در ستايش تنهايی


تنها کسانی که تنهايی ژرف را تجربه کرده‌اند می‌توانند به عشق‌ پايدار دست يابند. عشق در هياهوی هيچ بازار مکاره‌یی به هم نمی‌رسد. خرد تباهی عشق است و حساب‌گری چون آبی که از سرمای قطب سرچشمه می‌گيرد آتشين‌ترين عشق‌های استوایی را به خاکستر حقير مصلحت‌انديشی بدل می‌کند. رسوایی در ذات عشق است و حساب‌گری رسوايی را برنمی‌تابد. عشق در لحظه‌ی شکوه‌مند ناهوشياری جرقه می‌زند و در اعتماد مطلق جريان می‌يابد و همه‌ی اين‌ها به دست نمی‌آيد مگر به معجزه‌ی تنهايی. هر زايشی از دل مرگی می‌رويد و عشق، مرگ تنهايی است و تنهايی مرگ وابسته‌گی‌های بی‌شمار.
می‌خواهم تنها‌ترين «تنها»‌ باشم تا عاشقانه‌ترين «عشق» در جان‌ام شعله‌ور شود. بيگانه با آن‌چه مرا از خود بيگانه می‌کند. بيگانه از تمامی «داشته»‌های‌ام و بی‌نياز از تمام «نداشته»‌های‌ام. بيگانه با تمام بيگانه‌سازها، با «خدا» با «هستی» با «عقل اعلای حاکم برجهان» با هر مفهوم مجرد و مجازی با هر واقعيت حقيقی که مرا از من می‌ستاند تا «خود» را جايگزين «من» کند. بيگانه حتا با عشق، خودبسنده، از خود آغاز شوم و به خود ختم شوم تنهايی مطلق؛ چيزی شبيه مرگ چيزی که شبيه هيچ چيز نيست…
نه! رياکارانه خود فريبی می‌کنم! وقتی می‌گويم «می‌خواهم «اين» شوم تا «آن» را به دست آورم» يعنی دارم حساب‌گری می‌کنم. اصلا وقتی «می‌نويسم» يعنی دارم از «تنهايی» می‌گريزم و به هياهوی جمع پناه می‌آورم… پيشآپيش در هر کلامی که بر صفحه‌ی روبه‌روی‌ام نقش می‌بندد همهمه‌ی‌‌ تکذيب کننده‌گان و هلهله‌ی تاييد کننده‌گان را می‌شنوم…
آستان عشق و تنهایی رفيع‌تر از آن است که با لاف و گزاف‌های نمايش‌گرانه به کف آيد. پس بر گورم سنگی سفيد بی‌هيچ کلامی بگذاريد تا ره‌گذران کنج‌کاو به هلهله و همهمه بگويند: «در اين‌جا عاشقی خفته است که هراس از تنهايی هرگز مجال عاشق شدن‌اش را نداد.»

36 پاسخ به در ستايش تنهايی

  1. koorosh می‌گه:

    اين هراس از تنهايی نيست…هراس از ياد رفتن است و هراس از اينکه مبادا يادکاری باقی نگذاريم…
    زنگی عرصه زيبای هنرمندی ماست…

  2. ناشناس می‌گه:

    ادمی هست و دمی مانده تنهایی ما

  3. رویا می‌گه:

    پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
    از دیگران شکوه آغاز می کنم
    فریاد می کشم که :
    «ترکم گفته اند!»
    چرا ازخود نمی پرسم
    کسی را دارم
    که احساسم را
    اندیشه ور ویایم را
    زندگی ام را
    با اوقسمت کنم ؟
    آغاز جدا سری
    شاید
    از دیگران
    نبود

  4. سیاهکل می‌گه:

    ساقی اندر قدحم باز میَ گلگون کرد در مَی کهنه دیرینهء ما افیون کرد
    دیگران را َمی دیرینه برابر می داد چون به این دلشده خسته رسید افزون کرد
    این قدح هوش مراجمله به یکبار ببُرد این مَی این بار مرا پاک زخود بیرون کرد
    تو مپندار که در ساغر وپیمانه ما بت سنگین دل من خون جگر اکنون کرد
    انچه در سینه مجروح من َاش دل خوانی خاک عشق است که با خون جگر معجون کرد
    روز اول که به استاد سپردند مرا دیگران راخِرد آموخت مرا مجنون کرد
    دل حافظ که ز افسون لبت بی خود بود چشم جادوی تو اش بار دگر افسون کرد

  5. سیاهکل می‌گه:

    بعد از بزرگراه آهنگ، محله ايست به نام خاتون آباد . با خياباني خاکي، و در ميانه خيابان، گورستاني. بعضي به آن مي گويند «گلزار»، آنها که مي دانند يک وجب زير خاک، تن عزيزي، به خاک برگشته است. و هستند تني که اينجا را» لعنت آباد» مي نامند، آنها که در کشتار دستجمعي زندانيان ايران در سال ۶۷، با»فرمان بريده» وارد خيابان يک طرفه «سرکوب» شدند. اينجا خاوران است.

  6. سامي می‌گه:

    تنهايي با تنها بودن فرق دارد.تنهايي يعني احساس وابستگي و وابسته به کسي بودن اما تنها يعني ادم ازاد و غير بابسته . شما ميتوانيد در خانواده ،حزب و جمع باشيد و از همه مستقل باشيد تا ازاد نباشي نميتوني عشق را درک کني .زيرا عشق مرگ تنهايي وابستگي است.

  7. رزا می‌گه:

    دوستِ من سلام
    1- تنها و دل گير نباشي .
    2- از » عبيد » برايت روايت مي كنم : » وقتِ آن شد كه عزم كار كنيم – رسم » خود بودن » آشكار كنيم … تا آن جا كه فرمايد : روزگار اَر به كام نبود … در … روزگار كنيم .
    3- عزيزم،دوستِ من،گمانم بايد راجع به مفهومِ » عشق » با هم گپ بزنيم . ظاهرا يافتنِ » خويش » و چون » خويش » و همان غريزه يِ » بقايِ نفسِ قديميِ » آدمي ، حتا در تنهائي نيز به كف مي آيد … دوستِ من » عشق » خود يافتن و كشف و شناختِ خويش است ، به تمامِ معانيِ كلمه …
    4- به نگاه هم سري بزن ، شايد در تنهائي ها » تنها » نباشيم …
    شاد كام و پيروز باشي .
    رزا

  8. رزا می‌گه:

    دوستِ من سلام
    1- تنها و دل گير نباشي .
    2- از » عبيد » برايت روايت مي كنم : » وقتِ آن شد كه عزم كار كنيم – رسم » خود بودن » آشكار كنيم … تا آن جا كه فرمايد : روزگار اَر به كام نبود … در … روزگار كنيم .
    3- عزيزم،دوستِ من،گمانم بايد راجع به مفهومِ » عشق » با هم گپ بزنيم . ظاهرا يافتنِ » خويش » و چون » خويش » و همان غريزه يِ » بقايِ نفسِ قديميِ » آدمي ، حتا در تنهائي نيز به كف مي آيد … دوستِ من » عشق » خود يافتن و كشف و شناختِ خويش است ، به تمامِ معانيِ كلمه …
    4- به نگاه هم سري بزن ، شايد در تنهائي ها » تنها » نباشيم … سالِ هشتاد همين وضعِ الانِ تو را دوباره مي آزمودم و حاصلِ آن » حديثِ كشك » است كه به نظرم برايِ تنهائي هايِ ديوانگانِ تنها – چون حالِ مشابهي است – بدك نباشد . اگر خواستي آرسش رااز كتاب هايِ رايگان يا خودم بگير …
    شاد كام و پيروز باشي .
    رزا

  9. شبح می‌گه:

    جودی عزيز!(2)
    عشق‌های نوجوانی خام اما انسانی هستند چون کودکان و نوجوانان ميزان آلوده‌گی‌شان به دنيای بيگانه‌ساز گمتر است. هر چند از بدو تولد فرهنگ و سنت و… شروع به بيگانه‌سازی انسان‌ها می‌کند. به هر حال برای‌ات عشقی پرشور را آرزو مي‌کنم.
    آوای زمينی عزيز!(11)
    خوش‌حال هستم که اين نوشته‌های تنهایی مخاطب پيدا مي‌کند… مفصل‌تر چيزی در باره‌ی ديالکتيک تنهایی پاز خواهم نوشت.
    سايه‌ی نازنين(15)
    عشق و وابسته‌گی دوروی يک سکه نيستند. يک روی سکه‌یی هستند که آن روی‌اش تنهایی و استقلال است. البته سکه‌یی موبيوسی و يک‌رويه. از هر کدام که شروع کنی به آن ديگری مي‌رسی. عشق پس از عبور از مرز ترس از تنهايی به دست مي‌آيد. يادش بخير پدربزرگ‌ام هميشه مي‌گفت: آدم از هرچی بترسه سرش مياد.
    حسين عزيز!(20)
    نمي‌خواستم افلاطونی بشود… از نظر من عشق به هر چيز به جز انسانی ديگر آن هم يگانه و يونيک عشق نيست اسباب بيگانه‌گی‌ است. عشق به «آرمان ،خدا ، طبيعت ، وطن ، شغل يا هر چيز ديگر باشد» فريب است به خود بازنگشتن است. به نظر من تنها عشق انسانی به انسانی ديگر ان هم عشقی يگانه و يونيک که به سکسوآليته بياندجامند منجر به عشق به تمام انسان‌ها می‌شود. ديالکتيک غريبی است ديالکتيک عشق و تنهايی.

  10. شبح می‌گه:

    رويای نازنين!(25)
    از اين که سر زدی و شعر زيبای بيکل- شاملو را نوشتی متشکرم. مي‌دانی من از تنهايی شکوه نکردم اتفاقا با حسرت و دريغ آن را ستايش کردم. اما می‌دانی مسئله اين است که کسی را ندارم:
    «که احساسم را
    اندیشه و رویایم را
    زندگی ام را
    با اوقسمت کنم؟»
    و اين البته تقصير کسی نيست پروسه‌یی است که بايد بيگانه‌سازها را از خود دور کرد به خود رسيد و از آن پس خود ديگری را يافت و به عشق رسيد و سپس در اقيانوس انسان‌ها جاری شد. وگرنه هر عسقی فريب است. تنها آن که مي‌تواند عاشق نباشد عاشق می‌شود.
    روزای نازنين(30)
    متاسفانه فيلتر بودی سعی می‌کنم با فيلتر شکن سر بزنم.

  11. mazdak می‌گه:

    matlab jadid shabah jan kam sar mizani!?!?!?!?

  12. آخر خط می‌گه:

    شما لطف و محبت داري و ما ارادت مکرر.

  13. لولیتا می‌گه:

    تنهايی مطلق خود مرگ است و در تجربه به خود ويرانی می رسد. همه ی مفاهيم جز نيستی کم رنگ می شود و آدمی دچار نوع بی حسی ذهنی می شود. انگار هزار گرم واليوم در مغزت تزريق کرده باشند. تنهاترين تنهایی- آتش عشق را شعله ور نمی کند هرچه می ماند آتش خشم است که می سوزاند و خاکستر ياس و توده ای غبار از نفرت. نيل به عشق در تنهايی مطلق تنها در نوشته ها و کتاب ها و خوانش خاطرات زيبا و جذاب به نظر می رسد. زندگی کردن اين تنهايی عین درد و درماندگی ست. خود مرگ است. و ما نمی خواهيم باورش کنيم.

  14. ب.سین می‌گه:

    لایک و مثبت…
    در رابطه جملات اول یاد این شعر سعدی افتادم:خرد با عشق می کوشد که وی را در کمند آرد /ولیکن بر نمی آید ضعیفی با توانایی

  15. مصطفا می‌گه:

    ب.سین عزیز،
    همین که بین کامنت تو و کامنت قبلی هفت سال فاصله است نشان می‌دهد «تنهایی» همانقدر افسانه است که «عشق»!
    از شعر سعدی هم سپاس که بس چسبید!

  16. ب.سین می‌گه:

    خواهش می کنم:)
    به نظر من فاصله ها از واقعی بودن هر دوشون چیزی کم نمی کنه

تا نظر شما چه باشد!

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 2,164 مشترک دیگر بپیوندید