نه به انتخابات، خانه به خانه

بُهتان مگوی
که آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است.

آفتاب از حضورِ ظلمت دلتنگ نیست
با ظلمت در جنگ نیست.
ظلمت را به نبرد آهنگ نیست،
چندان که آفتاب تیغ برکشد
او را مجالِ درنگ نیست.

همین بس که یاری‌اش مدهی
سواری‌اش مدهی. (احمد شاملو)

کسی نیست که نداند در زنده‌گی ما همیشه روزها و لحظه‌هایی وجود دارد که ناگزیر به انتخاب هستیم. انتخاب‌هایی که به سرنوشت ما شکل می‌دهد. انتخابی خوب و درست ما را در مسیری می‌اندازد که به رشد و شکوفایی‌مان کمک می‌کند و انتخاب نادرست رنج‌های بسیار در پی دارد و گاه به‌تمامی هستی آدمی را نابود می‌کند. ما در انتخاب کردن آزادی مطلق نداریم آزادی ما محدود به امکان‌های پیش‌رو برای انتخاب است و این است که کار را دشوار می‌کند زیرا معمولا یا باید بین «خوب‌های آشتی‌ناپذیر»(۱) یا میان «بد و بدتر» انتخاب کنیم. جوامع بشری نیز از این قاعده مستثنا نیستند. انسان‌هایی که تحت رده‌یی خواص برای مثل شهروندان کشوری رده‌بندی می‌شوند در بزن‌گاه‌های تاریخی انتخاب‌هایی می‌کنند یا وضعیت‌های به آنان تحمیل می‌شود که سرنوشتشان را برای دهه‌ها و سده‌ها رقم می‌زند و یا گاه موجب از بین رفتن کل آن «رده» می‌شود.
مردم ایران نیز اکنون در چنین وضعیتی قرار دارند. دو ضعیت پیش‌روست. ادامه‌ی وضعیت فعلی و یا تغییر آن. چنان که روزبه‌روز بیشتر نمایان می‌شود ادامه‌ی وضعیت فعلی قحطی براثر تحریم گسترده و سپس اشغال نظامی ست. هیچ سرنوشتی بدتر از این برای مردم کشوری نمی‌شود تصور کرد جز این که کشورشان توسط نیرو یا نیروهایی اشغال شود. وضعیت عراق و افغانستان جلوی چشم‌مان است. برای تغییر وضعیت فعلی اگر می‌توانیم باید همان کنیم که مردم تونس و مصر کردند و اگر آن نمی‌شود راه لیبی و سوریه پیش روست و اگر آن هم نمی‌شود حداقل کاری که می‌توانیم بکنیم این است که شریک جرم حاکمانی نباشیم که دارند کشور را به سوی پرتگاه اشغال نظامی سوق می‌دهند.
شرکت کردن در انتخابات پیش رو یعنی رای دادن به قحطی و جنگ و این کم مسئولیتی نیست که برای خود می‌خرید. می‌توان درک کرد که نخواهیم به خیابان بیاییم، تا کشته نشویم، می‌توان درک کرد از زندان و شکنجه بترسیم اما هیچ‌جور قابل درک نیست که در این انتخابات شرکت کنیم و با رای خود این قطاری را که با شتاب به‌سوی دره می‌رود سرعت ببخشیم و تقویت کنیم. اگر از ترسی موهوم این کار می‌کنید یا از روی ناآگاهی فرقی نمی‌کند شریک جرم هستید. این مهر که بر شناسنامه‌ی‌تان می‌خورد برای همیشه روی پیشانی‌تان می‌نشیند. حتا شما که به هر دلیل خواهان سرنگونی «جمهوری اسلامی» نیستید با رای ندادنتان یک احتمال گیرم ضعیف ایجاد می‌کنید و پیام خود را روشن به حکومت می‌دهید که تغییر روش دهد و شاید، فرض محال محال نیست، با کمترین خسارت از این دوران عبور کنیم و به جامعه و نظامی مبتنی بر معیارهای انسان‌دوستانه گام برداریم.
وظیفه داریم در این روزهای تبلیغات انتخاباتی خانه به خانه پیش دوست و فامیل و آشنا برویم و به آن‌ها بگویم اگر در این انتخابات شرکت کنید دارید رای می‌دهید به تحریم، جنگ و فلاکت و شریک جرم می‌شوید هم با کسانی که بهانه‌ی اشغال را فراهم آورده‌اند هم با اشغال‌گران این‌جاست که قاتل و مقتول هر دو مجرم می‌شوند و شما که رای می‌دهید دارید با دست خود فلاکت و بدبختی را برای خود و بقیه مردمی که در آتش جهالت شما می‌سوزند فراهم می‌اورید. این ده روز را جدی بگیریم و باور کنیم تلاش ما بی‌ثمر نیست و حداقل پیش وجدان خود می‌توانیم بگوییم من هر کاری از دستم برآمد انجام دادم.
روزهای سخت و سرنوشت‌سازی پیش‌رو داریم مانند شب امتحان و کنکور می‌ماند اگر به باری به هر جهتی آن را پشت سر بگذاریم مردود می‌شویم و رنج و سختی‌مان تداوم پیدا می‌کند و اگر کمی تلاش کنیم روزهای بهتری در پیش رو خواهیم داشت. این کارها کمترین کاری ست که می‌توانیم بکنیم. به مردم سوریه نگاه کنیم شاید کمی احساس شرم کردیم و پاشنه‌ها را ورکشیدیم و راهی را که نیمه رها کردیم تداوم دادیم و به دست‌کم به‌اندازه‌ی وسع خودمان کاری کنیم. هر کدام تلنگری بزنیم شیشه‌ی عمر غول شکستنی ست.
این روزها تولد سهراب اعرابی است. به مادر او فکر کنید و بعد تصمیم بگیرید که چه باید کنید.
به ندای مادرش خانم فهیمی گوش کنید:

سهراب آگاهانه به خیابان رفت، خواسته های سهراب نه تنها خواسته های مردم ایرانی بلکه خواسته های همه مردم دنیا از جمله مردم سوریه هم است. خواسته هایی نظیر آزادیِ انتخابات، آزادیِ احزاب، آزادی اقلیت ها، مذاهب، آزادی اندیشه، چرا من نمی توانم بروم صدا و سیما حرفم را بزنم؟ چرا نماینده ی من نمی تواند کاندیدا شود. اینها خواسته هایی است که باید به آن توجه بکنند. (گفتگوی سرخسبز با مادر سهراب اعرابی؛ جنبش سبز احساسی نبود بچه های ما آگاهانه رفتند)

جستارهای وابسته
* فهرست نامزدهای انتخاباتی ائتلاف بزرگ جنبش سبز

پانویس
۱) خوب‌های آشتی‌ناپذیر یعنی هر دو موقعیت خوب هستند اما هر دو را نمی‌شود با هم داشت. مثلا «ترمه» در «جدایی نادر از سیمین» باید دست به چنین انتخابی بزند. (انتخاب ترمه در جدایی)

نوشته‌شده در سیاست | برچسب‌خورده با , , , , , | بیان دیدگاه

ترس معقول

سی تا تانک سی تا تانک می‌خواد احمق!

این روزها فقط «احمدی‌نژاد» یا «رهبر» ایران نیستند که در مورد پیشرفت‌های شگرف ایران در مسایل علمی و نظامی داد سخن می‌دهند. بسیاری در آمریکا و اروپا نیز از قدرت نظامی و به‌زودی هسته‌یی شده‌ی ایران سخن می‌گویند و تجهیزات ایران و آمریکا را در کنار هم ردیف می‌کنند به گونه‌یی که گویی حتا در بعضی موارد توان نظامی ایران بالاتر هم هست و بعد به اضافه‌ی روحیه شهادت‌طلبی و دفاع از میهن که در ایرانی‌ها هست و طبیعتا در آمریکایی‌ها نیست. به‌گونه‌یی در مورد «جمهوری اسلامی» حرف می‌زنند که گویا سرنخ تمام وقایع دنیا دست حاکمان تهران است. بعید است فراموش کرده باشید یک دهه پیش که آمریکا می‌خواست به افغانستان و سپس عراق حمله کند در مورد نیروی افسانه‌یی طالبان و سپس صدام چه حکایت‌ها که شایع نکردند. از این که طالبان ممکن است با بمب اتمی‌یی که در چمدانی جا می‌شود به نیویورک حمله کند تا سلاح کشتار جمعی در عراق یا توان عراق برای نابودی تمام چاه‌های نفت حوزه‌ی خلیج فارس و چه و چه. طبیعی است اگر محمدعلی کلی بخواهد توی گوش یکی از بچه‌پروهای دبستانی محله‌ی‌شان بزند باید بگوید او قدرتی شیطانی دارد وگرنه بس مضحک است که قهرمان بوکس جهان کودکی دبستانی را زیر مشت و لگد بگیرد. واقعیت این است که نسبت نیروی نظامی «جمهوری اسلامی» با «ناتو» از بچه‌یی دبستانی با محمدعلی کلی یا مایک تایسون هم کمتر است.
سال‌ها پیش که بوش پدر به خلیج فارس آمد من دانشجوی دانشگاه تهران بودم و ساکن کوی دانشگاه، در خیابان امیرآباد شمالی، یادم می‌آید بحث مفصلی در اناق ما، که همیشه محل بحث و گفت‌وگو بود، در گرفت. بسیاری معتقد بودند که آمریکا به عراق حمله نمی‌کند و من و یکی دیگر از دوستان می‌گفتیم که حتا اگر صدام به غلط کردن هم بیفتد و آن خوراک ناگوار را هم میل کند و جام زهر هم بنوشد باز آمریکا آمده است که گرد و خاکی بکند و حتما به عراق حمله خواهد کرد. ساعت دو و سه نیمه شب بود که بالاخره موفق شدیم بچه‌ها را از اتاق بیرون کنیم و بگیریم بخوابیم. هنوز چشم‌های‌ام سنگین نشده بود که دوستان محکم به در اتاق زدند که: آمریکا به عراق حمله کرد.
چند روز پیش فیلمی از سیداحمد خمینی، در یوتیوپ، دیدم که ظاهرا بخشی از مصاحبه‌ی بلندی ست که در آن سیداحمد به ذکر دو خاطره از آیت‌الله خمینی می‌پردازد که هر دو جالب است. یکی در این باره است که گروهی از فرمانده‌هان نظامی نزد وی آمده بودند و شعار می‌دادند که ما چنین و چنان می‌کنیم، امام حسینی می‌جنگیم، با دست خالی می‌جنگیم و با آرپی‌جی جلوی دشمن می‌ایستیم و از این حرف‌ها و ظهیرنژاد از فرمانده‌هان ارتش گفت: «من همین قدر می‌دانم که سی تا تانک سی تا تانک می‌خواهد.» سید احمد در ادامه نقل می‌کند:«چند روز بعد… داشتم می‌رفتم پیش ایشون دیدم آقا دارن می‌خندند گفتم چرا می‌خندین گفتن: «احمد سی تا تانک سی تا تانک می‌خواد.»» خاطره دیگر باز مربوط به ظهیرنژاد می‌شود و این که ایت‌الله خمینی از یکی از فرمانده‌هان نیروی هوایی سوآل می‌کند چند تا هواپیمای جنگی داریم و او شروع می‌کند به آیه و حدیث خواندن که ظهیرنژاد می‌گوید:«اوه چه خبره ایشون امام هستن عوام که نیستن!» جمع این دو خاطره ما را به جمله‌ی واحدی می‌رساند که بدیهی است اما فراموش می‌شود:«فرق است بین حکومت عوام‌فریب و حکومت عوام!»
آیت‌الله خمینی برخلاف آنچه که ممکن است به‌نظر برسد اصولا آدم اصول‌گرایی نبود او سیاست‌مداری بود مانند همه‌ی سیاست‌مداران دیگر که اصل بنیادین‌شان فتح و حفظ قدرت است و برای رسیدن به آن از انجام هیچ کاری ابا ندارند. او می‌دانست جنگ با صدام، برای محکم شدن پایه‌های جمهوری اسلامی، «نعمت» است اما جنگ با اسرائیل و آمریکا و ناتو جز ویرانی و سقوط چیزی به همراه ندارد و «نکبت است» برای همین حتا وقتی صدام راه باز کرد که بفرمایید بروید با اسرائیل بجنگید گفت: «راه قدس از کربلا» می‌گذرد! آمریکا را شیطان بزرگ می‌خواند اما برای پیروزی بر شیطانکی مانند صدام دست شیطان بزرگ را هم می‌فشرد و کیک مک‌فارلین را هم مزمزه می‌کرد و از اسرائیل هم اسلحه می‌خرید تا در مقابل سی تانک دشمن سی تانک داشته باشد. (ماجرای ایران-کنترا) زمانی که کار جنگی که قرار بود برنده یا بازنده نداشته باشد داشت به جاهای باریک می‌کشید و دیگر توان ادامه‌ی جنگ در هر دو کشور به شدت کاهش پیدا کرده بود، ولی آیت‌الله خمینی هنوز سر موضع بود و می‌خواست جنگ را ادامه دهد، آمریکا فقط با زدن هواپیمای مسافربری ایربایس نشان داد عزمش، در پایان دادن به جنگ، جزم است و از انجا که العاقل یکفیه الاشاره نیاز به الم و اشاره‌ی بیشتری نبود و با همان زدن یک هواپیما کافی بود تا مشخص شود نباید خود را با شاخ گاو درگیر کرد و جام زهر آورده شده و وصیت‌نامه تغییر کرد و آتش بس پذیرفته شده و جنگ تمام شد!
خوبی وب‌لاگ همین است که می‌شود پراکنده حرف زد و زیاد در قید و بند مقاله‌ی جمع و جور نبود و در پایان تمام سرنخ‌ها گره زد و به نتیجه رسید.
مخلص کلام این که «جمهوری اسلامی» دست به قمار خطرناکی زده است. حمله به سفارت انگلیسی باید گوشی را دست آقایان می‌داد که این توبمیری دیگر از آن توبمیری‌ها نیست دیگر زمان آن که بروید سفارت کشوری را بگیرید و در جنگ داخلی و حذف رقیب از آن استفاده کنید سرآمده است، دارد دیر می‌شود همان‌طور که برای صدام دیر شد و وقتی شروع به عقب‌نشینی کرد و حتا اجازه داد ماموران آژانس تا توی کاخ و زیر تحت زن و بچه‌اش را هم بگردند دیر شده بود. چیزی پیدا نکردند اما باز حمله کردند.
برای جنگیدن دو چیز لازم است: پشتیبانی مردمی و تجهیزات نظامی، بدون دومی ممکن است در جنگی پیروز شد اما بدون اولی هرگز هیچ جنگی در تاریخ پیروز نشده است و امروز «جمهوری اسلامی» فاقد هر دو است. از آغاز انقلاب، گنج بزرگ حمایت مردمی پشتوانه‌ی حکومت برآمده از انقلاب بود که حاکمان ایران چون وارثانی ناشی شروع به هزینه‌ی این گنج کردند تا این که در «جنبش سبز» به ورشکسته‌گی کشاندند و دیگر چیزی که از آن گنج باقی نمانده هیچ، به کوهی از نفرت هم تبدیل شده است.
این که تحلیل کنیم آمریکا و ناتو به فلان و بهمان دلیل به ایران حمله نمی‌کنند تنها خاصیتش این است که مقدمات حمله‌ی آنان را فراهم آوریم. کاری که زیرکانه خود آمریکا و ناتو قبلا بارها انجام داده‌اند سیاست خود را به موش مرده‌گی زدن و سر بزنگاه چون ببری خفته از جا کندن و حمله‌ور شدن. اکنون جوری دارند تبلیغ می‌کنند که گویی «جمهوری اسلامی» ابرقدرتی جهانی ست و آمریکا و ناتو ورشکسته‌هایی که توان اشغال نظامی ندارند و همین باعث می‌شود که حاکمان جمهوری اسلامی روزبه‌روز جسورتر شوند و رجز بیشتری بخوانند و تصور کنند هنوز جا دارد ولی روزی چشم باز می‌کنند که دیگر جا ندارد و باید جا بزنند اما دیر شده است و جایی برای جا زدن نمانده است.

جستارهای هم‌بسته
* نیرنگ یا واقعیت وصله‌ی ترور چسبیدنی ست
* چگونه می‌توان جلوی جنگ و قحطی را گرفت؟

پیوند به بیرون

نوشته‌شده در سیاست | برچسب‌خورده با , , , , , , , , , , , , , , | 12 دیدگاه

آن که گفت «آری»، آن که گفت «نه»

برادری ندارم
هیچگاه برادری از آن دست نداشته‌ام
که بگوید «آری»:
ناکسی که به طاعون آری بگوید و
نانِ آلوده‌اش را بپذیرد. (احمد شاملو)

صانع ژاله یعقوب بروایه

در فیلم «اسب کهر را بنگر» (Behold a Pale Horse) ساخته‌ی فرد زینه‌مان صحنه‌یی است که از نوجوانی، که این فیلم را دیدم، هنوز به دقت به یاد می‌آورم و گاه به آن فکر می‌کنم. مانوئل آریگوئز (گریگوری پک) انقلابی اسپانیایی پس از مدت‌ها دوری از کشور برای وداع با مادر در حال مرگش به اسپانیا باز می‌گردد و خودخواسته در تله پلیس می‌افتد. در صحنه‌یی که به آن اشاره کردم مانوئل با تفنگ دوربرد وینولاس (آنتونی کویین)، فرمانده‌ی نظامی حکومت فرانکو، را هدف قرار داده است که ناگهان، کارلوس (ریموند پلگرن) دوست خود را در قاب پنجره می‌بیند. او یک‌بار می‌تواند شلیک کند و باید انتخاب می‌کرد وینولاس، ژنرالِ فرانکو، را هدف قرار دهد یا کارلوس دوست و هم‌رزم سابقش را که اکنون خیانت کرده است. او کارلوس را انتخاب کرد و به او شلیک کرد و من سر از این انتخاب در نمی‌آوردم. تا این که دیروز عکس‌های سی‌امین جشنواره‌ی فیلم فجر را نگاه می‌کردم و دوستان سابق را در کنار دشمنان همیشه‌گی می‌دیدم و با خود فکر می‌کردم اگر تفنگ نمادین مانوئل آریگونز را در دست داشتم به چه کسی شلیک می‌کردم «جواد شمقدری» یا «رضا عطاران»؟
این روزها روزهایی است که غربال زنده‌گی در گردش است و سره را از ناسره جدا می‌کند و همه‌ی ما در موقعیت برشتی «آری گفتن یا نه گفتن» هستیم. بسیاری خاموش اما فداکارانه حاضر نشدند روی صحنه بروند و جایزه بگیرند و برخی به مفت خود را فروختند چشم از چشمان «ندا» برداشتند و پای روی خون «سهراب» گذاشتند و به ضیافت خانه‌خراب‌کن‌های سینما رفتند تا دست خانه‌خراب‌کن‌های‌شان را بفشارند.
خوشبختانه تعداد نان‌به‌نرخ‌روزخورهایی که در این جشن‌واره‌ی رسوا شرکت کردند بسیار کم بودند و اکثر هنرمندان برجسته حاضر به شرکت نشدند و برخی که شانس زیادی برای برنده شدن جایزه هم داشتند به دلیل این که حاضر به حضور در مراسم نشده بودند جایزه به آنان داده نشد.
دیکتاتوری‌ها زنده به حمایت هواداران‌شان نیستند آنان جان از فرصت‌طلب‌ها می‌گیرند. هوادارانی که به چیزی اعتقاد دارند برای دیکتاتورها استخوان داخل گلو هستند چون مجبورند مطابق میل آنان رفتار کنند و دیکتاتورها می‌خواهند تنها بر میل خود رفتار کنند اما فرصت‌طلب‌ها به چیزی اعتقاد ندارند هر چه شخص دیکتاتور بگوید همان می‌گویند و آدم‌های کم خرجی هم هستند تکه‌یی شیشه به نام سیمرغ بلورین در تالار رودکی یا بسته‌یی ساندیس در خیابان کافی است تا آنان را وادارد برای دیکتاتور جان‌فشانی کنند یا کلاه از سر بردارند و دم بجمبانند و جای دوست و دشمن نشان دهند و…

پی‌نوشت
این هم از اظهارات گهربار ابوالقاسم طالبی کارگردان «قلاده‌های طلا» که داور امسال جشنواره فیلم فجر بود:«ما در داوری‌ها فقط در مورد فیلم‌ها صحبت می‌کردیم و در مورد هیچ خانه‌ای، خانه تئاتر، خانه موسیقی یا خانه عفاف صحبت نکردیم!»(خبر آنلاین) بفرمایید آقایان و خانم‌هایی که تن به چنین داورانی و چنین جشنواره‌هایی دادید کلاه‌تان را بالاتر بگذارید «خانه سینما» را «فاحشه‌خانه» می‌نامند و شما هم می‌روید و جایزه از دست‌شان می‌گیرد در حالی که کارگردان برجسته‌یی مانند بهمن فرمان‌آرا جایزه‌های قبلی خود را هم که در شرایط به مراتب بهتر و عادلانه‌تری گرفته بود پس داده است.
پس پر بیراه نبود که چندی پیش نوشتم:

عبید زاکانی را گفتند: قَلتَبان کیست؟ فرمود: آنکه خانه‌اش خراب کنند به جشنِ خانه‌خراب‌کن‌اش همی رود و سرین می‌جنباند.(دیو و دلبر)

جستارهای وابسته
* دیو و دلبر فرج‌الله سلحشور و فاطمه معتمدآریا
* بازی احمد نجفی در نقش خانه‌خراب کن

نوشته‌شده در اجتماعی, خانه سینما, سینما | برچسب‌خورده با , , , , | 2 دیدگاه

انتخاب ترمه در جدایی

برای دختر عزیزم پرستو

تاکنون چنین بوده است که آثار هنری روایی، چه تصویری چه بیانی و نوشتاری، برای آن که مخاطب عام پیدا کنند باید زبانی ساده و پایانی خوش‌آیند و قطعی داشته باشند. این گونه آثار بیش از آن که حرفی برای گفتن داشته باشند احساسی برای برانگیختن دارند. مخاطب را می‌گریانند و می‌خندانند، خشمگین می‌کنند و آرام، او را همراه با قهرمان تا یکی قدمی شکست می‌برند و سرانجام پیروز می‌کنند، با روشن شدن چراغ‌های سینما و با بسته شدن جلد کتاب به تمامی تمام می‌شوند. در مقابل این آثار آثاری وجود دارند که چند لایه هستند به تمامی سوآل‌هایی که طرح می‌کنند پاسخ نمی‌دهند و تلخ و گزنده به انتها می‌رسند. ضدپی‌رنگ هستند چیزی را روایت نمی‌کنند، قهرمان ندارند، بیش از آن که احساس را درگیر کنند به فکر وامی‌دارند باید در باره‌ی‌شان حرف زد و لایه‌های تودرتوی‌شان را شکافت و رازهای درون‌شان را کشف کرد و برای فهم‌شان بسیار باید دانست. این‌گونه فیلم‌ها و آثار مخاطب عام ندارند. در بین این دو طیف انواع آثار مختلف وجود دارند و فیلمی مانند «جدایی نادر از سیمین» از آن دست آثاری است که در این میانه قرار دارند. از آن نوع آثاری که هم مورد توجه منتقدین قرار می‌گیرند و هم از اقبال عمومی برخوردار می‌شوند و در بین آثار ادبی و سینمایی ایران این‌گونه آثار انگشت شمار هستند و در بین این آثار انگشت شمار «جدایی…» چیزی دارد که آن را کم‌نظیر می‌کند. آثاری که زبان پیجیده‌یی دارند اما داستانی را روایت می‌کنند و بیننده می‌تواند جدا از این که به لایه‌های درونی فیلم نفوذ بکند، یا نه، از تماشای آن لذت ببرد اقبال عام پیدا می‌کنند اما معمولا این‌گونه آثار پایانی بسته و قطعی دارند و این پایان خوش‌آیند و مورد قبول بیننده‌ی عام هم هست چیزی که «جدایی…» را متمایز می‌کند پایان آن است. پایان «جدایی…» پایانی باز است یعنی سوآل مهمی را بدون پاسخ می‌گذارد ضمنا این پایان تلخ و گزنده هم است زیرا با «جدایی» و اشک‌های نوجوانی در معرض انتخاب به پایان می‌رسد اما چه رازی ست که «جدایی…» را به فیلمی پرفروش تبدیل کرده است و بیننده‌ی عام حتا خارج از ایران می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند؟
ساره بیات در نقش راضیه رمز این موفقیت را می‌تواند در پایان هوشمندانه‌یی که اصغر فرهادی برای فیلم تدارک دیده است دانست. تصور کنید فیلم به یکی از سه شکل ممکن پایان می‌یافت. با پایانی خوش و خانواده‌یی که از هم نمی‌پاشید و همه چیز به خوبی و خوشی پایان می‌یافت یا تلخ اما قطعی و ترمه یکی از طرفین را انتخاب می‌کرد. اگر شکل نخست را انتخاب کرده بود بی‌شک با فیلمی روبه‌رو بودیم که نمی‌توانست منتقدین و بسیاری از تماشاگران حرفه‌یی سینما را راضی کند و ضمنا از آنجا که از حیث روای و زاویه دوربین و استفاده نکردن از موسیقی متن و طنز به هر حال اثری عامه‌پسند نیست حتا تعداد تماشاگران ساده‌پسندش هم کاهش می‌یافت هر چند هم‌چنان فیلم پرفروشی محسوب می‌شد اما نه به این اندازه پرفروش. اگر انتخاب ترمه را نشان می‌داد و یکی از طرفین را انتخاب می‌کرد گروهی که با این انتخاب موافق نبودند ناراضی سالن سینما را ترک می‌کردند و همین موضوع موجب کاهش تماشاگران می‌شد. انتخاب فرهادی موجب شده است در حالی که فیلم پایان قطعی دارد و ترمه یکی از طرفین را انتخاب می‌کند اما گروهی از مخاطبینی که علاقه‌ دارند فیلم پایان خوش داشته باشد خیال پردازی کنند که پایان به خوبی تمام می‌شود و مثلا «ترمه» هر دو را انتخاب می‌کند و تماشاگرانی که متوجه‌ی قطعی بودن جدایی شده‌اند نیز هر کدام به ظن خود پایان را می‌سازند و راضی و خشنود سالن سینما را ترک می‌کنند. تمام این عوامل موجب شده است فیلم «جدایی نادر از سیمین» تنها فیلم پایان باز و تلخ سینمای ایران باشد که در گیشه هم موفق بوده است و تماشاگران بسیاری را به سالن سینما کشانده است.(۱)
سیمین و ترمه در جداییاگر فیلم در سکانس ماقبل سکانس پایانی، آنجا که سیمین (لیلا حاتمی)، نادر (پیمان معادی) و ترمه (سارینا فرهادی) از خانه‌ی راضیه (ساره بیات) و حجت (شهاب حسینی) باز می‌گشتند، تمام می‌شد با فیلمی با پایانی کاملا باز روبه‌رو بودیم که شاید برخی از منتقدین را راضی می‌کرد اما بی‌شک بسیاری از تماشاگران، گنگ و مبهوت و سرخورده سالن سینما را ترک می‌کردند و فیلم در گیشه شکست می‌خورد و مخاطب وسیعی را نمی‌توانست جذب کند.(۲) پایان جدایی همان‌جا باید باشد که هست کمی این‌سوتر و کمی آن‌سوتر موجب کاهش تماشاگران می‌شد.
اما انتخاب «ترمه» چیست؟ شاید این سوآل اصولا سوآل موجهی نباشد و بگویم هر کس با باورهای ذهنی و نظام ارزشی خودش می‌تواند انتخابی برای ترمه تصور کند و انتخاب او هم درست باشد اما این موضوع اشکال اساسی را به‌وجود می‌آورد ترمه نماینده تماشگران است اطلاعات او به اندازه‌ی اطلاعات تماشاگران است، یا قاعدتا باید باشد، پس اگر ترمه تصمیم خود را گرفته است و این را سه بار با تاکید به قاضی می‌گوید تماشگران نیز باید بتوانند طبق مستندات خود فیلم بدانند که این تصمیم چیست. ممکن است با آن موافق، یا مخالف، باشند که این بحث دیگری است و به دیدگاه‌های‌شان نسبت به انسان و زنده‌گی و نظام ارزشی‌شان باز می‌گردد اما باید بتوان با مرور فیلم این انتخاب را کشف کرد تا درک دقیق‌تری از فیلم داشت. پس از این مقدمه‌ی طولانی می‌خواهم با مرور فیلم تلاش کنم نشان دهم که انتخاب ترمه چیست و چه پاسخی به قاضی می‌دهد.

صحنه‌ی آغاز فیلم
فیلم در دادگاه آغاز می‌شود با نمای نقطه نظرِ (point of view shot) قاضی و این نخستین قرارداد فیلم را می‌گذارد:«ما قرار است داستانی بشنویم و ببینیم و قضاوت کنیم» سیمین تقاضای طلاق و جدایی از همسرش را دارد زیرا او حاضر نیست همراه با او و دخترش به خارج از کشور بیاید و سیمین می‌خواهد از او طلاق بگیرد تا همراه دخترش به خارج از کشور مهاجرت کند و چهل روز بیشتر برای انجام این کار فرصت ندارد شش ماه است که ویزای خانواده‌گی آنان آمده است اما سیمین در این شش ماه موفق نشده است نادر را که قبلا با این مهاجرت موافقت کرده بود اما اکنون از انجام آن خودداری می‌کند راضی کند و به عنوان آخرین راه حل مجبور شده است تقاضای طلاق بدهد. نادر یک دلیل از هزار و یک دلیلی که برای مهاجرت نکردن دارد می‌آورد و آن این است که پدرش(علیرضا شهبازی) بیمار است و نیاز به مراقبت دارد و سیمین می‌گوید پدر آلزایمر دارد و پسر خود را نمی‌شناسد.(۳) اما نادر می‌گوید او که پدرش را می‌شناسد و نمی‌تواند او را رها کند. در نهایت وقتی سیمین متوجه می‌شود نمی‌تواند با دخترش مهاجرت کند و اگر طلاق توافقی را بپذیرد ترمه طبق قانون نزد پدرش می‌ماند از طلاق صرفه‌نظر می‌کند. در اینجا داستان تمام می‌شود و هنوز حادثه‌ی محرک یا پیش‌آمده پیش‌برنده‌ی داستان اتفاق نیفتاده است باید منتظر باشیم تا ببنیم داستان اصلی چیست. سوآلی که اینجا مطرح است این است که چرا سیمین در همین‌جا نمی‌خواهد که ترمه انتخاب کند و طلاق محقق شود؟ پاسخ این سوآل را بعدا متوجه می‌شویم آن‌جا که معلوم می‌شود اصولا سیمین قصد جدا شدن از همسرش را نداشته است و صرفا برای تحت فشار قرار دادن نادر برای قبول مهاجرت دست به این کار زده است.(۱:۰۱)(۴) ضمنا مشخص است اگر سیمین، ترمه را مجبور به انتخاب کند ترمه پدرش را انتخاب می‌کند و چون او قصد ندارد بدون ترمه ایران را ترک کند پس دست زدن به این آزمون محلی از اعراب ندارد. وضعیت در آغاز فیلم از این قرار است:
۱- سیمین علاقه دارد باخانواده به خارج از کشور مهاجرت کند برای آینده‌ی بهتر فرزندش.
۲- نادر علاقه ندارد و یک دلیل از هزار و یک دلیل‌اش پدر بیمارش است.
۳- ترمه مهاجرت به قیمت جدایی را نمی‌خواهد.
۴- جدایی صورت نمی‌گیرد و پرونده بسته می‌شود.

صحنه‌ی ماقبل پایان
ترمه در دادگاه جدایی باز صحنه‌ی دادگاه است.(۱:۵۳) ترمه در مقابل قاضی ایستاده است و این حرف‌ها بین‌شان رد و بدل می‌شود:

قاضی: خب تصمیم چیه خانم؟ پدر مادرت گذاشتن به عهده‌ی خودت که تصمیم بگیری حالا که دارن جدا می‌شن از این به بعد با کدومشون می‌خوای زنده‌گی کنی با بابات می‌خوای باشی یا با مامانت؟ … تصمیمت رو گرفتی یا نه؟
ترمه: بله
قاضی: بله؟
ترمه: بله
قاضی: هوم؟ … تصمیمت را گرفتی یا نه؟
ترمه: بله
قاضی: چی شد بالاخره دخترم؟
ترمه: الان باید بگم؟
قاضی: اگه هنوز فکر نکردی…
ترمه: چرا فکرما کردم.
قاضی: اگه هنوز فکر نکردی می‌خوای یه جلسه دیگه.
ترمه: چرا فکرما کردم.
قاضی: خب؟ می‌خوای برن بیرون اگه سختته؟
ترمه: می‌شه؟
قاضی: آقا بیرون باشین یه دیقه… خانم شما هم بی‌زحمت بفرمایید بیرون.

از این گفت‌وگوها و با به توجه به طراحی لباس می‌توانیم نتایج زیر را بگیریم و به سوآل‌هایی که در صحنه‌ی نخست طرح شده بود پاسخ دهیم.
۱- لباس مشکی نشان از آن دارد که پدر فوت کرده است.
۲- لباس‌های زمستانی خانواده(۵) و سایر حاضرین در راه‌رو و دادگاه نشان از گذشت زمان و سپری شدن ۴۰ روز موعد ویزا دارد. پس عملا موضوع مهاجرت فعلا منتفی شده است.
۳- جدایی اجتناب‌ناپذیر ست. ترمه هم دیگر امیدی، یا خواستی، به جلوگیری از آن ندارد و وقتی قاضی می‌خواهد به او فرصت فکر کردن بدهد و جلسه‌ی دادگاه را عقب بیاندازد سر باز می‌زند.
۴- پاسخ ترمه قطعی ست و شکی در آن ندارد.
پس انتخاب ترمه انتخاب بین پدر یا مادرش نیست، انتخاب بین ماندن در ایران یا مهاجرت هم نیست، انتخاب بین دو شیوه‌ی زنده‌گی است، انتخاب بین «نادر بودن» یا «سیمین بودن»، و او تصمیم خود را گرفته است و شکی هم ندارد. تصمیمی که دردناک است و برای او رنج‌آور گیرم با ته خنده‌یی از آن استقبال می‌کند.
اما «نادر» و «سیمین» چه تفاوتی با هم دارند. این را در طول فیلم می‌بینیم در کش و قوس ماجراها هر لحظه بعدی از شخصیت‌شان برای ما و برای ترمه مشخص می‌شد.

نادر
پیمان معادی در نقش نادر نادر پدری مهربان است که رابطه‌ی عاطفی خوبی با دخترش دارد، گیرم با کمی فاصله و توام با احترام متقابل. انسان معقولی هم هست. «چشم پاک است»(۱۲:۰) مرد خانواده دوستی ست گیرم مانند بسیاری از مردان ایرانی اهل کارکردن در خانه نیست. تا حدودی سنتی ست، موسیقی سنتی گوش می‌دهد، حاضر نیست پدرش را به آسایشگاه بفرستد. علی‌رغم این که سعی می‌کند جدی و مقاوم باشد اما زیر فشار عاطفی حوادثی که برای‌اش اتفاق می‌افتد در هم می‌شکند و در حمام زیر گریه می‌زند(۰:۴۴). اجازه نمی‌دهد کسی حق‌اش را بخورد. در پمپ‌بنزین به دخترش آموزش می‌دهد که برود و صد و پنجاه تومان پول را از کارگر پمپ بنزین بگیرد. همه‌ی این‌ها موجب می‌شود شخصیت دوست‌داشتنی داشته باشد. اما ویژه‌گی اصلی نادر این است که اصولی برای خودش دارد و از این نظر می‌توان او را «آرمان‌گرا» نامید. او به دخترش می‌گوید:«چیزی که غلطه، غلطه هر کی می‌خواد بگه هر جا هم می‌خواد نوشته باشن.(۰:۲۷)» و وقتی ترمه می‌گوید:«چیزی دیگه‌یی بنویسم نمرمو کم می‌کنن» می‌گویید:«عیبی نداره بذار بابا کم کنن.» اصولی برای خودش دارد و دخترش را تشویق می‌کند طبق این اصول، که مانند اصول راضیه قدسی هم نیست و متعلق به خود اوست، رفتار کند و بهای‌اش را هم بپردازد.

سیمین
لیلا حاتمی در نقش سیمین سیمین مادری دلسوز و فداکار است. حجاب درستی ندارد، کتاب می‌خواند، پیانو می‌نوازد و از موسیقی سنتی تنها شجریان را برای خود برمی‌دارد، سیگار می‌کشد و ماهواره نگاه می‌کند و دوست دارد برای زنده‌گی بهتر به خارج از کشور مهاجرت کند. سیمین زن مدرنی ست، گیرم مانند بسیاری از زنان مدرن ایرانی که هم خارج از خانه کار می‌کنند هم داخلِ خانه، تمام کارهای خانه روی دوش اوست از نگهداری از پدر بیمار گرفته تا رخت شستن و چای دم دادن و همه‌ی کارها. دست و دل باز است. مسایل مالی برای‌اش اهمیت ندارد به راحتی می‌تواند ببخشد. از کتاب‌های آموزش پیانو تا ۱۵ میلیون پول دیه. رابطه‌اش با دخترش زنانه و صمیمی و بودن فاصله است دختر با او راحت است با هم راز مشترک دارند، می‌توانند سر هم داد بزنند و هم‌دیگر را در آغوش بگیرند و بگریند. با تمام این‌ها او سازش‌کار ست. وقتی به خانه می‌آید و کارگران حمل کننده‌ی پیانو از او پول بیشتر می‌خواهند می‌دهد. او «واقع‌بین» است و میانه را می‌گیرد و مذاکره می‌کند تا مشکلات را حل کند. در تمام داستان این اوست که می‌خواهد با پادرمیانی و کوتاه آمدن مسئله را حل کند. از این که او را ترسو بخوانند ابایی ندارد برای‌اش مهم نیست که ترسو خوانده شود. برای‌اش مهم است که مشکل را حل کند و دخترش را از خطر برهاند. برای این که همسرش به زندان نیفتد از مادرش(شیرین یزدان‌بخش) می‌خواهد سند خانه‌اش را به عنوان وثیقه بگذارد. برای دفاع از شوهری که دارد از او جدا می‌شود خود را در معرض مشت مردی عصبی قرار می‌دهد و بینی‌اش پر خون می‌شود.(۶)

ترمه
سرینا فرهادی در نقش ترمه ترمه دختری ست در آستانه‌ی بلوغ. پدرش برای او منبع ارزش‌ها و اصول است و مادرش نمادی از فداکاری و واقع‌بینی. او خانواده‌اش را دوست دارد و از این که این خانواده دچار بحران شده است زجر می‌کشد و نظاره می‌کند. در آغاز نمی‌تواند درک کند اختلاف پدر و مادرش بر سر چیست؟ نخست به‌نظر می‌رسد که مادر عامل جدایی است. رفتن اوست که مشکلات را به وجود آورده است اما با پیش آمدن پیش‌آمدها و آزمون‌هایی که سر راه پدر و مادر قرار می‌گیرد کم‌کم متوجه می‌شود ماجرا چیست؟ آیا مادرش زن ترسویی ست که از مشکلات فرار می‌کند؟ آیا پدرش مرد محکم و استواری ست که بر سر اصول و آرمان‌های‌اش می‌ایستد؟ نخستین ضربه وقتی به او وارد می‌شود که متوجه می‌شود پدرش دروغ گفته است.

ترمه: تو دروغ گفتی؟
نادر: می‌دونی اگه می‌گفتم می‌دونستم چی می‌شد؟ هوم؟ از یک سال و نیم تا سه سال می‌بردنم زندان من یه آن پیش خودم فکر کردم تو توی این مدت چی می‌شی، پیش کی می‌مونی، گفتم نمی‌دونستم.
نادر: بابا قانون این چیزا حالیش نیست. یا می‌دونستی یا نمی‌دونستی(۱:۳۰)

او قبلا از پدرش شنیده بود. کاری به کسی که می‌خواهد قضاوت کند و نمره بدهد نداشته باشد و هزینه‌‌ی درست‌گویی را بپردازد اما الان می‌بیند وقتی پای خودش به میان می‌آید حاضر به پرداخت هزینه نیست و او را بهانه می‌کند در حالی که او می‌داند اگر پدرش به زندان هم می‌افتد مادرش بود که از او مراقبت کند. تازه پدرش تنها به بازپرس(بابک کریمی)(۷) دروغ نگفته به او هم دروغ گفته آنجا که ترمه از قول سیمین می‌گوید که او می‌دانسته راضیه حامله است برای همین وقتی شنیده است که بچه‌ی خود را سقط کرده تعجب نکرده از نادر می‌شنود: «مامانت می‌خواد منو پیش تو خراب کنه.»(۱:۱۳) که این هم دروغ‌گویی ست هم تهمت است.
ترمه می‌بیند که پدرش به خانم قهرایی (مریلا زارعی) هم دروغ می‌گوید و او شهادت دروغ می‌دهد و در معرض خطر قرار می‌گیرد. پیش همسایه‌ها هم می‌رود و احتمالا زمینه را مساعد می‌کند که حرفی را که او می‌خواهد، به ماموران تحقیق بزنند.
ترمه تلاش‌های مادرش را برای آشتی و حل مشکل می‌بیند و می‌بیند که پدرش چگونه لج‌بازانه همه‌ی پیشنهاد‌ها را رد می‌کند تا خوب‌بودن و بی‌گناه بودن خود را اثبات کند.
نادر شعار می‌دهد که می‌خواهد دخترش مقاوم و اصول‌گرا بار بیاید اما در عمل ترمه را به دروغ‌گویی وا می‌دارد. وقتی (۱:۳۳) بازپرس از نادر در باره‌ی ماجرای شماره‌ی دکتر سوآل می‌کند نادر به دروغ می‌گوید ماجرا را از دخترش شنیده است. چرا؟ چون مطئمن است دخترش به خاطر او دروغ می‌گوید. ترمه نیز چنین می‌کند و فرومی‌ریزد. ترمه در صحنه‌ی بعد در صندلی عقب نشسته است و اشک می‌ریزد و زیر چشمی به پدرش نگاه می‌کند. (۱:۳۵) و در نهایت در خانه به آغوش مادرش پناه می‌برد و می‌گرید.(۱:۳۷)

انتخاب ترمه
پشت صحنه‌ی جدایی نادر از سیمین تا اینجا سعی کردم با بهره‌گیری از گفت‌وگو دلایل خود را برای انتخاب ترمه بگویم اما سینما فقط گفت‌وگو و دیالوگ نیست، تصویر و میزانس هم هست. چند دقیقه‌ی پایانی فیلم را از حیث میزانس مورد بررسی قرار دهیم. همان‌طور که پانویس(۱) اشاره شد پس از حادثه‌ی خانه‌ی راضیه و حجت در راه برگشت ترمه در صندلی عقب نشسته است. نمای نقطه نظر او (POV) شیشه‌ی شکسته شده‌ی اتومبیل است با حفره‌ی بزرگ در آن که به روشنی به زبان تصویر نشان دهنده‌ی جدایی و شکسته شدن رابطه است و ترمه می‌داند باید دیگر انتخاب کند و زیر چشمی به پدرش نگاه می‌کند، یک بار دیگر این صحنه را دیده‌ایم وقتی ترمه از دادگاه برمی‌گردد و مجبور شده است دروغ بگوید و در همان جایی که اکنون نشسته است نشسته است و اشک می‌ریزد و زیر چشمی پدرش را نگاه می‌کند، تصویر شکسته‌ی اتومبیل قطع می‌شود باز به نقطه‌نظر ترمه که مادری را نشان می‌دهد که فرزندش با آرامش در آغوش‌اش به خواب رفته است و بعد پدر می‌آید و او را نزد قاضی می‌برد. وقتی ترمه نزد قاضی ایستاده است و منتظر است او بپرسد که چه کسی را انتخاب می‌کند قبل از آن که قاضی لب به سخن بگشاید برمی‌گردد و نادر را نگاه می‌کند. دوباره وقتی قاضی برای دومین بار از او سوآل می‌کند برمی‌گردد به سمت نادر. قاضی متوجه می‌شود که او نمی‌تواند جلوی والدینش انتخاب خود را بگوید و از آن‌ها می‌خواهد که از اتاق بیرون بروند. حالا شما خود را بگذارید جای ترمه می‌خواهید انتخابی بکنید که یکی از کسانی که دوست دارید را می‌رنجانید به کدام یک نگاه می‌کنید آن که می‌خواهید برنجانید یا آن که می‌خواهید انتخاب کنید؟ میزانسن پایانی فیلم هم سیمین را پشت شیشه‌ی مات نشان می‌دهد وقتی سیمین می‌خواهد خانه را ترک کند دوربین در کنار اوست و نادر و ترمه پشت شیشه‌های مات داخل خانه هستند و حالا هم دوربین پیش نادر است و سیمین پشت شیشه‌ی مات گویی در خانه.
اجازه دهید یک بار فیلم را مرور کنیم:
۱- سیمین در دادگاه اول از طلاق منصرف می‌شود زیرا می‌داند اگر کار به انتخاب ترمه بکشد او را انتخاب نمی‌کند.
۲- سیمین با دخترش رابطه‌ی بی‌واسطه دارد می‌توانند سر هم دیگر داد بزنند با هم راز مشترک دارند و بی‌شک در این مورد نیز سنگ‌های‌شان را واکنده‌اند که سیمین راضی به انتخاب ترمه شده است.
۳- سیمین در آخرین تلاشش برای حل مشکل و گفت‌وگو با نادر به او می‌گوید:«تو فکر می‌کنی برای چی پیش تو مونده تو را انتخاب کرده پیش تو مونده که ما از هم جدا نشیم. می‌دونه من بدون اون هیج جا نمی‌رم. داره زجر می‌کشه به روی خودش نمی‌آره. (۱:۳۹)»
۴- اولین باری که ترمه حاضر به ترک خانه می‌شود وقتی است که به نادر می‌گوید:«مگه تو نگفتی جدی نیست؟» و نادر می‌گوید:« جدی شد.»
۵- ترمه دیده است که مادرش تمام تلاش خود را کرده است که این جدایی اتفاق نیفتد. حتا از خارج رفتن هم صرف نظر کرده است. (سیمین: گور بابای خارج. چرا مثل آدم حرف نمی‌زنی؟ من آمدم دارم با تو حرف می‌زنم راجعبه ترمه این چه وضعیه برای این بچه درست کردی آخه؟(۳۹:۱)) در ادامه‌ی صحنه‌یی که در مورد بالا به آن اشاره شد. ترمه به نادر می‌گویید:«چرا نمی‌ری پول اینا را بدی تا مامان برگرده؟» و نادر در پاسخ می‌گوید:« برگشتن مامانت ربطی به این نداره قربونت برم.» و ترمه اصرار می‌کند:«چرا، اومده بود بمونه، ساک و سایلش پشت ماشین بود. خودم دیدم.»(۱:۴۱) نادر سکوت می‌کند و ترمه وسایلش را جمع می‌کند که برود. ترمه که به آستانه‌ی در می‌رسد نادر او را صدا می‌کند. ترمه باز می‌گردد تا شاید چیزی از پدر بشنوند اما چه می‌شوند:«اگر فکر می‌کنی من مقصرم…» (۱:۴۲) این چیزی نیست که ترمه می‌خواهد بشنود. برای ترمه مهم نیست که پدرش مقصر است یا مقصر نیست، که به هر حال، کم یا زیاد، مقصر است، برای ترمه مهم این است که پدرش به خاطر او، به خاطر همسرش، به خاطر خانواده‌اش، چقدر حاضر به فداکاری است. او می‌بیند که مادرش تمام تقصیرها را به گردن می‌گیرد از مهریه‌اش می‌گذرد کوتاه می‌آید برای این که این خانواده را حفظ کند اما از نادر فقط «من» می‌شنویم. ترمه، همان‌طور که در مورد دکمه‌ی ماشین لباس‌شویی نظر می‌دهد، می‌داند او که بیشترین کار را می‌کند کم‌رنگ‌تر می‌شود و این‌قدر خود را به رخ نمی‌کشد. ترمه سوار ماشین می‌شود و می‌رود.

لیلا حاتمی در نقش سیمین ترمه «نادر» را انتخاب نمی‌کند، علی‌رغم تمام عشق و علاقه و احترامی که برای او قایل است، زیرا این نادر است که می‌خواهد از سیمین جدا شود، این نادر است که تن به هیچ راه‌حلی برای سازش نمی‌دهد، این نادر است که برای اثبات حقانیت خود حاضر است همه چیز را فدا کند، این نادر است که دروغ می‌گوید و ترمه را وادار به دروغ گفتن می‌کند برای این که خودش را نجات دهد، این نادر است که می‌بیند قلچماقی مانند حجت سر راه دخترش قرار می‌گیرد اما جلو نمی‌رود با او روبه‌رو نمی‌شود و مانند بچه‌های خودشیرین مدرسه پیش ناظم می‌رود و شکایت می‌برد و به دروغ دخترش را وارد ماجرا می‌کند تا شهادت دروغ بدهد. لاف ماندن و از حق دفاع کردن را می‌زند اما تمام شهامتش این است که صد و پنجاه تومان از کارگر پمپ‌بنزین بگیرد، به زنی بی‌پناه تهمت دزدی بزند و او را متهم کند که هر روز پدرش را به تخت می‌بسته و از خانه خارج می‌شده و با خشونت او را که حامله است از خانه بیرون می‌کند و جلوی چشم ترمه، دختر خودش، و سمیه (کیمیا حسینی)، دختر او، کتکش می‌زند و با در به او می‌کوبد، و جای دیگری هم با در محکم به پدرش که در حمام افتاده است ضربه می‌زند زیرا تصور می‌کند این کار موجب نجات او می‌شود. ترمه «سیمین» را انتخاب می‌کند، نه برای این که مادرش را انتخاب کند، نه برای این که رفتن به خارج را انتخاب کند. ترمه سیمین را انتخاب می‌کند زیرا سیمین او را انتخاب کرده است از خودش گذشته است از شرافتش گذشته است، کتک خورده، ترسو لقب گرفته است، اما این‌ها برای‌اش مهم نیست برای‌اش دخترش مهم است که زجر می‌کشد و به روی خودش نمی‌آورد. سیمین اهل مذاکره است، اهل معامله است و ترسو بودن را به جان می‌خرد تا مشکل را حل کند و با به خطر انداختن جان بچه‌اش دلیری نکند. و ترمه نیز چنین بوده است. به قاضی دروغ می‌گوید تا پدرش را تا خانواده‌اش را نجات دهد، در سخت‌ترین شرایط در خانه می‌ماند تا این جدایی اتفاق نیفتد اما گریزی نیست نادر می‌خواهد از سیمین جدا شود و حاضر نیست اندکی عقب بنشیند و کوتاه بیاید. پدر بهانه بود، خارج نرفتن هم بهانه بود، تنها اثبات حقانیت دروغین خود است که واقعیت داد او تنزه‌طلب است، نمی‌خواهد سایده شود، نمی‌خواهد کم‌رنگ شود و ترمه راه دشوار سیمین را انتخاب می‌کند حتا اگر اصغر فرهادی انتخاب دیگری برای او رقم زده باشد.

پانویس
۱- در فیسبوک نظرخواهی محدودی در بین دوستانم انجام دادم که نتیجه‌اش برای‌ام حیرت‌انگیز بود. سوال این بود:«در «جدایی نادر از سیمین» ترمه چه کسی را انتخاب می‌کند؟» دو گزینه را می‌شد انتخاب کرد «نادر» و «سیمین». چون گزینه‌ی دیگری را مثلا «هردو» یا «هیچ‌کدام» سالبه‌ی به انتفاء موضوع می‌دانستم، همین دو گزینه را قرار دادم. اما برخی در نظرات یکی از دو مورد را مطرح کردند یعنی اگر قرار داده بودم حتما گروهی «هردو» و گروهی «هیچ‌کدام» را انتخاب می‌کردند. تصور من این بود نتیجه ۸۰٪ یا حتا ۹۰٪ در مقابل ۱۰٪ یا حداکثر ۲۰٪ باشد. اما نتیجه ۵۷ درصد «سیمین» در مقابل ۴۳ درصد «نادر» بود!
۲- حتا اگر فیلم در همین صحنه‌ تمام می‌شد باز پاسخ سوآل اصلی داده شده بود و جدایی قطعی بود و انتخاب ترمه نیز. وقتی خانواده در حال برگشتن هستند (۱:۵۱) از نمای نقطه نظر ترمه شیشه‌ی شکسته‌ی اتومبیل با حفره‌ی بزرگ در بین آن را می‌بینیم که نشان از جدایی قطعی است این خانواده دیگر خانواده بشو نیست و در نمای بعد ترمه را می‌بینیم که جهت نگاه‌اش به سمت یکی از والدین‌اش است و این جهت نگاه تنها می‌تواند مقصر اصلی را نشان دهد و ترمه بی‌شک کسی را انتخاب می‌کند که مقصر اصلی جدایی نیست.
۳- یکی از تاثیرگذارترین صحنه‌های فیلم هنگام رفتن سیمین است. پدر دست سیمین را رها نمی‌کند(۰:۱۰) و این انتظاری ست که سیمین از نادر دارد او فقط یک چیز از نادر می‌خواهد و آن این است که او را به رسمیت بشناسد از او بخواهد بماند به او بگوید دوستش دارد و این خانه و خانواده نیاز به او دارد و با گفت‌وگو سعی کنند با کمک هم مشکلات را حل کنند.
۴- زمان‌ها تقریبی است و به ساعت و دقیقه بیان شده است. مربوط صحنه‌یی می‌شود که ترمه می‌گویید: «می‌دونست الکی داری می‌ری» و سیمین:«تو بهش گفتی؟» ترمه:«خودش فهمید.» یعنی مادر و دختر قبلا صحبت‌های‌شان را کرده بودند و ترمه می‌دانست سیمین قصد جدایی ندارد و البته این را به پدرش هم گفته بود. خوب است اضافه کنم در این صحنه صدای خانم مریم نشیبا گوینده برنامه رادیو که برای کودکان و نوجوانان پخش می‌شود در پس‌زمینه شنیده می‌شود و این استفاده‌ی خلاق از صدای محیط برای دراماتیزه کردن فضای گفت‌وگو مادر و دختر است.
۵- تاکید هوشمندانه‌ی فرهادی در مسئله‌ی برداشتن کت توسط نادر و تاکید روی آن علاوه بر دادن بعد بصری و عاطفی به فضا به روشنی بتفاوت نوع پوشش در صحنه‌ی آغازین و صحنه‌ی پایانی را نشان می‌دهد هم از نظر رنگ هم از نظر زمستانی بودن پوشش.
۶- این خصیصه‌ی او که حاضر است تهمت ترسو بودن را به جان بخرد اما از دخترش حفاظت کند نورای، خانه‌ی عروسک، هنریک ایبسن را به یاد می‌آورد. هلمر: «… مرد هیچ وقت آبروی خودش را به عشق نمی‌فروشد.» نورا: «چطور میلیون‌ها زن این کار را کرده اند؟»
۷- همه‌ی بازی‌ها در «جدایی نادر از سیمین» فوق‌العاده است. آنقدر که به راستی فراموش می‌کنیم این‌ها بازیگر هستند. بابک کریمی آنقدر نقش‌اش را خوب بازی کرده است که تصور می‌شود نابازیگر است و بازپرسی است که ایفای نقش می‌کند. بابک کریمی که خود فیلم‌ساز است فرزند نصرت کریمی بازیگر و کارگردان پیشکسوت ایرانی است.

جستارهای وابسته
* پایانِ «جدایی» و چند نکته
* جایزه‌یی برای «جدایی» و پیامی برای «آشتی»

پیوند به بیرون
* گفتگوی مهرداد اسکویی با بابک کریمی: با انگشت، ‌بدون ناخن

جدایی نادر از سیمین در یوتیوپ

نوشته‌شده در نقد فیلم, سینما | برچسب‌خورده با , , , , , , , | 45 دیدگاه

چگونه می‌توان جلوی جنگ و قحطی را گرفت؟

جنگ و قحطی، حاصل از تحریم‌های گسترده، چون کرکسی گشاده بال بر فراز سر ملتی نیمه‌جان، اسیر حکومتی و دولتی مردم‌ستیز و مستبد، می‌چرخد. مردمی که سی و دو سال پیش در انقلابی که تحسین جهانیان را برانگیخت برای «آزادی» و «استقلال» به پاخواستند اکنون به وضعیتی دچار شده‌اند که نه راه پیش دارند نه راه پس. وضعیتی که بن‌بست به تمامی ست. ادامه‌ی وضعیت موجود غیرممکن است. فساد اقتصادی، از هم‌پاشیده‌گی شیرازه‌ی اجتماعی، نسل جوانی که با دنیا و مفاهیم و زنده‌گی آزاد آشنا شده است و نمی‌تواند زیر بار تحمیل هر روزه‌یی که از نوع لباس پوشیدن‌شان تا اتاق خواب‌شان را در کنترل دارد برود، روابط خارجی ویران شده‌یی که در منظر جهانیان از ملتی صلح‌جو و خواهان رابطه‌ی برابر با دنیا جنگ‌طلبانی ستیزه‌جو و فاقد هرگونه دیپلماسی ساخته است…
بخش وسیعی از مردم ایران در تمام سال‌های گذشته تلاش کرده‌اند با کوتاه آمدن از مطالبات‌شان اصلاح وضعیت موجود را بخواهند اما هر روز که می‌گذرد از این که اصلاحی ممکن باشد مایوس‌تر می‌شوند و در دوسال گذشته و بعد از شکل‌گیری «جنبش سبز» و هزینه‌های بسیاری که پرداخت کردند و عزیزترین عزیزان‌شان به خاک سرد سپردند تا شاید این سرزمین بلادیده سبز شود اما دریغ و درد که گویا هیچ عقلانیتی در کار نیست و آن که به قد ارزنی درایت و بصیرت دارد و حتا برای حفظ نظام موجود تلاش می‌کند و اصلاح آن را می‌خواهد یا در گوشه‌ی زندان است یا در حصر خانه‌گی… و از سوی حکومت هم مرغ یک پا دارد و این راه گویا قرار است تا غایت نابودی طی شود.
به هر حال به نظر می‌رسد امروز دیگر مسلم شده است که ادامه‌ی وضع موجود ممکن نیست و اصلاح آن هم حتا اگر خواست مردم باشد خواست صاحبان قدرت نیست و اگر فکری نکنیم و راهی نجوییم چه بخواهیم و چه نخواهیم عاقبتی شوم در انتظارمان است. راه برون رفت از این بن‌بست تنها از خیابان و حضور و ابراز وجود می‌گذرد ۲۵ بهمن در راه است و فرصتی دیگر تا علیه اشغال نظامی ایران و علیه تحریم‌هایی که فقر و فلاکت را می‌گستراند و ایران را به ویرانه تبدیل می‌کند کاری بکنیم. مردم ایران باید بر خواسته‌های دست‌کمی خود پافشاری کنند و نشان دهند «فتنه» کسانی هستند که دارند ایران را به پرتگاه جنگ و قخطی سوق می‌دهند. مردمی که نتوانند خواست و اراده‌ی خود را ابراز کنند سرنوشت شومی را باید انتظار بکشند این سنت تاریخ است که خاموشی ویرانی به همراه می‌آورد و آبادانی حاصل حضور انسان است و تلاش او برای تغییر، ویران کردن و ساختن، شخم زدن و دانه پاشیدن، دست روی دست گذاشتن حاصلی جز و فلاکت ندارد. این نیست که اگر در خانه بنشینیم از گزند روزگار در امان می‌مانیم خانه را برسرمان خراب می‌کنند باید انتخاب کنیم یا مردن زیر سقف یا زیستن در خیابان.
شبح
نوشته‌های پیشین
نگاهی به نوشته‌های گذشته می‌تواند محکی باشد برای ما که در گذشته چه گفتیم و حرف‌های‌مان کجاها درست بوده است و کجاها به خطا رفته‌ایم. بخشی از نوشته‌های گذشته خود ر که در وب‌لاگ شبح زمانی که در ایران زنده‌گی می‌کردم و شاید دید واقع‌بینانه‌تری از وضعیت داشتم اینجا پیوند می‌دهم:

* نه شيطان بزرگ، نه فرشته‌ی نجاتPosted on 17 آوریل 2003 بدست شبح (۹ سال پیش)
اين روزها در بين برخی از اقشار مردم کشورمان اين تز که آمريکا می‌تواند ايران را نجات دهد و از بن‌بست فعلی برهاند رواج پيدا کرده است. هر چند با ديدن حمله وحشيانه و ويران‌گرانه‌ی ارتش مهاجم آمريکا و انگليس آن خواب خوش که نيروهای متجاوز با بمب‌ها و موشک‌های کنترل شده فقط به سران رژيم و مدافعان آن کار دارند و به مردم آسيبی رسيده نمی‌شود آشفته شده است اما هنوز اين دل‌خوشی وجود دارد که فشارهای آمريکا موجب فروپاشی رژيم شود و نظامی دمکراتيک و آزاد جای‌گزين نظام فعلی شود دموکراسی و آزادی و رفاه در کشور برقرار گردد! آيا اين تفکر درست است؟ (ادامه مطلب)
* انسانيت فراموش شده. (۸ سال پیش)

وقتی ارتش آمريکا افغانستان را با حمله‌یی برق‌آسا اشتغال کرد و قصد اشغال عراق را داشت در عيددينی‌های سال گذشته. بسياری از ايرانيان عمدتا طبقه‌ی متوسط که هم‌واره در جست‌وجوی قدرت هستند و می‌خواهند با چسباندن خود به قدرت‌برتر وضعيت زنده‌گی‌شان را بهبود ببخشند با شوق و ذوق از اشغال غريب‌الوقع ايران توسط آمريکا خبر می‌دادنند. اما با حمله‌ی آمريکا به عراق و کشتار مردم بی‌گناه اين کشور اين شوق و ذوق به ياس گراييد. گروهی که فکر می‌کردنند بدون پرداخت کوچک‌ترين هزينه‌یی می‌توانند به رفاه و آسايش برسند با چشمان خود ديدند که سربازان آمريکایی و انگليسی برسر مردم عراق نقل و شيرينی نمی‌ريزند و هر چه هست مرگ است و فريب. (خواندن ادامه‌ی مطلب)

* جنگ! هميشه نه!Posted on 30 ژانویه 2005 بدست شبح (هفت سال پیش)

وقتی می‌گويم مخالف “اعدام” هستم ديگر چون و چرا و اگر و مگر و ماده و تبصره برای‌اش نمی‌گذارم. اعدام تحت هر شرايطی و هر انگيزه و هر “هر” ديگری غلط است و من مخالف آن هستم. ساير اصول بنيادی که به آن رسيدم هم همين‌طور است. مانند “آزادی بيان”، “حقوق کودکان”،… و “جنگ”. من مخالف جنگ هستم هر جنگی! “جنگ رهایی‌بخش” و “جنگ دفاعی” و … هر جنگی در جهان بايد متوقف شود. موشک و بمب و توپ و تفنگ بايد به موزه‌ها سپرده شود. پس هر وقت بشنوم جنگی در جایی صورت گرفته است و کسی دارد برسر کسانی بمب می‌ريزد و کشوری را اشغال می‌کند بدون آن که طرف‌های درگير چه کسانی هستند اصل جنگ و کشتار را محکوم می‌کنم. در جنگ هيچ نعمتی نيست که سراسر نکبت است. (ادامه‌ی مطلب)

* تشر و نیشگون یا جنگ و تغییر رژیمPosted on 15 ژوئن 2007 بدست شبح (۵ سال پیش)

شاید هیچ سخنی بهتر از سخن احمدی‌نژاد نتواند اقدامات آمریکا علیه جمهوری اسلامی را نمایان کند احمدی‌نژاد در آخرین سفر استانی‌اش گفته است:«آنها می‌خواهند یکبار دیگر به ایران تشر بزنند و نیشگونی به‌نام تحریم از ملت ایران بگیرند.» (هم‌میهن پنج‌شنبه ۲۴ خرداد) تشرزدن و نیشگون گرفتن دقیقا کاری است که آمریکا در سه دهه گذشته علیه جمهوری اسلامی انجام داده است و هرگز پا را فراتر نگذاشته است دریغ از یک سیلی چه رسد به این که بخواهد تا سرحد مرگ این فرزند گاه ناخلف خود را مجازات کند.
صحبت از حمله‌ی نظامی آمریکا به ایران زیاد شنیده می‌شود گروهی نگران هستند و گروهی هله‌هله می‌کشند و خواب‌های طلایی می‌بینند گروه دیگری جبهه‌ی سوم تشکیل داده‌اند و شعار «نه بمب نه جنگ» سر می‌دهند غافل از این که نه بمبی در کار است و نه جنگی. (ادامه مطلب)

* کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من!Posted on 16 ژوئن 2007 بدست شبح (۵ سال پیش)
نوشته‌ی سردستی قبلی‌ام در مورد حمله‌ی آمریکا به ایران، بحث‌هایی را در نظرخواهی موجب شد. با آن‌ها که هیچ منطقی جز ناسزاگویی ندارد که طبعا حرفی برای زدن ندارم بگذار خوش‌باشند و کینه‌های تلنبار شده‌ی‌شان را برسر شبخ خالی کنند اما دوستان منتقدی هم بودند که حرف‌های درستی داشتند و نیاز به باز کردن موضوع است. یکی از نظراتی که جالب و قابل بحث است نظر دوست‌مان لرد شارلون عزیز است. (ادامه مطلب)

نوشته‌شده در سیاست | برچسب‌خورده با , , , , , , , , , , , , | 3 دیدگاه

عکس اصلی گلشیفته فراهانی در مجله‌ی مادام فیگارو

اکسن از روی مجله‌ی مادام فیگارو
وقتی نظام ارزشی در جامعه‌یی و نزد گروهی از مردم کله‌پا می‌شود و جای مفاهیم اخلاقی متعارف دگرگون شده و آنچه «خوب» است «بد» شده و آنچه «بد» است «خوب»، همین اتفاقی می‌افتد که در روزگار ما افتاده و بر سر بخشی از مردم‌مان آمده است. اگر بخواهیم مراتبی برای ارزش‌های اخلاقی برشماریم «دروغ‌گویی» و «تهمت‌زدن» بالاترین مرتیه را دارد. متاسفانه بر سر ماجرای انتشار عکس گلشیفته فراهانی در مجله‌ی مادام فیگارو (Madame Figaro) حرف‌های عجیب و غریب به او نسبت دادند. نوشتند عکس او روی جلد مجله مادام فیگار چاپ شده است که دروغ بود در صفحات داخلی است به همراه هفت عکس دیگر، نوشتند زیر عکس گلشیفته نوشته است برای مبارزه سیاسی این کار کرده است که دروغ محض است. در وبلاگی این‌گونه نوشته شده است:«هر چی به عکس نیگاه میکنم و هر چی به خطوط پایینی عکس خیره میشم که گلشیفته دلیل این عکس رو زیر عکسش نوشته: »برای بیان آزادی و اعتراض به سانسور در ایران است!…این تصویر فریادی است در برابر یک جامعه پر از خشونت، نژادپرستی، تبعیض جنسی، آزار جنسی و ریاکاری است!…» و خبرگزاری فارس هم نوشت:«این اقدام او که مدعی شده برای اعتراض انجام داده با واکنش های کاربران شبکه‌های اجتماعی روبرو شد به گونه‌ای که یکی از زنان فعال ایرانی فیس بوک در صفحه خود نوشت:‌ تو داری آنجا عقده‌هایت را خالی می‌کنی و برای خودت حال می‌کنی و بعد بر سر ما هم منت می‌گذاری که داری اعتراض می کنی؟!» فرج‌الله سلحشور هم شرافت انسانی حداقلی، که حتا می‌توان از کسی مانند او هم انتظار داشت، کنار گذاشته و در مصاحبه با رجانیوز می‌گوید:«من از گلشیفته فراهانی و پدرش که یک زمانی از توده‌ای‌های معروف بوده، مارکسیست بوده، کسی که چنین نونی را خورده باشه من از این اصلا تعجب نمی‌کنم.(منبع)» آقای سلحشور به روشنی دارد مردم را تحریک می‌کند تا علیه گلشفته واکنش نشان دهند و مومنان و مسلمانان را فرامی‌خواهد که خود را نشان دهند و علیه این کار موضع بگیرند و حالا نگاه کنید که ایمان آقای سلحشور و هم‌فکران هم‌ایمانان‌اش در کجای‌شان قرار دارد که وقتی کارگری به دلیل قرار گرفتن نام‌اش در فهرست اخراج خودکشی می‌کند و می‌میرد کک‌شان نمی‌گزد و رگ‌شان قلمبه نمی‌شود و تمام دین و ایمان‌شان مربوط می‌شود به مسایل جنسی و قلب‌شان در پایین‌تنه‌شان می‌تپتد.
به هر حال دوست کانادایی آمریکایی تباری اینجا دارم که چند روز پیش یک نسخه از مجله‌ی مادم فیگارو را که از فرانسه برای‌اش می‌آید برای‌ام آورد. آن عکس را اسکن کردم که در بالای همین مطلب می‌بینید. زیر عکس به فرانسه نوشته:

Golshifteh Farahani 29 ans, nominee pour «si tu meurs, je te tue», de miner saleem
L’actrice iranienne, mise a I’index dans son pays pour n’avoir pas porte le voile sur les tapis rouges hollywoodiens, vit desormais en exil a Paris. On la retrouvera cette annee dans « lust Like a Woman », de Rachid Bouchareb, aux cotes de Sienna Miller, et dans « Syngue sabour », de I’Afghan Atiq Rahimi, qui adapte son roman couronne par le prix Goncourt en 2008.
Bague Liens, en cemmique noire et diamants, Chaumet.

از ایشان خواهش کردم متن را به انگلیسی ترجمه کنند:

Golshifteh Farahani, 29 years old, nominated for «Si Tu Meurs, Je Te Tue» by Miner Saleem

This Iranian actor, put on the index in Iran because she didn’t wear a hijab when she walked the red carpets in Hollywood, now lives in exile in Paris. This year, she plays with Sienna Miller in «Just Like a Woman» by Rachid Bouchareb, and in «Syngue Sabour» by the Afghani Atiq Rahimi, who adapted his Prix Goncourt winning novel (2008).

Bague Liens, in black ceramic with diamonds, Chaumet.

فارسی آن هم می‌شود:

گلشیفته فراهانی ۲۹ ساله، نامزد جایزه‌ی (سزار) برای فیلم «اگر بمیری می‌کشمت» ساخته‌ی منیر سلیم شده است.
این بازیگر ایرانی، که اکنون در تبعید در پاریس به سر می‌برد، پس از نپوشیدن حجاب هنگام راه رفتن بر فرش قرمز هالیوود در لیست سیاه (در ایران) قرار گرفت.
امسال او همراه با سی‌ینا میلر در فیلم «درست مانند یک زن» ساخته‌ی ریچارد بوچارب بازی دارد، و همءچنین در «سنگ صبور» فیلمی ساخته‌ی عتیق رحیم برگرفته از رمان خودش، برندهءی جایزه‌ی ۲۰۰۸ جایزه‌ی کنکورت، بازی کرده است.

همان‌طور که می‌بینید اول این که اساسا این متن توسط گلشیفته نوشته نشده است و در ثانی ربطی هم به مبارزه سیاسی ندارد.

به امید جامعه‌یی آزاد و انسانی و رهایی از این منجلاب دروغ و فریب‌کاری و کم‌خردی و کوته‌فکری.

پانویس
* کارگر اخراجی در محوطه کارخانه خودکشی کرد

مطالب مرتبط
* گلی شیفته‌ی شکفتن
* دیو و دلبر
* رگ‌ها برای چه کسی بیرون می‌زند

نوشته‌شده در اجتماعی, سینما | برچسب‌خورده با , , , | 8 دیدگاه

زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

این که شعر حافظ و زبان فارسی در هند از دیر باز حضوری چشم‌گیر داشته است عیانی ست که حاجت به بیان ندارد. همین که چندین نسخه از قدیمی‌ترین نسخه‌های خطی دیوان حافظ یا بخشی از اشعار او از هند به دست آمده، و یا هم‌اکنون در موزه‌های هندوستان است، خود به تنهایی گواه این موضوع است. پارسیان هند موجب شده‌اند وقتی در زبان انگلیسی می‌نویسم «پارسی» (Parsi) و نه «فارسی» (Farsi) این تصور پیش بیاید که داریم در مورد زبان بخشی از مردم هند صحبت می‌کنیم.(۱)
در زمان خود حافظ نیز شعر فارسی و به‌خصوص اشعار حافظ خواهان زیادی در شبه‌قاره‌ی هند داشت و بی‌خود نیست که حافظ می‌گویید:

شکرشکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

و البته حافظ هم حداقل نسبت به خال هندو ارادت ویژه داشته است که حاضر بوده است به خاطر خال هندوی ترکان شیرازی سمرقند و بخارا را بدهد.
و اما منظور و مقصود از این حرف‌ها چیست؟
چند شب پیش داشتم فیلم هندی مربوط به ۱۹۶۰ که چند سال پیش رنگی شده است و در زمان خود پرفروش‌ترین و پرهزینه‌ترین فیلم تاریخ هند بوده است را تماشا می‌کردم. نام فیلم هست: Mughal-E-Azam (Hindi: मुग़ल-ए-आज़म; Urdu: مغلِ اعظم; English: The Greatest of the Mughals) و در مورد اکبر شاه و فرزندش سلیم (جهانگیرشاه) است و ماجرای آن در سال‌های نخستین قرن ۱۶ میلادی می‌گذرد و مربوط به عشق سلیم و انارکلی رقاصه‌ی درباری است که موجب خشم اکبر شاه می‌شود.
در صحنه‌یی از فیلم وقتی سلیم ابراز عشق به انارکلی می‌کند انارکلی به حافظ رجوع می‌کند و تفال به حافظ می‌زند که این شعر می‌آید:

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

زبان درباری در دربار اکبرشاه، که دوران کودکی‌اش را در دربار صفوی گذرانده بود، فارسی بود و از آغاز فیلم کلمات فارسی زیادی شنیده می‌شود اما برای من که به حافظ علاقه‌ی ویژه‌یی دارم وقتی انارکلی دیوان حافظ را دست گرفت و از لسان‌الغیب مدد جست و با لهجه‌ی شیرین حافظ خواندن بس حظ وافر آورد و گفتم این را با دوستان به اشتراک بگذارم بخش کوتاهی از فیلم را که مربوط به این صحنه می‌شود ادیت کردم و در یوتویپ گذاشتم و به شما دوستان خوب پیش‌کش می‌کنم:

پانویس
۱) چندی پیش دوستی در وب‌سایت شرکت‌مان در تورنتو (.Alternate Dream Productions Inc) مطلبی نوشته بود به نام Collaboration with Café Renaissance در آن مطلب در جمله‌یی نوشته بود:«Introduction to literary periods, books, prominent figures in literature; creative writing (fiction, poetry, play’s); grammar, ritual writing and editing Parsi;» یکی از دوستان کانادایی‌ام که مطلب را خوانده بود به من گفت: «جالبه شما در کلاس‌های‌تان به زبان پارسیان هند صحبت می‌کنید؟» گفتم: «نه! چطور مگه؟» گفت: «در وب‌سایت‌تان نوشته‌اید «پارسی»! تازه من متوجه شدم دوستمان که در حرف‌زدن عادی هم سعی دارد کلمات غیرفارسی به‌کار نبرد به جای این که بنویسد «Farsi» نوشته است «Parsi» و موجب این سوتفاهم شده است.

نوشته‌شده در ادبیات, سینما | برچسب‌خورده با , , , , , | 10 دیدگاه