من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.


 به یاد انگشتهای نسخه نویسم

من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.(به یاد انگستهای نسخه نویسم، اکبر سردوزامی)

نمی‌دانم این جمله چه کم دارد که نتوانیم داستان‌اش بخوانیم. همه‌ی عناصر داستانی را در خود دارد و وقتی می‌خوانی‌اش یا می‌شنوی‌اش پنداری رمانی را خوانده‌یی با شخصیت‌های گوناگون: زندانی، بازجو، نوزادی شیرخوار، زندانیان دیگر. می‌خواهی رمان مفصل بنویسی که چه بگویی چیزی بیش‌تر از همین چیزی که در این جمله‌ی فسقلی گفته شده است؟ چه صداها که در این جمله شنیده نمی‌شود، صدای شکنجه، صدای نوزادی که تا آستانه‌ی پاره شدن روده‌هایش گریه می‌کند، صدایی که در سر مادری می‌پیچد: «قرمساق بی‌شرف سلام!» و فقط همین سلام‌اش بیرون می‌جهد. اکبر سردوزامی برمی‌دارد این جمله را می‌کند داستانی کوتاه! چرا باید رمانی را داستانی کوتاه کرد؟ پاسخ‌اش ساده است این جمله باید تکرار شود، مثل هر روز صبح که پلک‌های آن زن باز می‌شود و با خود کلنجار می‌رود که باید به بازجوی‌اش سلام کند برای گرفتن شیشه‌یی شیر برای نوزادش. مثل شکنجه که تکرار می‌شود. هر روز صبح تکرار می‌شود، در زندان، در خیابان، هنگام ناله‌های عاشقانه روی تخت یا سگ‌لرز زدن‌ سر چهار راه، وقت آچارچرخاندن سر کار یا ایستادن در صف برای گرفتن چندرغاز دست‌مزد روزانه. هر روز صبح قبل از این که نوزاد گریه آغاز کند یا مادر پلک خسته بگشاید. بازجوها، صاحب‌کارها، جاکش‌ها، شوهران… صف بسته‌اند تا «سلام» بشنوند و اگر دلشان سوخت شیشه‌یی شیر بدهند برای نوزادی که تا آستانه‌ی پاره شدن روده‌هایش گریه می‌کند و مادری که شکنجه می‌شود و سلام می‌کند. و سردوزامی کاری نمی‌کند جز این که این جمله را یک بار تایپ کند و بعد کپی کند و چندین بار پیست کند و بچسباند پشت سر هم بعد بنشیند مشتی کلمه بریزد بینشان. جمله را می‌خوانی در گیرش می‌شوی بعد کلمات دیگر می‌آیند تو هنوز از جمله‌یی که خوانده‌یی رها نشدی، می‌خواهد چرت‌ببرد، می‌خواهی با کلماتی که می‌آید بروی، که باز «جمله» سرو کله‌اش پیدا می‌شود. «من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.» اینقدر این کار با تو می‌کند که دیگر وقتی «شیشه‌ی شیر»ی را می‌بینی «بازجو» را به خاطر بیاوری و هر وقت «سلامی» می‌شنویی صدای زجه‌ی مادری را که شلاق می‌خورد و «سلام می‌کند» در گوش‌ات زنگ بزند. آنقدر زنگ بزند که دیوانه‌ات کند، که تف کنی به دنیا، دنیایی که شکنجه‌گران در آن آقایی می‌کنند.
خوانش دوباره‌ی داستان سردوزامی چیزی شبیه این می‌شود:

«من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.» یاوه، یاوه، یاوه «من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.» … «من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.» گوز، گوز، گوز «من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.» گوز، گوز، گوز «من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.»…

دانلود این کتاب و چند کتاب دیگر از اکبر سردوزامی

درباره مصطفا
Mostafa Azizi

21 پاسخ به من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.

  1. m می‌گه:

    منظورتون چیست؟ لطفا ترجمه کنید:
    «من هر روز صبح …» یاوه، یاوه، یاوه «من هر روز صبح …» گوز، گوز، گوز «من هر روز صبح …» گوز، گوز، گوز «من هر روز صبح …»
    m

  2. مصطفا می‌گه:

    میم عزیز،
    نمی‌دانم با آثار اکبر سردوزامی آشنا هستی یا نه؟ سری به وب‌لاگ‌اش بزنید اگر باز نیاز به توضیح بود در خدمت هستم.

  3. رحمان می‌گه:

    عجب! چرا وب لاگ ِآقا یِ سردوزامی فیلتره؟ به خاطر ِاین گونه جملات؟

    • ناشناس می‌گه:

      چقدر تلخ و گزنده بود
      همه واقعیت تلخ را در آن سلام وآن شیشه شیر میتوان به وضوح دید ……….توضیح بیشتردادن…….همچون خروج بادهاییست درمعده که راه خروج خود را گم کرده اند و گاه از دهان خارج میشوند
      .من اینگونه برداشت کردم از یاوه و…….گ…..

      • مصطفا می‌گه:

        ناشناس عزیز،
        دقیقا منظور من همین بود. تازه می‌خواستم ببینم کسی این جملات را میخواند تا به آن کلمات برسد.

  4. صفورا می‌گه:

    یادم رفت اسمم رو بنویسم آقای عزیزی …….نمیدونم چرا اسمم ناشناس از آب در اومد

  5. asal می‌گه:

    bara hamine ke man hichvaght nemikham bachedar besham ba inke zane zibayi hastam

  6. دانلود کتاب: خوب نگاه کنید، راستکی است می‌گه:

    دانلود کتاب: خوب نگاه کنید، راستکی است
    نوشته: پروانه علیزاده
    فایل PDF اندازه 450 کیلوبایت

    http://www.box.net/shared/makjjy54wc

  7. بر فرشته قاضی چه گذشت؟ می‌گه:
  8. Jane می‌گه:

    لینک واقعا جالب. لطفا به بقیه ارسال کنید


    Look what I found on youtube. A must see. Please share it.

  9. amir reza می‌گه:

    Ba dorod be yaran
    angah ke cheshman moztrebam baz shod. chehrehi karih dar pishe chashme ensaniat padidar shod .hash ze in bozdeli ke barye ghatreh shiri salami bayad.faryadi degar bayad.az sare oj ke be ghaer miresad wa asmani ke daronash khon bareshist az in binava gelaieha.man dardi dar nistanam va atashi dar ensan.kena bawaraneh har roz be tasvir mikeshamat ay ensan-

  10. پوپک می‌گه:

    آیا این ادبیات است آقای عزیزی؟ نه به گمانم. این می‌تواند احساس شخصی یک آدم باشد درباره‌ی یک موضوع که البته موضوع مهمی هم هست ولی با این طرز بیان، همه‌ی حس ادبی ازش گرفته شده. موافق نیستم با این‌طور صریح سیاسی‌نویسی که به جای تبلیغ، ضد تبلیغ است و آدم را پس می‌زند. به‌نظرم تا وقتی زندگی هست، به رمان نیاز هست و به داستان کوتاه و به نوشتن. ولی این‌طور نوشته‌ای… اسمش چیست؟ خالی کردن دق و دلی‌ها؟ باز کردن عقده‌هایی که همه‌مان داریم؟ عصبانیتی که حق‌مان است بنویسیمش ولی نه این‌طور حال‌به‌هم‌زن. نه این‌طور جیغ. این‌طور نوشته‌ها که مثل بیانیه‌ی یک حزب و گروه می‌خواهند انتقادشان را به اوضاع فریاد بزنند، به نظر من ادبیات نیست. بیانیه است، اعلامیه، شعار. یک زمانی ادبیات آدم‌ها را، صرف‌نظر از عقیده و نظرشان، به هم پیوند می‌داد. حتی همان بازجو را با زندانی. قاتل را با مقتول. آن‌کسی که ظاهرا دست‌هایش پاک است و بی‌گناه است را با گناهکار. اصلأ بازجو کی هست جز آدمی شبیه من و شما؟ قاتل کی هست جز آدمی که یک جایی توی زندگی‌اش به حقش تجاوز شده و حالا شده قاتل! یاد مرگ کسب و کار من است افتادم با ترجمه‌ی شاملو. آن کتاب بود که بهم یاد داد دست همه‌مان می‌تواند آلوده باشد، و اگر نیست فقط موقعیت‌اش را نداشته‌ایم! حتی مایی که نشسته‌ایم گوشه‌ی امن خودمان و داریم زندگی‌مان را می‌کنیم.

    • مصطفا می‌گه:

      پوپک عزیز،
      «من همدستِ توده‌ام
      تا آن دَم که توطئه می‌کند گسستنِ زنجیر را
      تا آن دَم که زیرِ لب می‌خندد

      دلش غنج می‌زند
      و به ریشِ جادوگر آبِ دهن پرتاب می‌کند.

      اما برادری ندارم
      هیچگاه برادری از آن دست نداشته‌ام
      که بگوید «آری»:
      ناکسی که به طاعون آری بگوید و
      نانِ آلوده‌اش را بپذیرد.» شاملو. مدایح بی‌صله.
      نوشته‌یی «دست همه‌مان می‌تواند آلوده باشد، و اگر نیست فقط موقعیت‌اش را نداشته‌ایم! حتی مایی که نشسته‌ایم گوشه‌ی امن خودمان و داریم زندگی‌مان را می‌کنیم.» خب دیگر چه یادگرفتی از آن کتاب یا از شاملو؟ این که مسئولیت را از شانه‌های‌ات بیندازی پایین که همه مثل هم هستند بازجو و زندانی یکی است؟ پس چرا نرویم بازجو نشویم که نانی هم در روغن داشته باشیم؟ بعد ادبیات می‌شود ادبیاتی که فقط ادیبان می‌خواندش و می‌فهمندش برای انسان نیست برای انسان امروز نیست برای مادری که برای یک شیشه شیر بچه‌اش به بازجوی‌اش سلام می‌کند نیست.
      نوشته‌ای «یک زمانی ادبیات آدم‌ها را، صرف‌نظر از عقیده و نظرشان، به هم پیوند می‌داد.» نمی‌دانم این کدام زمان بوده است که «شکنجه‌گر»ها کتاب می‌خوانده‌اند با «شکنجه‌شده‌گان»‌ پیوند داده می‌شدند؟
      ادبیات ادیبانه‌یی که با انسان سروکار ندارد و درد انسان ندارد ادبیات سیاسی است که سیاست‌زادیی سیاست‌اش شده است به نام وحدت «شکنجه» و «شکنجه‌گر» جلو می‌آید اما شلاق را از دست شکنجه‌گر نمی‌ستاند فقط می‌خواهد با هیچ نگفتن شکنجه را تداوم دهد.
      این که چه «ادبیات» است و چه «ادبیات» نیست بماند برای کاشناسان و منتقدین ادبی و اساتید دانشگاهی من کاری ندارم آنچه می‌نویسم چیست به من ربطی ندارد؟
      البته امیدوارم شما داستان آقای سردوزامی را خوانده باشید و در مورد آن قضاوت کنید نه یادداشت کوتاهی که من درباره‌ی آن نوشتم. ضمنا حرف من این نیست که نباید رمان نوشت یا خواند! خلاصه‌ی حرف من این است:«من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.»

  11. پوپک می‌گه:

    این که بدانم دست من هم می‌تواند آلوده باشد، مسئولیت را از شانه‌هایم برنمی‌دارد. محتاطم می‌کند تا انقدر راحت قضاوت نکنم. یا اگر قضاوت می‌کنم( که چاره‌ای نیست و مدام دارم این کار را می‌کنم!) محکوم را که می‌تواند بازجو باشد یا هر آدم دیگری که دوستش ندارم و عقایدش با عقاید من یکی نیست، کسی جدا از خودم نبینم. یک انسان ببینمش که یا به کاری که می‌کند باور و ایمان دارد، یا فقط به خاطر نان در روغن این کار را می‌کند. این که او را هم انسان ببینم، کمکم می‌کند تا بتوانم باهاش حرف بزنم… شاید این‌طوری او هم حرف من را بشنود و نشنیده مرا بازجویی و شکنجه نکند! همه‌ی این‌ها باعث می‌شود مدام فکر نکنم هر کدام از ما، مایی که به هرحال ادعاهایی داریم در روشن‌فکری و فرهنگ و…ـ می‌توانیم یک دیکتاتور باشیم. که حرف من، من ِ نوعی، درست است و هر کس غیر از این فکر کند انسان نیست. دیکتاتور کیست آقای عزیزی؟ احمدی‌نژاد کی بوده و از کجا آمده؟ مریخ؟ نه. همین دور و بر بوده. با ما زندگی کرده، ندیده‌اش گرفته‌ایم. حرف زده، رویمان را برگردانده‌ایم ازش. داد زده، گفته‌ایم خفه شود. به قدرت رسیده و شلیک کرده به ما، مُرده‌ایم!
    چند تا از داستان‌های آقای سردوزامی را خوانده‌ام. دوست داشتم ایشان به عنوان یک نویسنده بی‌طرف باشد. لااقل سعی کند بی‌طرف باشد. این‌طوری حرفش بیشتر به دل می‌نشیند. خواننده هم لاید فهیم و باشعور است و از همان نوشته، متوجه عقاید و حرف نویسنده می‌شود. دوست داشتم نویسنده حرفش را بزند، عقایدش را داشته باشد ولی از زبان آن بازجو هم دنیا را ببیند. نه مثل یک دیکتاتور حکم صادر کند و خلاص. همین.

    • مصطفا می‌گه:

      پوپک عزیز،
      هرکس بگوید من بی‌طرف هستم دروغ‌گو و حق‌باز ست. در جهان واقع انسان بی‌طرف وجود ندارد. انسان‌ها را اگر بشود تقسیم کرد می‌توان به صادق و دروغ‌گو تقسیم کرد که آن‌هم البته مرز روشن و متعینی ندارد. اما حالا من از تو سوآلی دارم. این جمله را یک‌بار دیگر بخوانیم:«من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.» کجا در مورد «بازجو» قضاوت کرده است و یا گفته «بازجو بودن» بد است یا حق را به آن مادر داده است؟ هیچ‌جا؟ این خود تو هستی که فقط وقتی شرح یک ماجرا را می‌خوانی تف می‌کنی بر صورت بازجو چون خیلی ساده آدمی!
      شما در داستان‌های‌تان تا جایی که من می‌دانم این‌گونه بوده‌اید و اتفاقا خیلی هم جانب دارانه می‌نویسید مگر این که تازه‌گی‌ها تغییر کرده باشید. می‌توان از دریچه‌ی چشم «بازجو» دنیا را دید اما شکنجه از چشم بازجوها هم زشت و کریه است. این زشتی را نمی‌شود ماست مالی روشنفکرانه کرد که نویسنده باید بی‌طرف باشد برای‌اش «گه» و «گل» یکی باشد.
      آزادی‌خواه بودن به این معنا نیست که همه‌ی حرف‌ها درست است و من وقتی حرف می‌زنم حرف همه را بزنم و به قول شما بی‌طرف باشم. جامعه‌ی آزاد جامعه‌یی ست که همه بتوانند حرف بزنند و «بازجو» و «شکنجه»‌گری وجود نداشته باشد. اتفاقا من حرف می‌زنم و دیکتاتور وار می‌گویم حرف من درست است و حرف همه‌ی شما نادرست تا اینجای مسئله اشکالی ندارد اشکال از آنجا شروع می‌شود که من قدرت این را داشته باشم که جلوی حرف زدن شما را بگیرم.
      من اگر شده به تنهایی شاملو وار فریاد می‌زنم:
      «ــ ای یاوه
      یاوه
      یاوه،
      خلایق!
      مستید و منگ؟
      یا به تظاهر
      تزویر می‌کنید؟
      از شب هنوز مانده دو دانگی.» باچشم‌ها. هوای تازه.

  12. پوپک می‌گه:

    «هرکس بگوید من بی‌طرف هستم دروغ‌گو و حق‌باز ست» را قبول ندارم. به این می‌ماند که بگوییم هر کس بگوید من انسانم، دروغ می‌گوید. شاید دروغ نمی‌گوید، می‌خواهد سعی کند، لااقل سعی کند انسان باشد و یا انسان بی‌طرفی باشد. قبول دارم که کمال در هیچ‌چیز وجود ندارد. ولی تلاش برای نزدیک شدن به کمال وجود دارد. درست است، در جمله‌ی سردوزامی صریح گفته نشده بازجو بد است و زن محق. ولی یک نگاه بیاندازید به کامنت‌ها. یک سئوال و جواب بکنید از اطرافیان. می‌بینید که اکثر آن‌ها این برداشت را دارند.
    آخر این‌که من راستش با شما دعوایی ندارم. ابدأ. کاش این سئوال و جوابِ به عقیده‌ی من دوستانه را شخصی نمی‌کردید! اگر من نویسنده‌ای باشم که اتفاقأ خیلی هم جانب‌دارانه می‌نویسم، این ضعف کار من را نشان می‌دهد و ممنون که گفتید. هرچند می‌شد این را جای دیگری هم گفت… شاید هم نه. جایش همین‌جا بود تا ضربه را بخورم و زیاد مخالفت نکنم! از شاملو مثال می‌آورید. من هم دوستش دارم ولی نه آن‌قدر که چشمم را بر ایرادهایش ببندم. آن‌جا که آدم‌ها را تقسیم می‌کند به برادر و غیر برادر. از دید من این‌جا زیاد فرقی نیست بین این نگاه با نگاه آن‌ها که مردم را به خودی و غیر خودی تقسیم می‌کنند. به انسان و خس و خاشاک. شب خوش.

    • مصطفا می‌گه:

      پوپک عزیز،
      ظاهرا سؤتفاهمی پیش آمده است من نخواستم بحث را شخصی کنم و هیچ تردیدی در دوستانه بودن این گفت‌وگو ندارم من نمی‌خواستم بگویم تو بی‌طرف نمی‌نویسی، پس بد می‌نویسی! برعکس چون گفته بودم «هرکس بگوید من بی‌طرف هستم دروغ‌گو و حقه‌باز ست» می‌خواستم بگویم تو را جزو این گروه نمی‌دانم و داستان‌های‌ات را اگر دوست‌ دارم به دلیل این است که بی‌طرف نیست و صادق است. این نیست که آدم با تلاش کردن می‌تواند «بی‌طرف» شود بی‌طرفی در هنر اساسا معنا ندارد، اگر با مسامحه بپذیریم که در چیزها دیگر معنی دارد، زیرا هنر پیش از آن که از عقل سرچشمه بگیرد از حس درونی سرچشمه می‌گیرد. وقتی من می‌خواهم تف کنم به صورت کسی باید تف کنم و حالا اگر هی خودم را سانسور کنم که نه منتقدان گرانقدر این را ادبیات نمی‌دانند باید آب دهان‌ام را قورت دهم و بی‌طرف باشم دیگر هنرمند نیستم و به خلق ادبی دست نمی‌زنم دارم برای پسند این و آن می‌نویسم، دارم سیاسی کاری می‌کنم!
      ایراد استدلال تو چه در کامنت‌های قبلی آنجا که دادن نظر صریح و شفاف را دیکتاتوری می‌نامی و چه اینجا که تقسیم آدم‌ها به برادر و غیربرادر را مشابه با «خودی» و «غیرخودی» می‌خوانی این است که تفاوت بین حاکمان و حکومت و انسان‌های تحت حاکمیت و هنرمندان قایل نیستی. حکومت نباید شهروندان را به «خودی» و «غیرخودی» تقسیم کند و تازه این بدان معنا نیست که شهروندان را نمی‌شود مثلا به «مجرم» و «غیرمجرم» تقسیم کرد. کسی که مرتکب قتل می‌شود بی‌شک با شهروندی که مرتکب قتل نمی‌شود در بسیاری از حقوق برابر نیست. البته قاتل‌ها هم حقوقی دارند که نباید زیرا پا گذاشته شود اما برخی از حقوق هم از آنان گرفته می‌شود. به هر حال این‌ها در حوزه‌ی حکومت‌هاست در حوزه‌ی مردم عادی مسلما ما همیشه و هر لحظه در حال تقسیم کردن آدم‌ها هستیم و این به خودی خود بد نیست طبیعی است و نویسنده و هنرمند هم شهروندی عادی است از کره‌ی مریخ نیامده است و نباید تلاش کند این‌گونه نشان داده شود که گویا از کره‌ی مریخ آمده است.
      می‌شود در مورد بی‌طرفی حرف زیاد زد اما واقعا برای من عجیب است که تو انتظار داری آدمی رنج مادری برای سلام گفتن به شکنجه‌گرش برای گرفتن شیشه‌یی شیر برای نوزادش ببیند و بشنود و صرف شنیدن این خبر جانب‌دارش نکند! تو چه می‌خواهی بگویی؟ می‌خواهی بگویی جوری بنویسیم که شکنجه را توجیه کنیم؟ که بگوییم بعضی آدم‌ها حق دارند بعضی دیگر را شکنجه کنند؟ مسلما این را نمی‌خواهی بگویی!
      کاش می‌گفتی چه می‌خواهی بگویی بدون این که حکم باید و نباید برای ادبیات صادر کنی که نویسنده «باید» بی‌طرف باشد! داستان می‌تواند کاملا جانب دارنه باشد و «خوب» باشد و می‌تواند به قول تو جانب‌دارانه نباشد اما «بد» باشد، داستان نباشد.
      نیاز به گفتن ندارد که بسیار متشکرم که نظر می‌دهی و بسیار خوش‌حال می‌شوم این گفت‌وگو را ادامه دهی تا لااقل من متوجه شوم تو دقیقا چه می‌خواهی بگویی.

  13. پوپک می‌گه:

    حرفم این بود که انگار بعضی جاها خود‌مان آن بازجو و شکنجه‌گر و د‌یکتاتور را بوجود می‌آوریم. انگار ما هم با تک‌بعدی بود‌ن و تندروی‌هایمان یک‌جوری د‌ر بوجود آمد‌نشان نقش داریم ولی باورمان نمی‌شود چون حتی فکر کرد‌ن بهش ترسناک است. به‌نظرم سعی د‌ر جانب‌دارانه ننوشتن (فقط سعی- حکم نمی‌دهم که باید و نباید) معنی‌اش نظر نداشتن یا خود‌سا‌نسوری نیست. آیا روبر مرل هیچ جای کتابش گفته نازی‌ها آدم‌های خوبی بود‌ند؟ یا برای جنایت‌هایشان محق بوده‌اند؟ هیچ‌جا این را نگفته. ماجرا را تعریف کرده. آن‌هم از زبان یکی از همان جنایت‌کارها. و این باعث نمی‌شود من خواننده جهت‌گیری خودم را نداشته باشم یا ا‌ز جهت‌گیری نویسنده باخبر نشوم. خوب می‌فهمم نویسنده چه نفرتی ازشان داشته و چه رنجی از آن دوره کشیده و این نفرت را خواه ناخواه من خواننده هم دارم. ولی توی همان کتاب طرف دوّم ماجرا را هم می‌بینم و اگر هم باها‌ش همدردی نکنم د‌ست‌کم حرف‌هایش را می‌شنوم. سلیقه‌ی من این است. هنرمندی را بیشتر دوست دارم که حرفش را می‌زند، صریح هم می‌زند، ولی نه یک‌طرفه و د‌یکتاتوروار. تا حالا این را فهمیده‌ام که با تف کرد‌ن توی صورت د‌یگران، حتی دشمن، کاری از پیش نمی‌رود. انگار من آن‌قد‌ر زورم می‌رسد که هی تف کنم و تف کنم و طرف مقابل زورش می‌رسد که شکنجه‌ام کند و شکنجه‌ام کند! و این دور باطل همین‌جور ادامه دارد.
    د‌ر تقسیم کرد‌ن آد‌م‌ها به خودی و غیرخودی و برادر و غیر براد‌ر زیاد فرقی نمی‌بینم بین حاکم و شهروند وهنرمند. به تافته‌ی جدابافته بود‌ن هیچ‌کدام(حاکمان یا هنرمندان) و حقشان در تقسیم‌بندی آدم‌ها هم اعتقادی ندارم. گمانم شما هم نداشته باشید. حتی انتظارم از هنرمند برای این‌که مراقب قضاوت‌هایش باشد بیشتر است به‌خاطر ادعایی که دارد. ادعایی که شاید درست باشد و خود‌ش هم آن را بوجود آورده. این بود چیزی که می‌خواستم بگویم! فکر کنم خواننده‌های وبلاگتان کم کم دارد حالشان دارد به هم می‌خورد! ولی به نظرم بحث خوبی بود. برای من که فایده داشت.

  14. مصطفا می‌گه:

    پوپک عزیز،
    حرف‌ات را متوجه می‌شوم و بخشی از آن را به‌طور کلی قبول دارم هرچند تصور می‌کنم در مورد داستان سردوزامی یا نوشته‌ی من مصداق ندارد. اما چند نکته است.
    ۱. دیدی که اینجا نسبت به جانبه‌دارانه ننوشتن ارائه می‌دهی مکانیکی است. یعنی تصور می‌کنی اگر از زاویه دید شکنجه‌گر بنویسی آن‌وقت بی‌طرف بوده‌یی! اما همان‌طور که خود نوشتی با خواندن «مرگ کسب و کار من است» بی‌طرفی نویسنده یا بی‌طرف ماندن خواننده استنباط نمی‌شود. همان‌طور که در بالاتر هم توضیح دادم سردوزامی یک جمله می‌نویسد خیلی هم غیرجانب‌دارنه می‌نویسد:«من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.» نه از زنی که این حرف را زده تعریف کرده نه چیزی علیه بازجو نوشته اما طبیعی است که نفرت ما را از سیستمی که در آن مادری بخواهد برای شیشه شیری به بازجوی‌اش سلام کند برمی‌انگیزاند حتا اگر بازجو باشیم. چون ما را می‌برد به نقطه‌ی مشترک انسان بودن‌مان. حالا تازه بازجویی که تصور می‌کرد این مادر هر روز به خاطر احترام یا ترس یا احترام ایدئولوژیک و دینی به او سلام می‌کرده متوجه می‌شود نه او برای شیشه‌ی شیر کودکش به او سلام می‌کرده!
    ۲. من واقعا نمی‌فهمم سعی در این که بی‌طرف باشیم در مورد «شکنجه» یعنی چه؟ ما یا «شکنجه» را قبول داریم یا نداریم! موضوع از این نظر خیلی ساده است و ما نمی‌توانیم نسبت به آن بی‌طرف باشیم دو طرف بیشتر نیست. طرف «طرفداران شکنجه» و طرف «مخالفان شکنجه». طرف طرفداران «اعدام» و طرف «مخالفان اعدام». ممکن است تو بگویی برای این که مخالفت اساسی با اعدام کنیم باید بتوانیم سعی کنیم نظرطرفداران اعدام را بفهمیم توضیح دهیم و نقد کنیم یا از زاویه دید طرفداران اعدام هم به ماجرا نگاه کنیم تا بتوانیم بهتر، عمیق‌تر و اساسی‌تر با «شکنجه» یا «اعدام» مخالفت کنیم. خب این حرفی ست من هم این را قبول دارم اما اسم آن را «بی‌طرفی» یا سعی در بی‌طرف شدن نمی‌گذارم. هوشمندانه‌تر و زیرکانه‌تر جانب‌دار بودن می‌گذارم.
    ۳. حتما به خاطر زبان الکن من است که متوجه منظورم نمی‌شوی وقتی می‌گویم تقسیم کردن آدم‌ها به «خودی» و «غیرخودی» توسط حکومت غیرمجاز است نه توسط غیرحاکمان. موضوع را باید از زوایه قدرت نگاه کنی. حکومت نمی‌تواند شهروندان را به خود و غیرخودی تقسیم کند چون منابع و قدرت را در اختیار دارد. دیکتاتوری این نیست که من حرف خودم را قاطع و روشن بزنم بگویم از نظر من الا و لابد شکر شیرین است و ماست سفید و شکنجه و اعدام بد است و اگر این را روشن و قاطع گفتم آنوقت دیکتاتور می‌شوم. دیکتاتور کسی نیست که خودش قاطع و روشن حرف می‌زند کسی است که نمی‌گذارد دیگران حرف‌شان را بزنند. تازه سعی کردم نشان دهم حتا در مورد حکومت‌ها این به این معنا نیست که هیچ‌جوری نباید شهروندان را تقسیم کند. شهروند قاتل با شهروند عادی قابل تقسیم‌بندی است. شهروند قاتل از بعضی از حقوق محروم است. اما نمی‌توان شهروندان را به مثلا مسلمان و غیرمسلمان تقسیم کرد و حقوق‌شان را نامساوی برشمرد.
    حالا در این مورد می‌شود خیلی نوشت حرف زد. بی‌شک هر گفت‌وگویی ثمراتی در بر دارد که ممکن است آنی نباشد اما تاثیر خود را می‌گذارد. من سپاسگزارم که تو نظرت را پی‌گیرانه گفتی و امیدوارم باز هم این کار را بکنی.
    ضمنا مطلبی در مورد «آزادی بیان» هم نوشتم که خوش‌حال می‌شوم بخوانی به این گفت‌وگوی ما نزدیک است.

تا نظر شما چه باشد!

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 2,164 مشترک دیگر بپیوندید