راه بی‌پایان

۱۳۸۶راه بی‌پایان
در ستایش پایان
از هر طرف که رفتم جز وحشت‌ام نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت. (حافظ)
هر چند آغاز بسیار مهم است اما این پایان است که سرنوشت هر چیز را مشخص می‌کند. پایان خوب همان «عاقبت‌به‌خیری است» که برای انسان‌ها می‌گویند. پایان خوب مانند مرگی خوب گاهی از بهترین زنده‌گی‌ها بهتر است. و این راه بی‌پایان را نیز پایانی بود. سه پایان تصویربرداری شده بود. اول در فرودگاه بعد از خودکشی ابوالحسنی (فرهاد اصلانی) دوم در آسایش‌گاه روانی در کنار دایی کامران (سیدمهرداد ضیایی) و سوم مرکز پلیمر و نشان دادن موفقیت پروژه و بعد شوخی و دعوای زن و شوهران جوان قصه‌ی‌مان. همایون اسعدیان پایان نخست را بیشتر دوست می‌داشت. حق با او بود همه‌چیز آن‌جا تمام می‌شد واقعا چه اهمیتی داشت که منصور (هومن سیدی) و غزل (آزاده صمدی) و وحید (بابک بهشاد) و مینا (بیتا سحرخیز) ازدواج کنند. اگر این «راه» در فرودگاه و پس از مرگ ابولحسنی پایان می‌یافت مسلما کارگردان از نظر هنری و زیباشناسی در اوج بهتری داستان‌اش را به پایان برده بود و از سوی ده‌ها و شاید صدها و البته حداکثر هزاران منتقد و بیننده مورد حمایت قرار می‌گرفت و دست‌مریزاد می‌شنید اما بی‌شک میلیون‌ها بیننده‌ی‌ خود را ناراضی می‌کرد. تا قبل از آن که برای پخش بفرستیم دل‌شوره بود که چه می‌شود پایان این «راه بی‌پایان»؟ گفت‌وگوی نسبتا مفصلی با آقای اسعدیان داشتیم هر دو، پایان نخست را بهتر می‌پسندیدم و هر دو، دل‌مان با بیننده‌گانی بود که بیش از ۶ ماه به خانه‌های‌شان رفته بودیم و آن‌ها ما را و قهرمانان‌مان را با روی گشاده، گاه با چشمی اشکی گاه با لبخندی از سر مهر، پذیرفته بودند و حالا باید یکی را انتخاب می‌کردیم خود را یا میلیون‌ها بیننده را و اسعدیان با شهامت خود را فدای بیننده‌گان‌اش کرد تا این راه با زنده‌گی پایان یابد نه با مرگ، با امید نه با یاس…
اگر بیست سال پیش قرار بود فیلم‌نامه‌ی «راه بی‌پایان» را بنویسم شاید تحت تاثیر فیلم‌های گوستاو گاوراس این‌گونه می‌نوشتم که: در مراسمی با شکوه پروژه‌ی ساخت پروتز افتتاح می‌شد. همه منتظر هستند تا شخصیت برجسته‌یی برای بریدن روبان افتتاح وارد شود. نمای درشت از قیچی و روبان و دستی که روبان را می‌برد و چهره‌ی خندان منصور و غزل و سایر بازی‌گران آن بازی بی‌پایان و دست زدن و تشویق حاضرین و بعد دوربین که تیلت می‌کند رو به بالا و روی صورت مقام قیچی به دست مکث می‌کند و ما می‌بینیم که او یکی از «آقایان» است. همان آقایی که خود اسعدیان نقش‌اش را ایفا می‌کرد و مقامی بالاتر از ابولحسنی داشت. شاید این‌گونه پایان می‌توانست نگرش روشن‌فکرانه را ارضا کند اما راست‌اش را بخواهید در همان جوانی از این گونه پایان‌ها خوش‌ام نمی‌آمد نوعی دروغ در آن بود. گویی خود «آقایان» سفارش داده‌اند که پایان به‌گونه‌یی رقم بخورد که نشان از بن‌بست این «راه» داشته باشد اما «راه» ما «بن بست» نبود گیرم «بی‌پایان» بود. و حالا که این راه بی‌پایان در بازی کودکانه و سرمست جوانان امیدوار و سخت‌کوش‌مان پایان یافت «آقایان» مایوس شدند و ما عاقبت بخیر و این قصه ناتمام ماند و این راه بی‌پایان…

* وب‌گاه راه بی‌پایان

* در ویکی‌پدیای فارسی

تا نظر شما چه باشد!

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 2,164 مشترک دیگر بپیوندید