راز مانده‌گاری زبان فارسی و نقش فردوسی


گاه باوری یا پنداری و حرفی و نکته‌یی دهان به دهان می‌چرخد و چون امری مسلم و بدیهی جا خوش می‌کند در افکار جمعی و آن‌چنان صلب می‌شود، و متعصبین و پیروانی پیدا می‌کند، که زدودنش بس دشوار می‌گردد.
وزن بیش از اندازه دادن به شخصیت‌ها به‌جای دیدن جامعه و انسان‌هایی که زنده‌گی می‌کنند و با زنده‌گی خود تاریخ را می‌سازند به نظر می‌رسد رابطه‌ی تنگاتنگی با فرهنگ سلطه دارد. مردمی که زیر سلطه هستند خودباروی‌شان را از دست می‌دهند و کارشان می‌شود نفرین برخی و ستایش برخی دیگر و این دور باطل جا عوض می‌کند و کسی که «فرشته» بود ناگهان «دیو» می‌شود و دیوها فرشته و در این میان به جای پذیرش «خوبی» یا «بدیِ» جمعی به لعن و نفرین یا ستایش و تکریم اشخاص پرداخته می‌شود. دید علمی و همه‌جانبه هر چند نقش «شخصیت» در تاریخ را نادیده نمی‌گیرد و به آن وزن و بهای خودش را می‌دهد اما هرگز فراموش نمی‌کند که رابطه‌ی دوسویه بین فرد و اجتماع برقرار است. مروارید را نمی‌شود در جویی حقیر جست.(۱)
دور از ذهن است که بتوانیم نقش بزرگ و سترگ فردوسی را در حفظ بسیاری از داستان‌های کهن ایرانی و بسیاری از واژه‌ها و عبارت فارسی انکار کنیم و این شاعر شهیر را نستاییم. اما این باور که: «اگر زبان فارسی حفظ شده است به خاطر وجود فردوسی و شاهنامه است و اگر کشوری مانند «مصر» زبان‌اش عربی شده است به دلیل این است که شاعری مانند فردوسی نداشته‌اند.»(۲) آنچنان رواج پیدا کرده است و هاله‌ی از تقدس گرد آن را گرفته است که تردید کردن در آن دشوار به نظر می‌رسد. باوری که مقدس شد، از حوزه‌ی نقد خارج می‌شود نقش واقعی خود را از دست داده به خرافات تبدیل می‌شود و این بزرگ‌ترین جفا به ابوالقاسم فردوسی این حکیم و شاعر بزرگ است. بس نکوست که در زادروز او نگاهی نقادانه به این باور داشته باشیم.
توجه به چند نکته می‌تواند موضوع را برای ما روشن‌تر کند.
الف- فردوسی حدود سی صد سال پس از مرگ یزدگرد و سقوط ساسانیان می‌زیست و شاهنامه را سرود است.(۳) این سی صد سال اوج نفوذ اعراب و زبان عربی در ایران بوده است و خراسان و توس از مراکز مورد توجه و کانون مهمی برای امپراتوری بزرگ اسلامی در آن روزگار محسوب می‌شده است. برخلاف مناطقی مانند دیلمان در شمال ایران که مقاومت زیادی در مقابل اعراب و مسلمانان از خود نشان دادند و حدود دو قرن طول کشید تا این منطقه تصرف شود(۴) ناحیه مرو و خراسان مورد نفوذ مسلمانان و عرب‌ها بود به شکلی که مامون، پسر هارون الرشید، مرو را محل خلافت خود قرار داد و علی پسر موسا، مشهور به رضا، که امام هشتم شیعیان ۱۲ امامی است را به ولیعهدی انتخاب کرد و آرامگاه او نیز در نزدیکی شهر توس آرامگاه فردوسی ست. وزیر با نفوذ مامون، فضل پسر سهل، هم ایرانی بود. در همین زمان که پایگاه اعراب و خلافت اسلامی در این ناحیه از ایران و بغداد بود در آذربایجان بابک خرمدین (تولد ۷۹۵ میلادی- اعدام ۳ صفر ۲۲۳ قمری /۴ ژانویه ۸۳۸ میلادی) قیام کرد که سرکوب شد. تمام این اتفاقات صد و پنجاه سال قبل از تولد فردوسی صورت گرفته است.
اگر بنا بود زبان فارسی نابود شود باید در این سی صد سال می‌شد. اگر مردمان روزگار فردوسی زبان فارسی را طی سه قرن فراموش کرده بودند هیچ نیرویی قادر به بازگرداندنش نبود چه برسد به شاعری که حتا مورد غضب حکومت هم قرار گرفت و تا چند قرن بعد از وفاتش یادی از او نشده است.
ب- مصر حکایت پیچیده‌یی دارد. این منطقه که شمال آفریقا واقع شده است نخستین تمدن‌های بشری را به خود دید و طی قرن‌ها فرعون‌ها در مصر حکومت می‌کردند و ۵۲۴ قبل از میلاد یعنی بیش از هزار سال قبل از حضور اسلام در دوران کمبوجیه پسر کوروش فتح شد و جزو ساتراپی‌های امپراتوری هخامنشی قرار گرفت(۵) و حدود دویست سال بعد در ۳۳۲ قبل از میلاد توسط اسکند فتح شد و دودمان بطلمیوسیان بر سر کار آمدند که سی صد سال حکمرانی کردند و سی سال قبل از میلاد رومیان با شکست کلئوپاترا آخرین ملکه‌ی بطلمیوسی مصر را منحل و به امپراتوری روم ملحق کردند و تا ۶۱۶ سال پس از میلاد یعنی حدود ۷۰۰ سال جزویی از امپراتوری روم محسوب می‌شد که در این تاریخ توسط ایرانیان تسخیر شد و چند سال بعد، ۶۴۱ میلادی، در دوران عمر، خلیفه‌ی دوم مسلمین، توسط مسلمانان فتح و جزو قلمرو اسلامی قرار گرفت.
نکته‌ی جالب در مصر این است که زبان عربی قبل از این که مصریان مسلمان شوند در مصر رواج پیدا کرد و به زبان غالب درآمد. با این‌که زبان عربی از سده نهم میلادی در مصر گسترش یافت دین اسلام تنها در سده چهاردهم تبدیل به دین اکثریت مصریان شد.(۶)
پ- اکنون که در بند «ب» تلاش کردم «شیء» را «اثبات» کنم در این بند کوشش خواهم کرد «ما اعدا» را هم نفی کنم تا بعد بپردازیم به دلیل و راز واقعی بقای زبان فارسی.
تاریخ ترکان تاریخ پر فراز و نشیب و گاه مجادله برانگیزی ست اما تصور نمی‌کنم در این موضوع مناقشه و اختلافی باشد که ترک‌ها طی قرن‌ها پرچم‌دار اسلام در جهان بوده‌اند. چه از قرن چهاردهم میلادی که فرزندان عثمان بخش‌های وسیعی از آناتولی را تسخیر کردند چه از زمانی که در قرن پانزدهم محمد فاتح به حیات امپراتوری بیزانس (روم شرقی) پایان داد و بعدها که امپراتوری عثمانی شکل گرفت و برای قرن‌ها تا قبل از جنگ جهانی اول مرکز جهان اسلام بود. در طی قرن‌ها هم‌نشینی ترک‌ها با عرب‌ها، و اسلام، زبان ترکی از بین نرفت و عربی نشد. این در حالی ست که ترک‌ها «فردوسی» نداشتند.
زبان کردی هم با این که در سه کشور مختلف با سه زبان ترکی و فارسی و عربی درآمیخته است اما استقلال زبانی خود را حفظ کرده است و به عربی یا کردی یا فارسی تبدیل نشده است.
در کشورهای مانند مالزی یا بخش‌هایی از چین یا هند و پاکستان هم وضع همین است و زبان عربی جایگزین زبان مردم این کشورها نشده است.

نتیجه این بخش
از آنچه تا کنون گفته شد می‌خواهم این نتیجه‌ی ساده را بگیرم که نه دلیل عرب‌زبان شدن مصری‌ها نداشتن «فردوسی» است و نه دلیل عرب‌زبان نشدن «ترک‌ها» داشتن «فردوسی» خاص خودشان است. اکنون این سوآل پیش روی ماست که پس چرا برخی از کشورها و ملت‌ها و قوم‌هایی که به تسخیر اعراب درآمدند، یا مسلمان شدند، زبان‌شان تغییر کرد و عربی شد و برخی دیگر هر چند مسلمانان شدند و هنوز هم جزو کشورهای مسلمان دنیا محسوب می‌شوند، و گاه از خود عرب‌ها بیشتر داعیه‌ی اسلام و مسلمانی دارند، عربی نشد؟
راز مانده‌گاری زبان‌ها
راز مانده‌گاری زبان‌ها و مقاومتشان در مقابل تغییر در هم‌جواری یا سلطه‌ی سخنگویان سایر زبان‌ها و در عاملی خارجی نیست که به شخص خود «زبان» ربط دارد.(۷)
شیوه‌ی نگارش (خط) را می‌شود یک‌شبه تغییر داد و طی یک نسل کاملا جا انداخت اما فراینده تغییر زبان فرایندی کند و درازمدت است. وقتی ساختار دو زبان هم‌خوانی داشته باشند با بالارفتن استفاده‌ی واژه‌ها در زبانی از زبان دیگر به مرور زمان زبان را تغییر داده و زبان جدید جایگزین آن می‌شود اما وقتی ساختار دو زبان متفاوت باشد بالارفتن میزان استفاده از واژه‌های زبان‌های دیگر به رشد و پرباری زبان کمک می‌کند و البته زیاده‌روی در آن ممکن است موجب ناهم‌گونی و زشتی زبان شود که در بیشتر زمان‌ها موقتی بوده و به راحتی پیرایش شدنی ست.
زبان‌شناسان زبان‌ها را به گروه‌های مختلف تقسیم می‌کنند و هر چند ممکن است گاه این تقسیم‌بندی مجادله‌برانگیز باشد اما اگر نخواهیم وارد مسایل زبان‌شناسی بشویم، که در صلاحیت من و حوصله‌ی این جستار نیست، این نکته اهمیت دارد که زبان عربی و فارسی و ترکی از سه گروه زبانی مختلف هستند به همین دلیل برهم تاثیر می‌گذارند چنان که گذاشته‌اند اما هم‌دیگر را حذف نمی‌کنند.
زبان فارسی جزو خانواده‌ی زبانی هندواروپایی قرار داده می‌شود و زبان عربی از خانواده‌ی زبان‌های سامی ست و زبان ترکی به خانواده‌ی زبان‌های آلتایی تعلق دارد.
زبان فارسی با پیشوند و پسوند . میان‌وند گسترش می‌یابد. فعل‌ها در زبان فارسی در زمان‌ها و اشخاص مختلف وقتی صرف می‌شود با پیش‌وند و پس‌وند تغییر می‌کنند. برای نمونه «خواندن» می‌شود «می‌خوانم» «بخوان»، «خواهم خواند». در مورد گسترش واژه‌ها نیز چنین است برای نمونه شما اگر واژه‌ی «دانش» را در نظر بگیرید با پسوند «گاه» واژه‌ی «دانش‌گاه» ساخته می‌شود و با واژه‌ی «جو» یا «آموز» ترکیب شده و واژه‌های «دانش‌جو» و «دانش‌آموز» ساخته می‌شود. اما زبان‌های سامی و زبان عربی که یکی از شاخه‌های آن است فعل‌ها در قالب‌های از پیش تعیین شده صرف می‌شود. برای نمونه « کتب» که می‌شود «کتب»، «یکتب»، «کتبا»، «کتبوا». در مورد گسترش واژه‌ها هم چنین است. دانش‌گاه = جامعة، دانش‌جو و دانش‌آموز= طالب.
موضوع در مورد زبان ترکی هم کم و بیش چنین است هر چند اختلافاتی در مورد تعلق زبان ترکی به خانواده‌ی زبانی وجود دارد اما هیچ‌کس این ادعا را ندارد که زبان ترکی جزو خانواده‌ی زبان‌های سامی و با عربی است.(۸)

نتیجه
بعد از گسترش اسلام و کشورگشایی عرب‌ها و تازه مسلمان‌شده‌ها کشورهایی که زبان‌شان از شاخه‌ی زبان‌های سامی بود بعد از مدتی عربی شد اما ملت‌ها و کشورهایی که دارای زبانی از خانواده‌ی زبانی دیگری بودند هر چند زبان‌شان تحت تاثیر زبان عربی قرار گرفت اما باقی ماندند و استقلال زبانی‌شان از بین نرفت.
اگر چه فردوسی از جای‌گاه بلندی در زبان و فرهنگ فارسی برخوردار است اما زبان فارسی اگر باقی مانده است به دلایل زبان‌شناسانه و توسط میلیون‌ها سخنگوی این زبان در تاریخ بوده است.
عادت به شخص‌پرستی و مقدس کردن اشخاص و آثارشان عادتی ناپسند است که جلوی نقد و پیشرفت فرهنگی را می‌گیرد. متاسفانه گروهی وضعیتی به‌وجود آورده‌اند که اگر کسی بخواهد شعری از فردوسی را نقد ادبی کند به سرنوشت سلمان رشدی دچارش می‌کنند و فتوای قتلش را صادر می‌کنند.
بازنگری بر هر باوری که رواجی خرافی پیدا می‌کند و مقدس و غیرقابل نقد می‌شود باری ست که بر دوش روشن‌فکران قرار دارد. کار روشن‌فکر ستیز با باورها ست حال چه این باورها مذهبی و دینی باشد چه ملی یا ادبی یا فرهنگی یا هر چیز دیگری. مقدس زادیی مقدس‌ترین کار پیش روی ماست.

پانویس
۱- هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد ، مرواریدی
صید نخواهد کرد . فروغ فرخ‌زاد. تولدی دیگر.

۲- داستانی از حسین هیکل نویسنده‌ی مصری نقل می‌شود که:«روزی از حسین هیکل پرسیدند شما مصریان با آن پیشینه‌ی درخشان فرهنگی چه شد که عرب زبان شدید؟ او در پاسخ گفت: «ما عرب زبان شدیم برای اینکه فردوسی نداشتیم.»» هر چه جست‌وجو کردم منبع این سخن مشخص نشد. در مقاله‌یی از آقای دکتر حسین وحیدی این داستان به شکل دیگری نقل شده است:«زمانی یک استاد ایرانی به مصر می‌رود و در آن‌جا در گفت‌وگو با استاد بزرگ دانشگاه الازهر، شیخ شلتوت از استاد مصری می‌پرسد: استاد شما با داشتن این شاروندی (تمدن) و فرهنگ بزرگ دیرین چرا عرب شدید، و ما ایرانیان ایرانی و فارسی زبان به جا ماندیم. استاد ایرانی می‌گوید: با شنیدن این پرسش من استاد بزرگ مصری اشک از دیدگانش روان شد و گفت:«برای آن که شما فردوسی داشتید و ما نداشتیم»». وحیدی، حسین. پیام‌ها و درس‌های شاهنامه. ماهنامه حافظ. شماره ۲۷- فروردین ۱۳۸۵- صفحه ۶۰. بنابر شنیده‌ها این استاد ایرانی آقای احسان یارشاطر هستند.

۳- فردوسی زاده‌ی ۳۱۹ خورشیدی، ۳۲۹ قمری و ۹۴۰ میلادی است و کشته شدن یزدگرد سوم که نمادی از سقوط کامل حکومت ساسانی ست در ۶۵۱ میلادی صورت گرفته است.

۴- برای نمونه توجه شما را به دعاهای علی بن حسین، مشهور به امام سجاد، فرزند حسین‌بن علی و چهارمین امام شیعیان که تا ۷۱۲ میلادی و ۹۵ سال بعد از هجرت می‌زیست جلب می‌کنم. در دعای بیست و هفتم که مربوط می‌شود به مرزداران اسلام و سپاهیان و لشکریانی که در کشورهای دیگر در حال جنگ بوده‌اند. ایشان برای این مرزداران دعا می‌کند. « اَللَّهُمَّ وَ اعْمُمْ بِذلِكَ اَعْدآئَكَ فى‏اَقْطارِ الْبلادِ مِنَ‏الْهِنْدِ وَالرُّومِ وَالتُّرْكِ وَالْخَزَرِ وَالْحَبَشِ وَالنُّوبَةِ وَالزَّنْجِ وَالسَّقالِبَةِ وَالدَّيالِمَةِ وَ سآئِرِ اُمَمِ الشِّرْكِ، بارخدايا اين سرنوشت («بين دشمن و جنگ‏افزارشان جدايى افكن، و بندهاى دلشان را بگسل، و ميان آنان و زاد و توششان جدايى انداز، و در راهها سرگردانشان ساز، و از مقصد گمراهشان‏كن، وكمك و مدد را از آنان قطع فرما، و از تعدادشان بكاه، و دلشان را پر از رعب و وحشت كن، و دستشان را از فعاليت عليه مرزداران بازدار، و زبانشان را از سخن بر عليه آنان قطع فرما، و با شكست دشمن جمع پشت سر ايشان را متفرق كن، و به واسطه شكست اينان پيروانشان را از ادامه جنگ بازدار، و با خوارى و زبونى آنها طمع كسانى را كه پس از آنها آيند قطع ساز. بارخدايا، زنانشان را از باردارى عقيم كن، و صلب مردانشان را خشك فرما، و نسل چهارپايان و گاو و گوسفندشان را بگسل، به آسمانشان اجازه باريدن، و به زمينشان اذن روئيدن مده.») را بر همه دشمنانت در هر اقليم، – چه در هند و روم و تركستان و خزر و حبشه و نوبه و زنگبار و سرزمين سقالبه و ديلمان و ديگر طوائف مشركين» (صحیفه‌ی سجادیه ترجمه‌ی حسین انصاریان)
۵- ویل دورانت در تاریخ تمدن در این باره می‌نویسد: «نقص بزرگي که بر خلق و خوي كوروش لکه‌اي باقي گذاشته آن بود که گاهی بی‌حساب قساوت و بیرحمي داشته است. این بیرحمي به پسر نیمه دیوانه‌ی وي كمبوجیه به ارث رسید، بي‌آنکه از كرم و بزرگواري پدر چیزي به او رسیده باشد. وي پادشاهی خویش را با كشتن برادر و رقیب خویش، به نام بردیا (به یوناني: سمردیس) آغاز كرد؛ پس از آن، به طمع رسیدن به ثروت فراوان مصر، به آن سرزمین هجوم برد و حدود امپراطوري پارس را تا رود نیل پیش برد. در این كار كامیاب شد، ولي چنانکه ظاهر است سلامت عقل خویش را بر سر این كار گذاشت. در راه رسیدن به شهر ممفیس با دشواري فراوان روبه رو نشد، ولي قشوني که براي تسخیر واحه‌ی عمون فرستاده بود، همه، در بیابان تلف شدند؛ نیز قشوني که براي گرفتن(كارتاژ) قرطاجه فرستاده بود دچار شكست شد؛ این از آن جهت بود که ناویان ناوگان پارس، که همه از مردم فنیقیه بودند، از حمله كردن به مستعمره‌ی فنیقي سرباز زدند. كبوجیه که چنین دید از جا در رفت و فرزانگي و گذشت پدر را فراموش كرد. دین همه مصریان را ریشخند كرد، و با خنجر خویش گاو مقدسي را که مصریان مي پرستیدند (آپیس) از پاي درآورد. به این كار نیز بس نكرد، بلکه نعش‌هاي مومیایي شده‌ی شاهان را از گورها بیرون كشید و به لعنت‌های قدیمیي که براي نبش كنندگان قبور شده بود هم توجهی نكرد؛ معابد را با پلیدي آلود و فرمان داد تا بت‌هایی را که در آن‌ها بود بسوزانند.» تاریخ تمدن، جلد اول، مشرق زمین گهواره‌ی تمدن. صفحه ۳۹۹ (دانلود پی‌دی‌اف)
۶- prof.dr. P. Sijpesteijn, Arabisering is niet per se islamisering, Universiteit Leiden, Nieuws & Agenda, 31/3/2009
۷- نخستین بار این مسئله که تغییر نکردن زبان فارسی بحثی زبان‌شناسانه است را از جناب آقای ایرج کابلی در گفت‌وگویی شفایی شنیدم. بی‌شک لغزش‌های این متن ربطی به این استاد فرزانه ندارد و ذکر این موضوع تنها برای ادای دین بود و بس.
۸- بی‌شک بحث تولد و مرگ و رشد و تغییر شکل زبان‌ها بحثی پیچیده و تاریخی است. در این جستار تنها به خصوط پررنگ ماجرا و نفی ادعای موجود پرداخته شده است نه اثبات چیزی.

این جستار نخست در مجله‌ی شهروند تورنتو منتشر شده است. در اینجا با کمی تغییر باز نشر می‌شود.

پی‌نوشت:
پس از انتشار این جستار در «مجله‌ی شهروند تورنتو» دوست ارجمند محمد اسکندری نکته‌ی مهمی را یادآورد شدند که اینجا عینا نقل می‌کنم:«وسعت قلمرو جوامع فارس زبان، خصوصا کثرت و پراکندگی روستاها، در حفظ زبان فارسی بی تاثیر نبوده است.»

جستارهای هم‌بسته
* پیرایش زبان فارسی خدمت یا خیانت؟
* زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

پنج بعلاوه‌ی یک و هیاهوی نقی!


از قدیم در پاسخ به این سوآل که:«خرس تخم می‌گذارد یا بچه می‌زاید؟» گفتند:«از این دم بریده هر چه گویی برمی‌آید!» چندی پیش در مطلبی به نام «هیاهو بر سر ابوموسی: جنجال به‌پا می‌کنم پس هستم!» نوشتم:

برای این که بتوانید شعبده کنید و جام زهر بنوشید و آب از آب تکان نخورد باید بتوانید حس فراگیری را در جامعه ایجاد کنید و تنها با دو شیوه می‌توان این کار را انجام داد، یا حداقل این دو شیوه رایج‌ترین شیوه‌ها در طول تاریخ بوده‌اند، برانگیختن احساسات دینی مذهبی یا ملی و میهنی.

اکنون که در بغداد مذاکرات «پنج بعلاوه‌ی یک» در جریان است و ظاهرا جام زهر در حال شست‌وشو و آماده‌سازی و به مطبوعات و رساناها هم بخش‌نامه داده‌اند تا کم‌کم جو را آماده کنند. اخبار ضد و نقیض هم منتشر می‌کنند از روند خوب مذاکرات یا شکست و می‌خواهند بگویند ماجرا خیلی جدی است و ما تمام زور خود را می‌زنیم تا از «حق مسلم» دست نکشیم. باز از شیوه‌ی «سلمان رشدی»سازی بهره می‌گیرند تا «جام زهر» را گوارا کنند. اما این‌بار با توجه به تجربه‌های پیشین دو نکته را در نظر دارند یکی این که قبل از نوشیدن «جام زهر» نوش‌داروی جنجال ملی مذهبی به پا کردن را مصرف کنند و دوم این که موضوع را جهانی نکرده محدود به خود ایران کنند. برای همین از ماجرای ترانه‌ی «نقی» شاهین نجفی که چیز خاصی نبود و تفاوتی هم با ترانه‌یی که قبلا برای «امام زمان» خوانده بود نداشت ناگهان بمب خبری ساختند و فتوای قتل چند ماه پیش را علم کردند و فتوای جدید گرفتند و همان بازی «سلمان رشدی» را در آوردند اما این‌بار چون شخص مورد حمله قرار گرفته شده ایرانی است و موضوع هم فقط مربوط به «شیعیان دوازده امامی» می‌شود و ابعاد «اسلامی» به خود نمی‌گیرد بدون این که توجه زیادی در جهانیان را برانگیزاند مصرف داخلی پیدا می‌کنند.
چندی پیش و در همین روزها کشیشی قرآن آتش زد و هیچ فتوای قتلی صادر نشد و جایزه‌یی برای کشتن او تعیین نشد! سوآل اینجاست که «قرآن» آتش زدن توهین بیشتری است یا ترانه‌یی درباره‌ی «نقی» خواندن؟ مسئله این است که نباید مسئله را بزرگ و جهانی کرد که هم تمام مسلمانان را در بربگیرد و هم غربی‌ها را بر سر خشم آورد. تنها باید مصرف داخلی داشته باشد و اگر قرار است «جام زهر» بنوشند بگویند: ما دیدیم اسلام در خطر است و دارند به حیثیت و شرف مسلمانان توهین می‌کنند و مجبور شدیم که «جام زهر» سر بکشیم برای حفظ اسلام عزیز.
با ماجرای «ابوموسی» و جنجال همیشه‌گی «خلیج فارس» احساسات ملی را تحریک کردند و حالا با این کار دارند هواداران مذهبی خودشان را سرگرم «نقی» می‌کنند تا زیر وعده‌ی «حق مسلم» بزنند. باید هوشیار باشیم و نشان دهیم که این‌ها بازی‌های حکومت است خودمان نباید وارد این بازی بشویم و به آن دامن بزنیم. مسلما باید از «شاهین نجفی» و «آزادی بیان» دفاع کرد اما نباید آن‌قدر مشغول آن شویم که اتفاقات مهمی مانند مذاکرات «پنج بعلاوه‌ی یک» را تحت شعاع قرار دهیم و به «حکومت» فرصت دهیم با خیال راحت به هر توافقی که خواست برسد و از بحرانی که در آن دست و پا می‌زند بیرون بیاید.
جستار وابسته
شاهین آزادی و کفه‌ی سنگین جهل و تعصب

تشعشع موی زنان و ابوالحسن بنی‌صدر


حجاب‌ِ برتر دوستانی که «غوزک پلاتینی» را دنبال می‌کنند می‌دانند در اینجا گاهی به جملات و شایعه‌هایی که در مورد اشخاص وجود دارد می‌پردازم.(یاوه‌های اینترنتی) این‌بار می‌خواهم به موضوع اشعه موی خانم‌ها و ابولحسن بنی‌صدر بپردازم.

پیشینه
انقلاب ۵۷ در ایران دو ‌وجهه کاملا متضاد داشت. از یک سو انقلابی مدرن برای دموکراسی و مبارزه با دیکتاتوری بود از سوی دیگر داری رهبری بود که نگاه به گذشته داشت و دستآوردهای اندک مدرنیته را هم به چالش می‌کشید. این تضاد در شرکت‌کننده در انقلاب و به‌خصوص در ماه‌های پایانی انقلاب و پس از انقلاب هم وجود داشت. نوعی شعور و بی‌شعوری آمیخته به هم در جریان بود. از یک‌سو موی چون شمشیر لای قرآن جست‌وجو می‌کردند و عکس در ماه می‌دیدند از سوی دیگر بحث‌های مهم فلسفی و اجتماعی در جریان بود و دانشجویان و کارگران صنعتی و اقشار روشنفکر جامعه شعارها و برنامه‌هایی برای حقوق دمکراتیک و عدالت اجتماعی و استقلال سیاسی داشتند در این بین طیف‌های مختلف از مارکسیست‌ها و لائیک‌ها و سکولارها تا افراد مذهبی وجود داشت.
از آیت‌الله خمینی تا عقب‌مانده‌ترین اقشار جامعه هیچ کس تصور نمی‌کرد حکومت توسط روحانیون قرار است اداره شود. همه تصورشان این بود که حکومت توسط تکنوگرات‌های اداره خواهد شد. کسی تصور نمی‌کرد آخوندی رئیس جمهور یا مثلا وزیر یا مدیرکل فلان اداره شود.(۱) خود آیت‌الله خمینی قرار بود به قم برود و روحانیون هم تنها در بخش‌های قضایی و مجالس قانون‌گذاری حضور داشته باشند و دولت و حکومت دست تکنوگرات‌های پاک و سالم سپرده شود. در این میان پدیده‌ی نوظهوری به نام بنی‌صدر ظهور کرد.
سیدابولحسن بنی‌صدر ویژه‌گی‌های داشت که یک شبه او را به مشهورترین سیاست‌مدار نوظهور پس از انقلاب تبدیل کرد. او در حالی که پدرش آیت‌الله بود و به هر حال آقازاده محسوب می‌شد اما تحصیل‌کرده و از غرب آمده بود.(۲) شکل و شمایل و سرو وضع‌اش مانند کسانی بود که می‌توانند رئیس دولت و وزیر و صاحب منصب باشند اما در عین حال حرف توده‌های وسیع مردم را می‌زد و مورد تایید آیت‌الله خمینی هم بود به همین دلیل مانند نابغه‌یی جامع‌الاطرف ظهور کرد. در آن سال‌ها شانزده، هفده سالم بودم و خوب به یاد دارم که هر جا بنی‌صدر می‌رفت سوآل‌های عجیب غریبی از او می‌شد و او را حلال تمام مشکلات ایران می‌دانستند از بحث ترافیک تهران گرفته تا مسایل اقتصادی و اجتماعی.

ماجرای تشعشع موی زنان برای جذب مردان
یکی از ماجراهایی که به نام بنی‌صدر در حافظه‌ی بسیاری از ایرانیان مانده است ماجرای اشعه‌‌ی موی زنان برای جذب مردان است. آنقدر این موضوع جا افتاده است که حتا من که ماجرا را مستقیم از تلویزیون دیده بودم هم به اشتباه افتادم و اصل ماجرا را فراموش کرده همین روایت اخیر در ذهنم ماند بود به همین دلیل چند روز پیش در توضیح عنوان، فشار از پایین چانه‌زنی از بالا، که در مورد عکسِ خانمی نیمه عریان، با روسری‌یی به سر، بود، نوشتم:

فکر بد نکنید. منظورم این است که با کفش زرد از پایین فشار وارد می‌کند چون طبق برخی احادیث «کفش زرد» موجب تحریک قوه‌ی جنسی آقایان می‌شود و با پوشیدن روسری، آن‌هم به این تنگی، جلوی انتشار تشعشع موها، که آقای بنی‌صدر زمانی گفته بودند، را می‌گیرد تا راه برای چانه‌زنی باز باشد!

دوستی در قسمت نظرات این عکس توضیح دادند که این گفته از آن بنی‌صدر نیست و وقتی کامنت ایشان را خواندم کاملا ماجرا یادم آمد و بعد با مراجعه به کتابی که تمام ماجرا در آن نقل شده است مسئله برای‌ام روشن شد.
خانم دانشجوی جوانی از آقای بنی‌صدر سوآل کرد:

«من با چند نفر از پسرهای دانشجو در مورد پوشیدن موی سر زن بحث می‌کردم و ﺁن را به عنوان حجاب قبول نداشتم و معتقد بودم که اگر لباسم متناسب باشد و خودم را بپوشم همین حجاب است. «هریک از اینان دلیلی بر پوشاندن سر می‌آورد. و یکی از ﺁنها دلیلی را پیش کشید که می‌گفت: ثابت شده است که موی سر زن اشعه‌ای تولید می‌کند که روی مرد اثر می‌گذارد. به طوری که این باعث می‌شود مرد از حالت عادی خارج شود. حالا از شما می‌خواهم بگوئید این نظریه تا چه اندازه درست است؟»»(بنی‌صدر، ابوالحسن. خانواده در اسلام، مسئله‌ حجاب، سیستم‌های اطلاعاتی. چاپ ششم ۱۳۵۸. صفحه ۹۹)

پس تا اینجا این حقیقت روشن می‌شود که موضوع تشعشع موی خانم‌ها برای جذب آقایان را آقای بنی‌صدر نگفته است هرچند آن را کاملا رد نمی‌کند و ممکن می‌شمارد و در پاسخ می‌گوید:

البته من نخواستم که این مسئله را روی این گونه تأثیرات ببرم و الا چنین چیزی ممکن است. زیرا اگر قرار بود این گونه تأثیرات نباشد که زن و مردم با هم جمع نمی‌شدند. و اصلا بشری به وجود نمی‌آمد. ناچار باید جاذبه‌ها باشند و برهم اثر بگذارند. و این نظریه علمی علی الاصل صحیح است. (همان جا)

امروز که این نوشته را می‌خوانیم معلوم نیست که وقتی آقای بنی‌صدر می‌گوید «این نظریه علمی» منظورش همان موضوع «اشعه» است یا به طور کلی جاذبه‌ی بین زن و مرد را می‌گویید.

در سوآل دیگری از او می‌پرسند:

«سئوال: با وجود مطرح بودن مسئله حجاب، در جامعه و نیز روزنامه‌ها، نظر شما بعنوان یک روشنفکر مسلمان در باره حجاب چیست؟» همان جا، صفحه ۱۰۰)

که در پاسخ می‌گویند:

«همه اینها را که شرح دادم نظر بنده راجع به حجاب بود. اولاً گفتم: «نوع پوشش من و شما نباید براساس رابطه زور باشد. زیرا نوع پوشش را نمی‌توان با زور به جامعه قبولاند.» اصلا ٌعقیده من اینست که نوع پوشش شما بیان کننده این است شما زور بکار می‌برید یا نمی‌برید. اصلا نوع پوششتان ایدئولوژی شما را می‌گوید. و «اگر قرار باشد که لباسی را به زور به کسی بپوشانند، خوب، این همان چیزی است که می‌خواهیم نباشد. زیرا ما می‌خواستیم زور نباشد.»

ثانیاً، برای این که در روابط اجتماعی ما، زور اساس قرار نگیرد، «پوشش باید به زن و مرد امکان بدهد که از روابط تن به تن، بعنوان یک رابطه سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و ایدئولوژیک ﺁزاد بشوند».»(همان‌جا، صفحه‌ی ۱۰۰ و ۱۰۱)

به هر حال به نظر می‌رسد حقیقت چیزی میان حرف دوستداران آقای بنی‌صدر که بک‌سره موضوع پذیرش ایشان را نسبت به این ماجرا نفی می‌کنند و مخالفان ایشان که ماجرای «اشعه موی زنان» را به او نسبت می‌دهند است.
بی‌شک سکوت و مماشت در مقابل حجاب اجباری عواقب بسیار بدی برای میلیون‌ها زن ایرانی به هم‌راه داشت و هنوز دارد یکی از نکات تاریک و تلخ و سیاهی است که اکثریت مردم ایران که در آن سال‌ها زنده‌گی می‌کردند و نسبت به این حجاب اجباری چندان که باید و شاید اعتراض نکردند در مقابل آن مسئول هستند. هر چند باید شرایط آن موقع را هم در نظر گرفت و نمی‌توان با شرایط امروز به داوری در مورد مردم آن سال‌ها پرداخت اما چیزی که می‌تواند برای همه‌ی ما درس باشد این است هرگز دیگر زیر بار دیکتاتوری و زور و اجبار نرویم و هزینه‌های دموکراسی را بپذیرم و برای هیچ چیز حتا «امنیت» و «رفاه» تن به دیکتاتوری ندهیم. که حتا اگر برای مدتی «امنیت» و «رفاه» را هم به دست آوریم به آنچنان دوزخی دچار می‌شویم که تمام خوشی آن دوران کوتاه از دماغمان بیرون می‌آید!

پانویس
۱) مارکسیست‌ها و سوسیالیست‌ها که دنبال تغییر بنیادی در حکومت بودند و با نظام سرمایه‌داری مخالفت می‌کردند نه با تغییر روبنایی، هم که گفتن ندارد چنین تصوری نداشتند.
۲) «دکتر» و «مهندس» عناوینی بودند که نشان از تحصیل‌کرده‌گی در غرب می‌دادند و مسلمانانی که از این عنوان بهره می‌بردند درواقع می‌خواستند نشان دهند اسلام و مدرنیته تقابلی با هم ندارد و می‌شود مسلمان بود اما «دکتر» و «مهندس» بود. اولین نخست وزیر بعد از انقلاب «مهندس بازرگان» بود و اولین رئیس جمهوری «دکتر ابولحسن بنی‌صدر»!

دروغ‌پذیری ما و مانده‌گاری حکومت دروغ‌گویان


در دنیایی که «حقیقت» بس تلخ و گزنده است «دروغ» شفا بخش بسیاری از دردهاست. بی‌خود نیست که هالیوود که بزرگترین بنگاه دروغ‌سازی ست اینقدر کسب و کار پر رونقی دارد و جای کشیش‌ها را در غرب گرفته است. اما تفاوت است بین مردمی که مرز دروغ و واقعیت، فانتزی و حقیفت را می‌داند و مردمی که در اوهام غرق هستند و با واقعیات سروکار ندارد.
کم‌کم داریم به مردمی تخیلی تبدیل می‌شویم مردمی که گویا همه با هم افیونی شده‌اند گوشه‌ی خانه افتاده‌اند و آب دماغشان را به‌زور بالا می‌کشند اما مانند رستم دستان گرز می‌چرخانند و رجز می‌خوانند و می‌گویند من آنم که رستم بود پهلون! پدیده‌یی مانند احمدی‌نژاد بی‌هوده در کشوری مانند ایران ظهور نمی‌کند. می‌دانم او با تقلب و کشتار مخالفین رئیس جمهوری شده است اما نمی‌توان میل بی‌انتهای خودمان به دروغ شنیدن را در رئیس جمهور شدن او بی‌تاثیر دانست. در خرافاتی که سر چاهی در جمکران در می‌آورد و در منبرهایی که تلویزیونی شده‌اند و سوار بر اموج به جای چند پامنبری در مسجد محل مخاطبی ملیونی پیدا می‌کنند.
ما عاشق باور کردن دروغ هستیم و از حقیقت بیذاریم. از شخصیت‌های دروغی خوش‌مان می‌آید. می‌خواهیم باور کنیم عکس کسی در ماه می‌رود یا دکتر حسابی یار گرمابه و گلستان انیشتین بوده است یا «کوروش بزرگ» نخستین منشور حقوق بشر جهانی را نوشته است.(بابـِل، بابـُل و يك جعبه شكلات، محمد قائد) اصولا هر چیزی که می‌بینیم و می‌شنویم را نشر می‌دهیم بدون این که ذره‌یی در آن غور کنیم و تردید داشته باشیم و قصد پیدا کردن منبع موثق برای آن را داشته باشیم. هر چه عجیب و غریب‌تر بهتر. اگر بشر به کره‌ی مریخ برود اینقدر برای‌مان مهم نیست که شایعه کنیم مریخ به اندازه‌ی ماه دیده می‌شود در پنج شهریور.
چندی پیش به سنت از غرب آمده‌ی «دروغ سیزده» مطلبی نوشتم علمی تخیلی به نام «رازی مگو از ایران باستان که چهره‌ی جهان را تغییر می‌دهد» و در آن از قالیچه‌های پرنده گفتم و از این که ایرانیان باستان تکنولوژی ساخت قالیچه‌های پرنده را داشته‌اند و چیزهایی سر هم کردم از ریگ جن و پروانه و ابریشم و گراویتون و خلاصه نحوه‌ی ساخت قالیچه‌ی پرنده و در جمله‌یی هم نوشتم:

اما به هر حال به‌نظر می‌رسد موضوع «انرژی هسته‌یی» بهانه‌یی بیش نیست، دنبال نفت هم نیستند، بحث برسر شنزارهایی و تکنولوژی ست که کسی نمی‌تواند قیمت رو آن بگذارد.

خواهرم دی‌روز، از تهران، برای‌ام ایمیل فرستاد و نوشته بود: «یه فکری بکن همه اینجا این را باور کردن و دارد در ایمیل‌ها می‌چرخد»! من کاملا شوکه شدم. البته حق می‌دهم متن را باور کنند چون سعی کرده بودم واقع‌نمایی داشته باشم و باور کردنش طبیعی ست اما این که حرف به این مهمی را باور کنیم و اندکی حتا جست‌وجوی کوچکی در اینترنت نکنیم تا منبع آن را به دست بیاوردیم و آن را نشر بدهیم دیگر طبیعی نیست.
نمی‌دانم کسانی که زحمت می‌کشند و ایمیل برای دیگران می‌فرستند چرا به جای این که ده تا ایمیل بفرستند دو تا ایمیل نمی‌فرستند اما به محتوای آن دقت نمی‌کنند و سعی نمی‌کنند منابع را بیابند. اگر ما یاد بگیریم هر چه می‌شنویم کمی گیرم یک ساعت در مورد درستی یا نادرستی‌اش تحقیق کنیم وضع مملکتمان بهتر از این می‌شود و برای حکومت کردن حداقل باید زحمت بیشتری بکشند.
نوشتن متن فانتزی و سعی در راست جلوه دادنش با اندکی چاشنی طنز کاری ست که در همه‌ی دنیا می‌شود و ژانر علمی تخیلی از همین‌جا می‌آید نه نوشتنش اشکال دارد نه باور کردنش تنها چیزی که مشکل ایجاد می‌کند کپی بدون ذکر منبع از یک سو و بی‌نیاز دانستن خواننده‌گان برای یافتن منبع از سوی دیگر است.
اگر همه‌ی ما یاد بگیریم هر متنی را که می‌بینیم منبع ندارد اساسا انتشار ندهیم و اگر منبع دارد حتما به منبع آن رجوع کنیم نقش موثری در بهبود فضای فعلی خواهیم داشت. این همه نقل قول بی‌سند و مدرک که نام «دکتر شریعتی» یا «کوروش بزرگ» به آن چسبانده‌اند و ارسال می‌کنند حیرت انگیز است. دروغ‌های شاخ‌دار ریز و درشت رواج داده می‌شود بدون آن که پخش کنند و گیرنده حساسیتی در پخش یا دریافت این‌‌گونه ایمیل‌ها داشته باشند.
بله دوستان رازی در میان نیست و قالیچه‌ی پرنده هم افسانه‌یی بیش نبود و تمام این‌ها فانتزی است و غوطه‌خوردن در تخیل. مادربزرگ‌های ما برای ما قصه‌های هزار و یک شبی می‌گفتند و این‌ها فانتزی‌های امروز است همان‌طور که نباید آن قصه‌ها را به عنوان واقعیت پذیرفت این‌ها هم تنها داستان هستند و لاغیر پس لطفا به چشم داستان به آن‌ها نگاه کنید و بخوانید و از خواندنش لذت ببرید. حالا اگر ایمیل قبلی را برای دوستان‌تان فرستادید خواهش می‌کنم این ایمیل را هم بفرستید. تا همه‌ی دوستان متوجه شوند که آن ایمیل قبلی دروغ سیزده‌ی «مصطفی عزیزی» بود و آن نامه را هم آنجلینا جولی ننوشته بود و از ذهن خود بنده‌ی سرپا تقصیر تراوش شده بود.
اگر بابت خواندن این متن‌ها خیلی خوشحال شدید بعد که متوجه شدید حقیقت ندارد خیلی ناراحت شدید معذرت می‌خواهم شاید این درسی باشد در زنده‌گی‌تان تا در مورد همه چیز خودتان تحقیق کنید و سعی کنید از صحت و سقمش اطلاع پیدا کنید. حالا این می‌خواهد اخبار سیاسی اجتماعی باشد یا آموزه‌های دینی و ملی. هیچ چیز را از هیچ کس بدون سند و مدرک و منبع نپذیرید این نخستین گام به سوی جامعه‌یی آباد و آزاد است به امید ایرانی و جهانی آباد و آزاد.
دوباره خواهش می‌کنم این متن را نشر دهید تا اثر آن «دروغ سیزده» خنثا شود و همه‌گان متوجه شوند که آن داستانی علمی تخیلی بوده است و هیچ نسبتی با حقیقت ندارد.

دروغ‌های سیزده و نامه‌های فانتزی
* نامه‌ی آنجلینا جولی به فرج‌الله سلحشور
* مصطفا در سرزمین عجایب
* رازی مگو از ایران باستان

حرف‌مفت‌ها
* یاوه‌های اینترنتی، آنجلینا حسابی
* یاوه‌های اینترنتی

شاهین آزادی و کفه‌ی سنگین جهل و تعصب


با ما گفته بودند آن کلام مقدس را با شما خواهیم آموخت
لیکن بخاطر آن عقوبتی دشوار را تحمل می‌بایدتان کرد
عقوبت دشوار را چنان تاب آوردیم
آری
که کلام مقدسمان
باری از خاطر گریخت
شعر از شاملو

این روزها ماجرای کلیپ موسوم به «نقی» موج جدیدی در فضای سایبری ایرانیان به پا کرده است. گروهی خواهان مجازات مرگ برای شاهین نجفی شده‌اند و گروه دیگری به ستایش از او برای شکستن تابو‌ها پرداخته‌اند. آزادی بیان و تحمل نظر دیگران بی‌شک یکی از مهم‌ترین شاخصه‌های پیشرفت هر کشور و فرهنگی ست و متاسفانه ما ایرانیان در این زمینه نمره‌ی خوبی نداریم. این نداشتن نمره‌ی خوب از جهت حکومتی، کاملا آشکار است اما حکومت ایران حکومت اقلیت بر اکثریت است و نمی‌تواند بازتاب درستی از مردم ایران باشد با این وجود و جدا از بحث حکومت خود ما مردم هم در زمینه‌ی گفت‌وگو و تحمل یک‌دیگر مردمی توسعه‌نیافته هستیم و برخورد متمدنانه و پیشرفته از خود نشان نمی‌دهیم و دلیل آن هم در تربیت فرهنگی‌ست که طی قرن‌ها در حکومت‌های خودکامه نسل به نسل منتقل شده است.
داشتن باورهای «مقدس» مانع بزرگی برای آزاداندیشی و تحمل سخن مخالف و تامل در آن است. برخی از دوستان از ترانه‌ی شاهین نجفی بس خرسندند و آن را عاملی برای شکستن تابوهای دینی و برداشتن مانع و سدی برای گسترش آزادی‌های مدنی می‌دانند هر چند این سخن دوستان تا حدودی درست است اما شادی‌شان زیاد موجه نیست زیرا وقتی شکستن تابو ارزشمند است که تابو‌های جدید جای آن را نگیرد وگرنه در طول تاریخ پیروان ادیان مختلف به تمسخر مقدسات سایر ادیان پرداخته‌اند و دیگران را برای تمسخر مقدسات خودشان شکنجه کرده‌اند و کشته‌اند. همین شیعیانی که اکنون برای شاهین نجفی فتوای قتل صادر می‌کنند خودشان ناسزاگویی به خلیفه‌ی اول و دوم مسلمانان را نتنها جایز که مستحب و واجب می‌دانند و مراسم سخیف عمرکشان دارند که از بس رکیک و زشت است قابل بیان نیست. اما مسئله به فقط مذهبی‌ها ختم نمی‌شود مشکل داشتن اشخاص مقدس در تمام گروه‌ها کم و بیش وجود دارد. لحظه‌یی تصور کنید شاهین نجفی این ترانه را برای «کوروش بزرگ» یا «فردوسی» خوانده بود! آنوقت کاملا اوضاع برعکس می‌شد و اکنون بخشی از کسانی که دارند برای او هورا می‌کشند می‌شدند دشمن خونی‌اش که می‌خواستند خرخره‌اش را بجوند و گروهی که اکنون حکم قتل‌اش را صادر کرده‌اند می‌شدند هورا کشنده‌گان‌اش. این فهم و درک که مضمون مهم نیست «آزادی بیان» مهم است فهم و درکی ست که موجب رشد و توسعه جوامع می‌شود. مقدس «دینی» را برداشتن و مقدس «ملی» یا «ایدئولوژیک» جای‌اش نشاندن پیشرفت نیست جابه‌جای‌یِ پس‌رفت است.

جنین در خیابان ولی‌عصر!

نکته‌ی مهم دیگر این است که حساسیت‌ها به جای این که به محتوا و عینیت باشد به شکل و ذهنیت است. این‌همه جنایت و فجایع و ظلم و جور نسبت به مسلمانان در ایران می‌شود و مراجع تقلید کک‌شان هم نمی‌گزد و هیچ واکنشی نشان نمی‌دهند. با ریش و جای مهر بر جبین، سه هزار، سه هزار میلیارد می‌دزدند و آقایان مراجع احساس خطر نمی‌کنند و هیچ نمی‌گویند و فرمان کشش ندهید را گردن می‌نهند. این همه فساد و ظلم و جنایت در کشوری که به نام «امام زمان» اداره می‌شود توهین بزرگ‌تری به «امام زمان» است یا ترانه‌یی از خواننده‌یی که در آن توهین هم نکرده است و حداکثر جزو شطحیات قرار می‌گیرد. جائری خود را امیرالمومنین می‌داند و به‌نام ولایت امام زمان خطبه می‌خواند بعد علمای اعلام و مراجع اعظام تقلید لام تا کام سخن نمی‌گویند. چه کسی به امام زمان توهین کرده است «شاهین نجفی» یا «محمود احمدی‌نژاد» با هاله‌ی نورش و صندلی خالی و استکان چایی که برای آقا می‌گذارد؟ چه کسی مقدسات را به مسخره گرفته است آنان که گروه گروه بر سر چاهی می‌روند و برای امامی غایب در ته چاه نامه می‌نویسند یا کسانی که به لحظه‌یی و چند روزی با آهنگی شاد هستند و بعد به کناری می‌نهند و نهادینه در ذهن و روحشان نمی‌شود.
شاهین نجفی به عنوان انسان حق دارد حرف و نظر و درد یا بی‌دردی خود را به هر شکل هنری و غیرهنری که دوست دارد بیان کند. اگر این «بیان» بر خلاف اعتقادات مردم باشد طبیعی است که از آن خوش‌شان نیاید و گوش ندهند و این تنها مجازاتی است که می‌شود برای هنرمند یا غیرهنرمندی که حرفی می‌زند، یا موسیقی می‌سازد یا نقاشی می‌کشد و یا به هر شکل دیگری، نظر یا احساس خود را بیان عمومی می‌کند، متصور شد. چرا باید فرمان قتل کسی که حرفی زده است را صادر کرد؟ جز این است که این هراس وجود دارد که این «حرف» اثر داشته باشد و موجب تغییر عقیده‌یی یا احساسی شود؟ کسانی نان‌شان در تنور جهل و بی‌خبری مردم پخته می‌شود بی‌شک هراس دارند که تنورشان خاموش و دکانشان تخته شود. وگرنه عقیده و نظر اگر عقیده و نظر باشد زیر ضربات نقد صلب و آبدیده می‌شود این حباب‌های توهم‌اند که به ترانه‌یی و تلنگری ترک می‌خورند و به تعقلی می‌ترکند و فرومی‌پاشند.
هر وقت بتی هوا می‌کنند و برگردش هاله‌ی مقدسی می‌کشند بدانید دکان تزویری گشوده شده است برای سرکیسه کردن خلق که علم و دانش تقدس سرش نمی‌شود و هیچ چیزی از حوزه‌ی نقد و طنز و هزل بیرون نیست. وقتی می‌گویم «هیچ چیز» یعنی مطلقا هیچ چیز و «اما» و «اگر» و «تبصره» ندارد. اگر کسی چیزی را هجو کند که مردم عمیقا و نه از روی ناآگهی دوست دارند آن «چیز» صدمه نمی‌بیند آن «کس» صدمه می‌بیند و این صدمه همان است که توسط مردم پس زده می‌شود و بس.

جایزه صد هزار دلاری برای به قتل رساندن شاهین نجفی

جایزه صد هزار دلاری برای به قتل رساندن شاهین نجفی

شاهین نجفی برخی از باورهای متضاد و متناقض را دردمندانه هجو کرده است. او توهینی نه به «امام زمان» کرده است نه به «امام نقی» حداکثر شعر و ترانه‌ی او را می‌توان در حد شطحیات دانست این که الان می‌خواهند از او «سلمان رشدی» جدیدی بسازند و از او به عنوان صدای شیطانی یاد می‌کنند قصه‌ی تکراری جنجال به‌پا کردن برای انحراف ذهن‌ها و نظرهاست. حاکمان ایران به دست‌آویزی احتیاج دارند تا اوضاع را بحرانی کرده و مردم را حول چیزی به گرد خود فراخوانند حال این چیز یا جزیره‌یی در آب‌راهه‌یی ست، یا نامی بر نقشه‌یی یا توهین موهومی به امام و پیامبری و البته این نمی‌تواند دستآویزی باشد برای کسانی که خارج از حکومت هستند و بهانه‌ی حکومت را عاملی برای سانسور می‌کنند. می‌توان منتقد بود و گفت فلان کار به سود حکومت است اما نمی‌توان از حق آزادی فرد مورد تهاجم قرار گرفته دفاع نکرد.
مسلمانانی که خود را واپس‌گرا نمی‌داند باید صف خود را در این‌جور مواقع از فتوادهنده‌گان به مرگ جدا کنند. نمی‌گویم موافق ترانه‌ی نجفی باشند حق دارند آن را نقد کنند اما هم‌زمان باید از «آزادی بیان» او دفاع کنند و از گروهی که فرمان قتل صادر می‌کنند تبری بجویند وگرنه از همان قماش شمرده می‌شوند. مسلمانان باید بدانند حداکثر می‌توانند مانند مسیحیان امروز باشند و تحمل به‌سخره‌گرفته شدن تمام عقاید و مقدسات‌شان را داشته باشند وگرنه به کلی حذف می‌شوند.
ما ایرانی‌ها هم باید یاد بگیریم که هر چیز و هر کسی را می‌شود هجو کرد و نقد کرد و به سخره گرفت. باید یاد بگیرم پز دادن به این که چند هزار سال پیش فلان و بهمان منشور گلی و کتیبه‌ی صخره‌یی را در دفاع از آزادی داشته‌ایم کفایت نمی‌کند باید ببینیم در دنیای امروز چه جایی در زنده‌گی متمدنانه و مبتنی بر بنیادهای جهان‌شمول آزادی داریم. آزادی را با «شعار» نمی‌دهند با «شعور» و مراقبت هر روزه به دست می‌آید.

جستارهای وابسته
* عقل‌های شیرین و حقایق تلخ
* آنان که جنبه‌ی شوخی دارند و آنان که ندارند!

پیوست‌ها
* متن آهنگ «نقی»
* آهنگ شاهین نجفی برای امام زمان
* ما از شاهین نجفی و آزادی بیان دفاع می‌کنیم (فیسبوک)
* مصاحبه شاهین نجفی با بی بی سی فارسی در مورد آهنگ «نقی»

دیدنی‌ها

پرویز شهریاری: شاعر اعداد


پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته و آزانگیز
گنجی از آن‌دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این‌سان
دلپذیر کرده است! (احمد شاملو)

ساعت سه نیمه‌شب خبر را شنیدم. نفرین بر این تبعید که نگذشت در کنار آن پیرفرزانه باشم در این دم‌های واپسین. حال خوبی ندارم قبلا در مورد دکتر پرویز شهریاری مقاله‌یی نوشته بودم که در کتابی که در بزرگ‌داشت منتشر شد، درج شده است اما مطلب دیگری در سال ۲۲ نوامبر ۲۰۰۴ در وب‌لاگ شبح درباره‌ی ایشان نوشته‌ام که اینجا بازنشرش می‌دهم. صد سینه سخن دارم اما می‌گذارم برای بعد. چه می‌شود کرد مرگ واقعیت است و این حقیقت که برخی انسان‌ها مانند پرویز شهریاری حضورشان زنده‌گی را دل‌نشین می‌کند و غیبتشان فقدان زیبایی و خرد است نمی‌شود انکار کرد.
شهریاری از آن دست انسان‌های فروتن و افتاده‌یی بود که بسیار کار می‌کرد و بس کم از خود می‌گفت. او نویسنده، مترجم، ریاض‌دان، روزنامه‌نگار، فعال سیاسی… با صدها جلد کتاب و هزاران مقاله است اما صفای وجودی‌اش و معلمی مدام‌العمرش چیز دیگری ست چیزی که تا نچشیده باشید ندانید… یادش بخیر!

شاعر اعداد (۲۲ نوامبر ۲۰۰۴ در وب‌لاگ شبح)

دوم آذر ۱۳۸۵ تولد ۸۰ سالگی


«ریاضی در علم زبانی شاعرانه است، زیرا به خودی خود تصویرهای تازه و اندیشه‌های تازه می‌تاباند.[۱]» عبدالسلام فیزک‌دان پاکستانی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل فیزیک ۱۹۷۹

وقتی به گذشته‌ها نگاه می‌کنم به نام‌هایی می‌رسم که مسیر زنده‌گی‌ام را تغییر یا تثبت کردند. یکی از این نام‌ها «پرویز شهریاری» است و امروز دوم آذر ماه او ۷۸ ساله می‌شود.

کسانی که به ریاضیات علاقه دارند حتما با نام این ریاضی‌دان دوست‌داشتنی آشنا هستند و حتما حداقل چند ترجمه‌ یا تالیفات از او خوانده اند. روزی که در شهر کوچک محل زنده‌گی‌ام شماره‌یی از «آشتی با ریاضیات» به دست‌ام رسید برای همیشه شیفته‌ی ریاضیات شدم و از همان موقع مهر این معلم و استاد نادیده به دل‌ام نشست. تمام شماره‌های «آشتی با ریاضیات» را که بعد از انقلاب به دلیل بسیار مسخره‌یی «آشنایی با ریاضیات[۲]» شد به هزار زور و زحمت گیر آوردم و کلمه به کلمه خواندم. هرگز فکر نمی‌کردم روزی با این مرد دوست‌داشتنی روبه‌رو شوم و بتوانم از نزدیک پای صحبت‌اش بنشینم.

با دسته گلی به ملاقات‌اش رفتم و وقتی او را مانند سال‌های قبل سرحال دیدم خوش‌حال شدم. هر چند دید چشم‌های‌اش تقریبا از بین رفته است و برای خواندن مجبور است مطالب را با فوت بسیار بزرگ پرینت بگیرد و هر چند یک پای‌اش را روی زمین می‌کشد اما روحیه‌اش هنوز کاملا جوان است.

او انسان خودساخته‌یی است در خانواده‌یی فقیری در کرمان به دنیا آمده است و با رنج و مرارت بسیار توانسته است درس بخواند و کار بکند و حدود سی صد کتاب ترجمه‌یی و تالیفی از خود به‌جای بگذارد و چندین نشریه را در سال‌های مختلف سردبیری کند و هم‌اکنون نیز «چیستا» و «دانش و مردم» را منتشر می‌کند.

شهریاری فقط معلم ریاضی نیست او انسان برجسته‌یی است که همیشه در حال مبارزه با جهل بوده است. چند بار در زمان شاه و چند بار بعد از انقلاب به زندان افتاده است. کمونیست بودن همیشه در این کشور جرم محسوب می‌شده است و شهریاری کمونیست است.

به سلامتی ۷۸ ساله‌گی‌اش جامی سرمی‌کشم و قسمتی از «نامه‌ی ریاضی‌دان به معشوق» را از اولین شماره‌ی سال دوم «آشتی با ریاضیات» می‌خوانم:

«عزیز جفا کار، به بطلمیوس سوگند که نیروی عشقت کسر عمرم را معکوس نمود، و به‌خرمن هستیم آتش زده است. انگار عمر من تابع وفای تست. قامت رعنایم از هجرت منحنی شده و تیر عشقت همچو برداری که موازی آرزوهایم تغییر مکان داده باشد شلجمی قلبم را ناقص ساخته است. شبهای فراق که با حرکتی تناوبی تکرار می‌شوند چنان نحیفم ساخته که هر گاه به‌مزدوج خویش در آئینه می‌نگرم خیال می‌کنم از زیر رادیکال بیرونم آورده‌اند. در دایره‌ عشقت اسیرم و مرکزی نمی‌یابم که آنی فارغ از خیال تو معادله n مجهولی زندگیم را حل کنم…[۳]«

پانویس

[۱‍] – پویایی ریاضیات، ریاضیات از دیدگاه ماتریالیسم دیالکتیک، ب. فلدبلوم، ترجمه‌ی: پرویز شهریاری، زمستان ۱۳۵۸

[۲] – ماجرای تغییر نام «آشتی با ریاضیات» به «آشنایی با ریاضیات» ماجرای مضحکی دارد که اگر اشتباه نکنم قبلا بامداد عزیز نوشته بود. ماجرا از این قرار است که وزارت فخیمه‌ی ارشاد احتمالا در زمانی که جناب خاتمی وزیر بودند از ایشان می‌خواهند که نام «آشتی با ریاضیات» را عوض کند اما تصور می‌کنید به چه دلیل؟ به این دلیل که آن موقع زمان جنگ بود و گفته بودند نباید از واژه‌ی «آشتی» که نشان از صلح دارد در نام نشریات استفاده شود! شاید فکر کنید شوخی می‌کنم ولی ماجرا کاملا جدی است.

[۳] – آشتی با ریاضیات، سردبیر: پرویز شهریاری، شماره‌ی پنجم، فروردین و اردیبهشت ۲۵۳۷

جستارهای وابسته
مصطفا در سرزمین عجایب

منفی به «منفی بالاترین» و مثبت به آزادی بیان و حقوق اقلیت


وب‌گاه بالاترین به دلیل این که تعداد اعضای زیادی دارد و بیننده‌گان آن هم بسیار زیاد است مکان خوبی است برای تحلیل رفتار ما ایرانیان. در این وب‌گاه اعضا می‌توانند به مطلب یا عکس و فیلم منتشر شده در اینترنت پیوند بدهند و با رای مثبت یا منفی موجب داغ شدن یا زیر فیلتر رفتن پیوندها بشوند. «منفی» در بالاترین در آغاز هم‌ارز مثبت نبود و تنها می‌شد به لینک‌هایی منفی داد که قوانین بالاترین را نقض کرده باشند و دادن منفی غیرقانونی مجازاتی تا بسته شدن حساب کاربری و عضویت در بالاترین را در پی داشت. این روال به دلیل این که مدیریت بالاترین توان رسیده‌گی به شکایت‌ها را نداشت چندی پیش تغییر کرد و اعضا مجاز شدند که به هر لینکی که با آن مخالف هستند رای منفی بدهند و پیوندهایی که از حدنصابی بیشتر منفی می‌گرفتند زیر فیلتر رفته و برای همه‌گان قابل مشاهده نبودند. این موضوع به دشمنی‌ها و دست‌بندی در بالاترین دامن زد و متاسفانه پیوندهایی طرفا به دلیل داشتن مخالفین سازمان یافته زیر فیلتر رفت.
بی‌شک مسئله‌ی اصلی مسئله‌ی فرهنگی، یا بهتر است بگویم خرده‌فرهنگ یا بی‌فرهنگی، است. فرهنگی که تقید گله‌وار را تشویق می‌کند و تشخص افراد زیر سایه‌ی وابسته‌گی‌شان به گروهی خاص قرار می‌گیرد و افراد استقلال خود را فدای فواید متشکل عمل کردن می‌کنند! اما وجود قانون بد نیز به فرهنگی نادرست دامن می‌زند. برای جلوگیری از گسترش بی‌قانونی و حذف نظر مخالف باید نخست قوانین درستی داشت و سپس به کار فرهنگی پرداخت تا جلوی این نابه‌سامانی گرفته شود. در زیر چند پیشنهاد جهت بهبود وضعیت بالاترین ارائه می‌شود.

الف- حذف منفی
حالا که تجربه‌ی این چند ساله نشان می‌دهد «منفی» دادن به عامل و اهرم فشار تبدیل شده است می‌توان کلا منفی را برداشت و افراد اگر از موضوعی خوش‌شان می‌آید به آن مثبت بدهند و اگر خوش‌شان نمی‌آید لیوانی آب خنک نوشیده از آن عبور کنند. بی‌شک تیم بالایارهای بالاترین می‌توانند وظیفه‌ی نظارت و حذف لینک‌هایی که قوانین بالاترین را نقض می‌کند به عهده بگیرند.

ب- بازگشت به منفی غیرقانونی
اگر تعریف مشخص مبتنی بر قوانین مدرن «آزادی بیان» اعمال شود و تنها «منفی» به لینک‌هایی که قوانین عام و خاص بالاترین را نقض می‌کنند داد شود و با کسانی که منفی غیرقانونی می‌دهند برخورد شده، حساب کاربری‌شان را برای مدتی مسدود گردد آنوقت نظارت جمعی در اجرای قوانین جای خود را به آشفته بازار فعلی می‌دهد. اما شرط لازم این است که قوانین روشن و بدون تفسیر باشند و نظارت و مجازات هم دقیق و بی‌اغماض و چشم‌پوشی اعمال شود. مثلا پیوند به مطلبی که موضع آن پرنوگرافی کودکان یا نفرت‌پراکنی قومی و ملی است قابل منفی دادن باشد یا مسایل تکنیکی مانند نادرست بودن نشانی و مسایلی از این دست.

پ- منفی هم‌ارز مثبت
اگر این قانون گذاشته شود که هر کس موافق است «مثبت» بدهند و هر کس مخالف است «منفی» باید جمع جبری امتیاز در نظر گرفته شود برای داغ شدن یا زیر فیلتر رفتن یک لینک. مثلا اگر لینکی ۱۰۰ امتیاز مثبت بگیرد و ۴۰ امتیاز منفی جمع جبری آن یعنی ۶۰ مورد محاسبه برای داغ شدن آن لینک شود. البته بعد از داغ شدن دیگر مثبت و منفی طبیعتا تاثیری ندارند و لینکی که داغ شده است زیر فیلتر نمی‌رود.
هر کدام این سه راه در پیش گرفته شود مشکل «منفی» و جوی که اکنون در بالاترین به وجود آمده را حل می‌کند اما مشکل بالاترین فقط در «منفی» و «مثبت» نیست.
متاسفانه باور نادرست پیروزی به هر قیمت موجب می‌شود آدم‌های معقول و منطقی دست به کارهایی بزنند که مضحک است. مانند داشتن چند حساب کاربری و رای دادن به پیوند خود و دوستان که باید با این موضوع به شدت برخورد شود. که در حال حاضر هم کم و بیش می‌شود اما مشکل این است که گاه شخصیت‌های حقیقی حقیقتا وجود دارند اما نقش‌شان در بالاترین نقشی تشکیلاتی و سازماندهی شده است. اگر بتوان نرم‌افزار تحلیل‌گر آرا درست کرد، که بعید است تیم فنی بالاترین نتوانند آن را درست کنند، و میزان چسبنده‌گی و وابسته‌گی برخی حساب‌ها را محاسبه کرد می‌توان کاربرهای کاذب و غیرفعالی، که تنها کارشان رای مثبت یا منفی دادن به لینک‌ها هم‌گروهی‌های خودشان است، شناسایی کرد و با بستن این حساب‌های کاربری کاذب که تنها به بالاترین می‌آیند برای مثبت دادن به دوستان و رفقای‌شان یا منفی دادن به لینک‌ رقبای‌شان! فضای سالم‌تری را در بالاترین ایجاد کرد. مثلا کاربری که هشتاد درصد رای‌های‌اش به کابران خاصی است و هیچ پراکنده‌گی در آرای‌اش دیده نمی‌شود مشخص است که کمکی به رشد بالاترین نمی‌کند و تنها دغدغه‌ی گروهی خاص را دارد.
بی‌شک مشکل دسته‌بندی‌های که مرکز ثقلشان آگاهی نیست و بر اساس ناآگاهی و بچه‌محل بودن‌های گروهی شکل می‌گیرد و اساس‌اش این است که تو بر حقی چون بچه‌محل ما هستی حتا اگر مزخرف بگویی و زورگویی کنی و دیگری ناحق است چون بچه‌محل ما نیست حتا اگر جواهر از دهان‌اش ببارد مشکلی نیست که حلش در توان بالاترین باشد اما «بالاترین» می‌تواند با داشتن قوانین خوب کمک کند این مشکل در این محیط کمتر نمود و بروز پیدا کند و یا حداقل به آن دامن زده نشود. قانون غلط فعلی نتنها این مشکل را مهار نمی‌کند که بر آن می‌دمد. پیشنهاداتی که در بالا به آن اشاره کردم تلاشی ست برای ایجاد قوانین بهتر در این زمینه اما تلاش اصلی را خودمان باید انجام بدهیم از خودمان شروع کنیم و به دوستان‌مان متذکر شویم که همه با هم سلاح‌ها را زمین بگذاریم و از کشتار یک‌دیگر دست برداریم و طعم شیرین زنده‌گی صلح‌آمیز را بچشیم. برای پیروزی قوی‌تر شویم نه آن که پا جلوی پای رقیب بگیریم و سرزمینی داشته باشیم از تنبل‌هایی که به‌جای دویدن رکورد دویدن را بالا بردن تنها دل‌خوش به از صحنه بیرون کردن رقیب باشیم.
امیدوارم مسئولین بالاترین با اصلاح راه‌کارهای موجود فضای مناسب‌تری را در بالاترین اینجاد کنند تا همه‌ی ما بتوانیم تمرین بهتری در انسان بودن داشته باشیم. باور کنید زنده‌گی در شهری که قوانین راهنمایی و راننده‌گی در آن رعایت می‌شود بس گواراتر است و همه زودتر به مقصد می‌رسیم تا شهری که هر کس می‌خواهد زودتر به مقصد برسد و قوانین و مجریان قانون هم فاسد یا ناتوان هستند و شهر را تبدیل به آشفته‌بازاری می‌کنند پر هزینه و پر ترافیک و بی‌فرهنگ و آشفته.

پی‌نوشت
ایجاد گروه مشاوران داوطلب با سابقه آشنایی با بالاترین که دارای مشکلات نخلفی نبوده‌اند می‌تواند کمک مفیدی برای اداره‌ی بهتر بالاترین و رسیده‌گی به تخلفات باشد.

پیرایش زبان فارسی خدمت یا خیانت؟


«زبان» آنچنان با «انسان» عجین شده است که دشوار می‌توان جامعه‌یی انسانی یا حتا انسانی منفرد، رابیسون کروزئه‌وار در جزیره‌یی دور دست، را بدون «زبان» و «کلمه» و «سخن گفتن» تصور کرد. لحظه‌یی سعی کنید بدون گفت‌وگوی درونی «فکر» کنید تا به ساده‌گی برای‌تان مسجل شود که زبان تنها وسیله‌یی برای ارتباط انسان با انسانی دیگر نیست و وسیله‌یی برای ارتباط با خود و وسیله‌یی برای فکر کردن نیز هست. بدون زبان، بی‌هیچ تردیدی، تفکر قوام یافته‌ و پیشرفته میسر نیست. برای همین شاید پر بی‌راه نباشد اگر بگوییم شلخته‌گی در «زبان» حاصل و عامل شلخته‌گی در خرد جمعی و فردی ست. جامعه‌یی که دچار آشفته‌گی فکری و اجتماعی ست دچار آشفته‌گی زبانی هم می‌شود و این معادله دوسویه است.
از این مقدمه می‌خواهم این نتیجه را بگیرم که پیرایش و مراقبت از زبان اگر خردمندانه، علمی، مدرن و بدون تعصب و بدون پیش‌فرض‌های دینی و ایدئولوژیک و سیاسی و ملیتی… و هم‌راه با توسعه اجتماعی صورت بگیرد می‌تواند نقش مهمی در سرعت‌ بخشیدن به توسعه فرهنگی، اجتماعی، علمی و سیاسی جامعه داشته باشد اما اگر با پیش‌فرض‌های غیرزبانی و زبان‌شناسانه و گسسته از جامعه و تاریخ اقدام به این کار کنیم تنها بر آشفته‌گی موجود می‌افزایم و این ملت پاره پاره شده را بیش از پیش دچار گسسته‌گی و انشقاق می‌کنیم. در این نوشته تلاش کرده‌ام به قدر وسع خود، که چندان وسیع نیست، به نکاتی اشاره کنم که در نظر نگرفتن‌شان موجب می‌شود دوستی با زبان «فارسی» به دشمنی با آن تبدیل شود و نه تنها خدمتی برای پیرایش زبان فارسی نباشد که به عاملی برای ضربه زدن به آن تبدیل شود.

زایش، مرگ و مهاجرت واژه‌ها
واژه‌ها و کلمه‌ها باری تاریخی را به دوش می‌کشند. مرگ هر واژه، مرگ تاریخ و فرهنگی ست که در آن انباشته شده است. دگردیسی و یا حتا مرگ و به فراموشی سپرده شدن برخی از واژه‌ها اگر حاصل طبیعی رشد و شم‌زبانی مردمی باشد که با این واژه‌ها زنده‌گی می‌کنند و فکر می‌کنند و تولید اجتماعی را سامان می‌دهند بی‌شک مرگی مقدر و گاه فرخنده است زیرا نو شدن و رشد را به همراه دارد و جای باز می‌کند برای واژه‌های تازه با باری کهن. زایش واژه‌ها و یا وام‌گرفتن‌شان از زبان‌های دیگر نیز چنین است. واژه‌ها از زبانی به زبان دیگر می‌روند شکل و شمایل و لهجه‌ی زبان تازه را به خود می‌گیرند و زبان مقصد را غنی‌تر می‌کنند و تمام این‌ها در صورتی درست است که واقعی و متناسب با رشد اجتماعی و شم زبانی مردم باشد و روبه‌آینده داشته باشد نه دل به گذشته سپرده و مسیری روبه عقب را در پیش گیرند.
واژه‌ها ملیت ندارند. خودی و غیرخودی نیستند. وقتی در زبانی جا افتادند، به کوچه و بازار راه یافتند و به مثل سایر درآمدند و ترکیبات مختلف را پذیرفتند و در زبان شاعران و ادیبان و سخن‌گویان جا خوش کردند جزئی تفکیک ناشدنی از آن زبان می‌شوند. چیزی شبیه انسان‌هایی که مهاجرت می‌کنند و وقتی به شهروندی کشوری پذیرفته شدند از تمام حقوق شهروندی آن برخوردار می‌شوند. نژادپرستی زبانی واژه‌ها را به «خودی» و «غیرخودی» تبدیل می‌کند. «سلام» با حضوری افزون بر هزار سال می‌شود واژه‌یی غیرخودی که باید رانده شود و «درود» می‌شود واژه‌یی خودی! در صورتی که مردمی که به فارسی سخن می‌گویند و شاعران و نویسنده‌گان برجسته‌ی زبان فارسی از این دو واژه چه به عنوان مترادف و چه با بار معانی مختلف طی هزار سال گذشته بهره برده‌اند. (۱) برای مثل فردوسی می‌گوید:

مگر با درود و پیام و سلام
دو کشور شود زین سخن شادکام .(۲)

و یا حافظ می‌سراید:

سلامی چو بوی خوشِ آشنایی
بدان مردمِ دیده‌ی روشنایی
درودی چو نورِ دلِ پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی(۳)

گسست زبانی و فرهنگی

فرض کنید، فرض محال که محال نیست. دستی از غیب بیاید و مطابق میل سره‌نویسان تنها چند واژه‌ی پرکاربرد‌ با ریشه‌ی «عربی» را از زبان فارسی حذف کند و فارسی زبانان دیگر این واژه‌ها را به کار نبرند و نشناسند چه اتفاقی می‌افتد؟ برای نمونه این سه واژه را که این روزها دشمنان سرسختی پیدا کرده‌اند در نظر بگیرید: «سلام»، «عشق» و «مبارک» فرض کنید این سه واژه حذف شود؟ چه اتفاقی می‌افتد؟ ده‌ها واژه‌ی ترکیبی، صدها مثل سایر و تکیه کلام و هزاران بیت شعر و نقل قول از بین می‌رود. برای لحظه‌یی تصور کنید. تمام واژه‌هایی که ریشه‌ی عربی دارند، حالا زبان‌های دیگر هیچ، را حذف کنیم با حذف آن‌ها بخش بزرگ و جبران ناپذیری از تمام متون هزار سال گذشته غیرقابل دست‌رسی و فهم می‌شود و این به‌معنای نابودی زبان فارسی و تمام سنت پس پشت‌اش است. نسلی داریم که «پارسی» را پاکیزه صحبت می‌کند اما سعدی و مولوی و حافظ و نظامی و بیدل و نیما و فروغ و شاملو را نمی‌تواند بخواند و نمی‌فهمد! مقالات علمی و سیاسی و اجتماعی بسیاری را دیگر نمی‌تواند بخواند حتا در خواندن شاهنامه‌ی فردوسی هم دچار مشکل می‌شود.(۴) این نسل می‌خواهد به کدام ادبیات و متون تاریخی یا حتا معاصر تکیه کند؟ تنها برای نمونه‌یی بس کوچک ببینید فرزندان خود را می‌خواهیم از چه ادبیات غنی محروم کنیم:

ز کاووس دادش فروان سلام
از آن پس بگفت آنچ بود از پیام (فردوسی)

به هر دم از زبان عشق بر ما
سلامست و سلامست و سلامست (مولوی، دیوان شمس)
به مبارکی و شادی چو نگار من درآید
بنشین نظاره می‌کن تو عجایب خدا را
برو ای دل سبک رو به یمن به دلبر من
برسان سلام و خدمت تو عقیق بی‌بها را (مولوی، دیوان شمس)
به بزم خسرو آن شمع جهانتاب
مبارک باد شیرین را شکر خواب (نظامی، خمسه، خسرو و شیرین)
ماه چنین کس ندید خوش سخن و کش خرام
ماه مبارک طلوع سرو قیامت قیام
گو به سلام من آی با همه تندی و جور
وز من بی‌دل ستان جان به جواب سلام (سعدی، غزلیات)
خوشا روزی که در مستی گذارم
مبارک باشدم ایام و ساعات
مرا بی خویشتن بهتر که باشم
به قرایی فروشم زهد و طاعات
چو دانی کاین سنایی ترهاتست
مکن بر وی سلامی خواجه هیهات (سنایی)
تا شدم حلقه به گوش در میخانه‌ی عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم (حافظ)

آسمان را ز سر افتاد کلاه خورشید
به سلام تو که خورشید کلاه آمده‌ای
شهریا را حرم عشق مبارک بادت
که در این سایه دولت به پناه آمده‌ای (شهریار)
نگران با من استاده سحر
صبح ميخواهد از من
كز مبارك دم او ﺁورم
اين قوم به جان باخته را بلكه خبر
در جگرخارى ليكن
از ره اين سفرم مى‌شكند. (نیما یوشیج)
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود. (فروغ فرخزاد)
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد نتواند
که ره تاريک و لغزان است. (اخوان ثالث)

در مورد «عشق» و «عشق‌بازی»، «عاشق»، «معشوق»، «معاشقه»، «عشق‌ورزی»، «عاشقانه»، «عشقی» … و «مرغ عشق»، «عشق آباد»، «هفت شهر عشق»… لازم به شرح و بیان نیست حذف همین یک واژه تمام تاریخ ادبیات ایران را مختل و ناخوانا می‌کند.

زبان گفتار، زبان نوشتار
یکی از مشکلات زبان فارسی فاصله‌ی زیادی ست که بین زبان گفتار و زبان نوشتار وجود دارد این مسئله آموزش فارسی را چه برای فارسی‌زبان چه برای کسانی که زبان فارسی را به عنوان زبان دوم خود می‌خواهند بیاموزند دشوار کرده است. سره‌نویسی این فاصله را بیشتر و بیشتر می‌کند. اگر سره‌نویسی در زبان نوشتار رایج شود از آنجا که بعید است به زبان گفتار راه پیدا کند تنها به عمیق‌تر کردن شکاف موجود کمک می‌کند.
شکاف دیگری که ایجاد می‌کند بین روشنفکران و تحصیل‌کرده‌ها و مردم عادی ست. اگر کسی صبح به بقالی برود و بگوید: «درود، بامدادان فرخنده باد. سرور حسین» بقال که می‌داند ایشان دبیر ادبیات یا نویسنده‌یی سره‌نویس هستند خواهند گفت: «سلام استاد صبح شما بخیر» و این فاصله و پندگیری متقابل را از بین می‌برد. روشنفکران و باسوادان را مریخی و دور از دست‌رس می‌کند و این شکاف و گسست طبقاتی و اجتماعی را دامن می‌زند.

داور نهایی مردم‌اند
فرهنگستان‌ها، رسانه‌ها و روشنفکران و نویسنده‌گان و شاعران و ادیبان و دانشمندان و فن‌آوران… بی‌شک تاثیر به‌سزایی در رشد و شکوفایی زبان‌ها دارند اما داور نهایی مردمی هستند که به زبانی سخن می‌گویند شم زبانی آنان در نهایت برخی واژه‌ها و ترکیبات را می‌پذیرد و برخی را پس می‌زند. «یخچال» را می‌پذیرد اما به تلفن «دورگو» نمی‌گویند. «شهرداری» را به «بلدیه» ترجیح می‌دهند اما به «دایره»، «گردکی» نمی‌گویند. «پفک» را که نامی تجاری ست می‌پذیرند اما «غلات حجیم شده» را نه. «کوپن» را می‌پذیرند اما «کالا برگ» را نه. واژه‌ها باید زیست طبیعی خود را داشته باشند. مصنوعی و دیکته‌شده نمی‌توان زبان را پالایش کرد. برای مردم زبان هدف نیست وسیله است آنچه هدف است خود زنده‌گی ست. زبان مصنوعی زنده‌گی مصنوعی را موجب می‌شود و تنها کسانی که زنده‌گی و دل‌مشغولی‌شان زبان است می‌توانند زبان‌بازی کنند و با زبان فردی و شخصی‌شان صحبت کنند. بقیه مردم زنده‌گی می‌کنند و برای رفع احتیاجات ارتباطی خود از زبان استفاده می‌کنند. ارتباط را فدای زبان نمی‌کنند و زبان در خلاء شکل نمی‌گیرد و رشد یا زوال نمی‌یابد چون ماهی که به آب زنده است زبان نیز در زنده‌گی جمعی انسان‌ها زنده می‌ماند.

پانویس
۱- این که آیا این دو واژه مترداف هستند یا اصولا واژه‌ی مترادف در زبان وجود دارد یا نه خود بحث دراز دامنی ست که مجالی دیگر را می‌طلبد.
۲- فردوسی، شاه‌نامه، بخش چهار، کی‌قباد.
۳- حافظ. غزل ۴۳۱، حافظِ شاملو.
۴- حداقل ۷۰۶ کلمه‌ی عربی در شاهنامه به کار رفته است. هر چند میزان کمی است اما به هر حال این‌گونه نیست که شاهنامه تهی از واژه‌های عربی باشد. مقاله‌یی در این باره در ایرانیکا هست: ŠĀH-NĀMA v. ARABIC WORDS

این مطلب برای نخستین بار در مجله‌ی شهروند تورنتو منتشر شده است و در اینجا بازنشر می‌شود.

هیاهو بر سر ابوموسی: جنجال به‌پا می‌کنم پس هستم!


تمام شعبده‌بازان برای این که جلوی چشما‌نتان خرگوشی از کلاه بیرون بیاورند یا سکه‌یی روی ساعد غیب کنند و از گوش‌تان بیرون بکشند شگرد ثابتی دارند! مهم نیست دوستی در شبی در مهمانی شعبده‌بازی کند یا دیوید کاپرفیلدی باشد با هزاران بیننده‌ی حاضر و میلیون‌ها بیننده‌ی غایب. شگرد ثابت است. حواس‌ها را به نقطه‌یی پرت می‌کنند و کار خود را در نقطه‌ی دیگر انجام می‌دهند!
سیاستمداران شعبده‌بازانی هستند که نبض مردم را در دست دارند و می‌دانند چگونه حواس‌شان را به نقطه‌یی پرت کنند تا بتوانند در نقطه‌ی دیگر کارشان را انجام دهند. وقتی قرار است جام زهر بنوشند باید نوش‌دارو را نیز کنار دست بگذارند و سر بکشند که زهر کشنده نباشد و حکم شفا پیدا کند برای بیمار رو به قبله.
وقتی در ۲۹ تیر ماه ۱۳۶۷ آیت‌الله خمینی جام زهر را نوشید و قطع‌نامه‌ی ۵۹۸ شورای امنیت را پذیرفت هنوز از آن‌همه جلال و جبروتی که انقلاب به او داده بود چیزی باقی‌مانده بود تا بتواند جام زهرا را تاب آورد. اما طی گذشت ماه‌های بعد معلوم شد روز به روز آن یال و کوپال بیشتر می‌ریزد و شخصی که توانسته بود دل میلیون‌ها مسلمان در منطقه را به خود گرم کند دل‌سردشان کرده است و کاریزمای شکست‌ناپذیری که کاخ‌ها ویران می‌کرد، به نام کوخ‌نشینان، اکنون خود ویرانه‌نشینی زهرخورده است. باید کاری صورت می‌گرفت و شعبده‌یی تا وضعیت تغییر کند!
چند ماه پس از نوشیدن جام زهر فرصتی طلایی جلوی پای آقای خمینی گذاشته شد تا بتواند دوباره در جهان اسلام به عنوان شخصیتی جسور جلوه کند و اثرات زهر نوشیده شده را خنثا کرده به هنگام مرگ شکست‌خورده و رنجور نباشد و چون سرداری در میدان رزم بمیرد. او در ۲۹ بهمن ۱۳۶۷ فتوای قتل سلمان رشدی را صادر کرد تا چهره‌ی شکست‌خورده‌ی خود را به قهرمانی هنوز جنگنده تبدیل کند. گیرم با این کار چهره‌ی خشن و نامعقول از اسلام ارائه داد و منافع ملی مردم ایران را هم به خطر انداخت.
برای این که بتوانید شعبده کنید و جام زهر بنوشید و آب از آب تکان نخورد باید بتوانید حس فراگیری را در جامعه ایجاد کنید و تنها با دو شیوه می‌توان این کار را انجام داد، یا حداقل این دو شیوه رایج‌ترین شیوه‌ها در طول تاریخ بوده‌اند، برانگیختن احساسات دینی مذهبی یا ملی و میهنی.
طی سال‌ها گذشته برای رفع برخی از مشکلات سعی کردند احساسات مذهبی را برانگیزانند. نمایش آتش زدن عکس آقای خمینی در تلویزیون ایران به کار نیامد و بیشتر موجب تشفی قلوب شد تا تهیج‌شان. بعد خواستند پای امام حسین را، که به هر حال مردم ایران علاقه‌ی خاصی به او دارند، به میان بکشند و بگویند مخالفان حکومت در روز عاشورا به امام حسین توهین کرده‌اند که مردم پوزخند زدند و گفتند یزیدیان را بین که علم حسین بر دوش می‌کشند!
تهیج ضدامپریالیستی و ضدآمریکایی هم حداقل دیگر در بین ایرانیان هوادار ندارد. هر چند مردم ایران کم و بیش نسبت به آمریکا و انگلیس بدبین هستند اما احساسات ضدآمریکایی و ضدانگلیسی ندارند و نمی‌خواهند خود را با شاخ گاو دراندازند و البته خود رژیم هم بعد از اشغال سفارت انگلیس فهمید دیگر نمی‌تواند با این نوع شکر خوردن‌ها دعواهای داخلی خود را رفع و رجوع کند و طبیعتا نمی‌خواهد در حالی که پای میز مذاکره نشسته اند احساسات ضدغربی را دامن بزند. پس تنها می‌ماند یک چیز و آن دامن زدن به احساسات ملی‌گرایانه و نژادپرستانه!
با افغان‌ها شروع کردند که فایده نداشت زیرا ایرانیان حس برتری‌جوایان نسبت به افغان‌ها دارند و نسبت به آنان احساس کهتری و تحقیر نمی‌کنند تا بشود احساسات ضدافغان را برانگیخت. احساسات ملی یا دینی را تنها می‌توان در بین مردم تحقیر شده برانگیزاند. کاری که هیتلر و موسولینی در جنگ جهانی دوم کردند و مردم آلمان و ایتالیا را که طی جنگ جهانی اول تحقیر شده بودند علیه دنیایی که تحقیرشان کرده بود شوراندند. آیت‌الله خمینی هم پس از پیروزی انقلاب توانست با هویت‌بخشی به قشر وسیع روستائیان به شهر آمده، که دیگر نه هویت روستائی خود را داشتند و نه شهرنشینان طبقه‌ی متوسط به بالا آنان را شهری به حساب می‌آوردند، طبقه‌ی متوسط و روشنفکران که بار اصلی انقلاب بر دوششان بود را سرکوب کند و حکومت را به تمامی در دست بگیرد.
بسیاری از ایرانیان به طور کاذب هم که شده نسبت به «عرب»ها احساس نوعی کهتری می‌کنند. جدا از موضوع تاریخی حمله‌ی اعراب به ایران و اشغال دائمی آن موضوع این است که در همین سال‌های اخیر عرب‌ها حداقل در پیرامون ایران وضعیت بهتری دارند. ایرانیان به امارات که می‌روند کلاه از سرشان می‌افتد با آن برج و باروهای بلند و دختران تن‌فروش ایرانی که بستر ثروت‌مندان عرب را پر رونق می‌کند. این احساس که‌تری خود را به‌گونه‌ی فرافکنی شده به برتر دیدن خود تبدیل می‌کند. این است که عرب‌ها را «سوسمارخور» و «پابرهنه» می‌نامند.
به‌نظر می‌رسد انگشت گذاشتن روی این حساسیت برخی از ایرانیان بی‌نتیجه نبوده است و به هر حال گروهی از ایرانیان علیه «عرب»‌ها شعار می‌دهند و دولت و مجلسی که خود اشغال‌کننده‌ی ایران محسوب می‌شوند یک‌شبه ملی‌گرا و وطن‌پرست شده طرح استان خلیج فارس به مجلس می‌برند و شروع به عربده‌کشی می‌کنند!
اما واقعیت این است که ایرانی‌ها و عرب‌ها مانند مردمان هر کشور دیگری بیشترین لطمه و آسیب را از خود می‌بینند. دشمن عرب‌ها صدام و بشار اسد و مبارک و شیخ فلان و ملک بهمان است و دشمن ایرانی‌ها هم خود ایرانی‌ها هستند. مردم ایران و مردم ساکن کشورهای مجاور چه ترک و ارمنی، چه افغانی و پاکستانی و عرب اشتراکات فرهنگی بسیاری دارند و دشمن مشترکشان هم دیکتاتوری است که باید با هم کمک کنند تا بر این دیکتاتوری‌ها پیروز شوند. می‌بینی که حکمرانان و حکومت‌ها وقتی پای کمک کردن برای حفظ یک دیگر در میان باشد نژاد و ملیت و این چیزها سرشان نمی‌شود فقط وقتی قرار است جوانان را گوشت دم توپ کنند ناگهان وطن‌پرست و ملی‌گرا می‌شوند.
اکنون درست در روزهایی که شدیدا در بن‌بست قرار گرفته‌اند و نه راه پیش دارند نه راه پس. از سویی شکاف بین حکومت و مردم بس عمیق شده است و از سوی دیگر اوضاع بین‌المللی رژیم هم خوب نیست و در معرض تحریم‌های گسترده قرار دارد. با سفر احمدی‌نژاد به جزیره‌ی ابوموسی جنجال تازه‌یی به راه انداخته‌اند و گروهی از ایرانیان را حول نفرت به عرب‌ها یا شعارهای ملی‌گرایان گرد احمدی‌نژاد و حکومت جمهوری اسلامی گرد می‌آورند و بسیاری هم از همه جا بی‌خبر فقط رگ گردن کلفت می‌کنند و شعار می‌دهند بدون این که بدانند اصولا اماراتی‌ها یا آمریکایی‌ها و دیگران در این مورد چه می‌گویند و چه می‌خواهند.
بر سر حاکمیت جزیره‌ی ابوموسی از قبل از انقلاب مشروطه اختلافاتی وجود داشت تا سرانجام بر اساس تفاهم نامه ۱۹۷۱ میان حاکم شارجه (پیش از تشکیل کشور امارات متحده عربی) و ایران، جزیره‌های تنب بزرگ و کوچک تحت حاکمیت ایران درآمد و جزیره‌ی ابوموسی در حاکمیت ایران اما با اختیاراتی برای حاکم شارجه شناخته شد. در واقع نوعی حاکمیت مشترک بین ایران و شارجه در این جزیره مورد توافق طرفین قرار گرفت. امارات با پرچم امارات در این جزیره پاسگاهی دارد و در اداره‌ی امور داخلی با ایران همکاری می‌کند. سفر احمدی‌نژاد به این جزیره نقض این تفاهم‌نامه است. درست است که تفاهم‌نامه‌ی ۱۹۷۱ بین محمدرضا شاه در ایران و حاکم شارجه بسته شده است اما این تفاهم‌نامه مورد تایید سازمان ملل است و هنگامی که کشور امارات تشکیل می‌شد چند کشور عربی موضوع تعلق این جزیره به امارات را در سازمان ملل می‌خواستند طرح کنند که رد شد. طبیعتا خواست معقول ایرانی‌ها می‌تواند اجرای همین تفاهم‌نامه باشد و پذیرش حاکمیت دوگانه بر این جزایرست که به سود هر دو کشور است و هرگونه زیاده‌خواهی برای ایجاد تشنج و ماجراجویی در وضعیت فعلی به زیان ایران است و ممکن است همین حق حاکمیت مشترک را هم از دست بدهند.
با توضیحات گفته شده می‌خواهم نتیجه بگیرم ما ایرانی‌ها اگر به فکر زنده‌گی سعادت‌مند و به دور از جنجال و جنگ هستیم باید جلوی این افراط‌کاری‌های جنگ‌طلبانه را، این نژادپرستی‌ها و چماق‌کشی‌ها که یک روز به نام دین می‌شود و یک روز به نام ملی‌گرایی و وطن‌پرستی بایستیم. ایران آباد و آزاد با فرهنگ غنی چند هزار ساله و مردمی پیشرفته و مدرن بی‌شک الهام بخش خاوره‌میانه‌یی پیشرفته و آزاد خواهد بود و نیاز به شاخه‌ و شانه‌ کشیدن عربده‌جویی ندارد. متاسفانه رفتارهای رکیک و ماجراجویانه و نژادپرستانه تنها کاهش محبوبیت ایرانیان در منطقه و در جهان است. ایران اگر کشوری آزاد و آباد و دموکراتیک باشد مطئمن باشید همه با علاقه و احترام نام «خلیج فارس» را به کار می‌برند و هیچ مجادله‌یی مقبول نمی‌افتد اما تا وقتی حکومتی ماجراجو برسرکار است و برخی از اعضای اپوزیسیون شووینیست و نژادپرست با بدترین الفاظ و نفرت‌پراکنی می‌خواهد نام «خلیج فارس» را تبلیغ و ترویج کند هیچ به دست نمی‌آوریم مگر شرمنده‌گی تاریخی.

چند عکس از سه جزیره (ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک)
  

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

روزی برای قدردانی از شوهران


فردا، ۲۱ آوریل، روز قدردانی از شوهران (Husband Appreciation Day) است. روز زیاد پر رنگی نیست، اما به هر حال روزی ست. راستش من هم خبری از وجود این روز نداشتم که چند روز پیش خانم دکتر مریم محبی(۱) که برنامه‌ی «خط قرمز» را در «تن تیوی Ten TV» دارند تماس گرفتند و دعوت کردند که در برنامه‌یی که به مناسبت این روز تدارک دیده‌اند شرکت کنم.(۲)
در مورد قدردانی از همسران، زنان، زیاد می‌شنویم حتا برخی «روز زن» و «روز مادر» را به روزی برای قدردانی از همسران زن تبدیل کرده‌اند. در قدردانی نوعی تحقیر و که‌تر دیدن پنهان است. وقتی صحبت از قدردانی می‌شود نوعی برتری قدردانی کننده از قدردانی شوند به ذهن تداعی می‌شود. برای مثال مدیران از کارمندان و کارگران‌شان قدردانی می‌کنند ولی عکس آن اتفاق نمی‌افتد یعنی کسی انتظار ندارد کارگران کارخانه‌یی جمع شوند و از مالک یا مدیر کارخانه قدردانی کنند!
مردان طی چند هزار سال تاریخ مردسالاری به‌گونه‌یی نقش و موقعیت خود را تثبت کرده بودند، و در ادیان سامی هم به آن صحه گذاشته شده است، که گویی مردان نقش اصلی را در زنده‌گی ایفا می‌کنند و زنان نقش مکمل هستند. زنان برای آرامش مردان آفریده شده‌اند، زنان کشت‌زار مردان هستند، زنان وقتی خیلی خوب باشند مردان از دامن‌شان به معراج می‌روند و چه چه… و مردان خوب باید قدر همسران فرمان‌بردار و پاک‌دامن خود را بدانند و از آنان قدردانی کنند. مردان رئیس خانواده هستند و رئیس خوب به بهانه‌های مختلف باید از افراد تحت تکفل و عائله‌اش تشکر و قدردانی کند.
خوشبختانه طی صد سال گذشته و به خصوص شصت هفتاد سالی که از جنگ جهانی دوم می‌گذرد کم کم زنان توانسته‌اند در زمینه‌های مختلف هم‌سانی خود را با همسران‌شان نشان دهند. مردان از وقتی واقعیت‌های زنده‌گی مجبورشان کرد که تن به کار بیرون زنان‌شان بدهند زیرا به تنهایی نمی‌توانستند مخارج خانواده را تامین کنند سعی کردند با اقتدار بیشتر در خانه فرمان‌برانند تا از موقعیت و هویت به خطر افتاده‌ی خود دفاع کنند و در این دوران که هنوز کم و بیش در تمام دنیا و به‌خصوص در کشورهای روبه‌توسعه، و کشوری مانند ایران که دچار نوعی بیماری عقب‌مانده‌گی نابه‌هنگام شده است، در آن به‌سر می‌بریم زنان تحت فشار مضاعف و دوبرابر هستند زیرا هم باید هم‌پای مردان کار کنند و بخش مهمی از مخارج خانواده را تامین کنند و هم چون گذشته وظایف خانه هم به دوش آنان باشد و از خشونت خانه‌گی هم در امان نباشند.
اتفاق فرخنده‌ی که دارد در کشورهای توسعه یافته و در بخشی از مردم توسعه یافته کشورهای روبه‌توسعه مانند کشور خودمان می‌افتد این است که تعریف خانواده از رئیس و مرئوس، به شریک‌های برابر تبدیل می‌شود. زن و مرد هر دو مسئولیت خانه و خانواده را به عهده دارند. چنین خانواده‌یی فقط مرد روشنفکر و پیش‌رفته نمی‌خواهد نیاز به زن رها شده از آموزه‌های مردسالارانه نیز دارد. زنی که خود را باور دارد و روابط جنسی را بخشی دو طرفه می‌داند نه چیزی که او در اختیار دارد و باید در اختیار بگذارد. از شوهرش قدردانی کند همان طور که انتظار دارد مورد قدردانی قرار بگیرد. عصر نیاز مردانه و ناز زنانه که مربوط به دوران مردسالارانه ست باید به فراموشی سپرده شود و عصر انسانی آغاز شد. عصری که زن و مرد تنها در بخش کوچکی از بیولوژی‌شان متفاوت هستند اما در حقوق و نیازهای عاطفی و جنسی کم و بیش شبیه هم هستند. مردسالاری تقسیم نقشی کرده است که هر دو جنس قربانی آن هستند گیرم مردان تاج سروری بر سر گذاشته‌اند اما زیر این تاج انسانیتشان به تارج رفته است و حجم ثقیل آن نمی‌گذارد قد راست کنند. لغو مردسالاری در تمام ابعاد فقط زنان را آزاد نمی‌کند موجب رهایی مردان هم می‌شود.
قدردانی از شوهران، قدردانی از انسان رها شده‌یی ست که تمام هویت و شخصیت‌ش در عضوی که چارپایان بس مرغوب‌ترش را دارند خلاصه نمی‌شود. قدردانی از انسانی همراه است که برای زنده‌گی مشترک و شکوفایی انسانی تلاش می‌کند. ۲۱ آوریل بر تمام چنین شوهرانی مبارک باد.

پانویس
۱- خانم دکتر مریم محبی سکس تراپیست هستند و برای آشنایی بیشتر با ایشان و وب‌گاه‌شان می‌توانید به اینجا مراجعه کنید:http://www.drmohebbi.com/
۲- موضوع این هفته برنامه «خط قرمز» Husband Appreciation Day (روز تقدیر از شوهران) ۲۱ آپریل ساعت ۹:۳۰ شب از شبکه «تن تیوی»
«Freq. 12020, SB: 22000 Vertical 3/4

جستارهای هم‌بسته
* عاشقانه‌ی نیم قرنی!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 2,154 مشترک دیگر بپیوندید