<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>غوزک پلاتینی</title>
	<atom:link href="http://mostafazizi.net/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://mostafazizi.net</link>
	<description>داستان٬ شعر٬ سیاست٬ سینما و چیزهایی از این دست.</description>
	<lastBuildDate>Wed, 22 Feb 2012 22:46:26 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='mostafazizi.net' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>غوزک پلاتینی</title>
		<link>http://mostafazizi.net</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://mostafazizi.net/osd.xml" title="غوزک پلاتینی" />
	<atom:link rel='hub' href='http://mostafazizi.net/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>ترس معقول</title>
		<link>http://mostafazizi.net/2012/02/19/war-2/</link>
		<comments>http://mostafazizi.net/2012/02/19/war-2/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 19 Feb 2012 17:09:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[قاسمعلی ظهیرنژاد]]></category>
		<category><![CDATA[مک فارلین]]></category>
		<category><![CDATA[ناتو]]></category>
		<category><![CDATA[آیت‌الله خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[ایالات متحده آمریکا]]></category>
		<category><![CDATA[ایران-کنترا]]></category>
		<category><![CDATA[اسرائیل]]></category>
		<category><![CDATA[تروریسم]]></category>
		<category><![CDATA[جمهوری اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[جنبش سبز]]></category>
		<category><![CDATA[جام زهر]]></category>
		<category><![CDATA[رونالد ریگان]]></category>
		<category><![CDATA[سلاح هسته‌یی]]></category>
		<category><![CDATA[سیداحمد خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[صدام حسین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafazizi.net/?p=4470</guid>
		<description><![CDATA[درباره خطر حمله‌ی نظامی به ایران. <a href="http://mostafazizi.net/2012/02/19/war-2/">به خواندن ادامه دهید <span class="meta-nav">&#8594;</span></a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4470&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>سی تا تانک سی تا تانک می‌خواد احمق!</p></blockquote>
<p><a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/war.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/war.jpg?w=150&#038;h=102" alt="" title="war" width="150" height="102" class="alignright size-thumbnail wp-image-4472" /></a>این روزها فقط «احمدی‌نژاد» یا «رهبر» ایران نیستند که در مورد پیشرفت‌های شگرف ایران در مسایل علمی و نظامی داد سخن می‌دهند. بسیاری در آمریکا و اروپا نیز از قدرت نظامی و به‌زودی هسته‌یی شده‌ی ایران سخن می‌گویند و تجهیزات ایران و آمریکا را در کنار هم ردیف می‌کنند به گونه‌یی که گویی حتا در بعضی موارد توان نظامی ایران بالاتر هم هست و بعد به اضافه‌ی روحیه شهادت‌طلبی و دفاع از میهن که در ایرانی‌ها هست و طبیعتا در آمریکایی‌ها نیست. به‌گونه‌یی در مورد «جمهوری اسلامی» حرف می‌زنند که گویا سرنخ تمام وقایع دنیا دست حاکمان تهران است. بعید است فراموش کرده باشید یک دهه پیش که آمریکا می‌خواست به افغانستان و سپس عراق حمله کند در مورد نیروی افسانه‌یی طالبان و سپس صدام چه حکایت‌ها که شایع نکردند. از این که طالبان ممکن است با بمب اتمی‌یی که در چمدانی جا می‌شود به نیویورک حمله کند تا سلاح کشتار جمعی در عراق یا توان عراق برای نابودی تمام چاه‌های نفت حوزه‌ی خلیج فارس و چه و چه. طبیعی است اگر <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/محمدعلی_کلی">محمدعلی کلی</a> بخواهد توی گوش یکی از بچه‌پروهای دبستانی محله‌ی‌شان بزند باید بگوید او قدرتی شیطانی دارد وگرنه بس مضحک است که قهرمان بوکس جهان کودکی دبستانی را زیر مشت و لگد بگیرد. واقعیت این است که نسبت نیروی نظامی «جمهوری اسلامی» با «ناتو» از بچه‌یی دبستانی با محمدعلی کلی یا <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/مایک_تایسون">مایک تایسون</a> هم کمتر است.<br />
سال‌ها پیش که بوش پدر به خلیج فارس آمد من دانشجوی دانشگاه تهران بودم و ساکن کوی دانشگاه، در خیابان امیرآباد شمالی، یادم می‌آید بحث مفصلی در اناق ما، که همیشه محل بحث و گفت‌وگو بود، در گرفت. بسیاری معتقد بودند که آمریکا به عراق حمله نمی‌کند و من و یکی دیگر از دوستان می‌گفتیم که حتا اگر صدام به غلط کردن هم بیفتد و آن خوراک ناگوار را هم میل کند و جام زهر هم بنوشد باز آمریکا آمده است که گرد و خاکی بکند و حتما به عراق حمله خواهد کرد. ساعت دو و سه نیمه شب بود که بالاخره موفق شدیم بچه‌ها را از اتاق بیرون کنیم و بگیریم بخوابیم. هنوز چشم‌های‌ام سنگین نشده بود که دوستان محکم به در اتاق زدند که: آمریکا به عراق حمله کرد.<br />
چند روز پیش فیلمی از سیداحمد خمینی، در یوتیوپ، دیدم که ظاهرا بخشی از مصاحبه‌ی بلندی ست که در آن سیداحمد به ذکر دو خاطره از آیت‌الله خمینی می‌پردازد که هر دو جالب است. یکی در این باره است که گروهی از فرمانده‌هان نظامی نزد وی آمده بودند و شعار می‌دادند که ما چنین و چنان می‌کنیم، امام حسینی می‌جنگیم، با دست خالی می‌جنگیم و با آرپی‌جی جلوی دشمن می‌ایستیم و از این حرف‌ها و <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/قاسمعلی_ظهیرنژاد">ظهیرنژاد</a> از فرمانده‌هان ارتش گفت: «من همین قدر می‌دانم که سی تا تانک سی تا تانک می‌خواهد.» سید احمد در ادامه نقل می‌کند:«چند روز بعد&#8230; داشتم می‌رفتم پیش ایشون دیدم آقا دارن می‌خندند گفتم چرا می‌خندین گفتن: «احمد سی تا تانک سی تا تانک می‌خواد.»» خاطره دیگر باز مربوط به ظهیرنژاد می‌شود و این که ایت‌الله خمینی از یکی از فرمانده‌هان نیروی هوایی سوآل می‌کند چند تا هواپیمای جنگی داریم و او شروع می‌کند به آیه و حدیث خواندن که ظهیرنژاد می‌گوید:«اوه چه خبره ایشون امام هستن عوام که نیستن!» جمع این دو خاطره ما را به جمله‌ی واحدی می‌رساند که بدیهی است اما فراموش می‌شود:«فرق است بین حکومت عوام‌فریب و حکومت عوام!»<br />
آیت‌الله خمینی برخلاف آنچه که ممکن است به‌نظر برسد اصولا آدم اصول‌گرایی نبود او سیاست‌مداری بود مانند همه‌ی سیاست‌مداران دیگر که اصل بنیادین‌شان فتح و حفظ قدرت است و برای رسیدن به آن از انجام هیچ کاری ابا ندارند. او می‌دانست جنگ با صدام، برای محکم شدن پایه‌های جمهوری اسلامی، «نعمت» است اما جنگ با اسرائیل و آمریکا و ناتو جز ویرانی و سقوط چیزی به همراه ندارد و «نکبت است» برای همین حتا وقتی صدام راه باز کرد که بفرمایید بروید با اسرائیل بجنگید گفت: «راه قدس از کربلا» می‌گذرد! آمریکا را شیطان بزرگ می‌خواند اما برای پیروزی بر شیطانکی مانند صدام دست شیطان بزرگ را هم می‌فشرد و کیک مک‌فارلین را هم مزمزه می‌کرد و از اسرائیل هم اسلحه می‌خرید تا در مقابل سی تانک دشمن سی تانک داشته باشد. (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/ماجرای_ایران-کنترا">ماجرای ایران-کنترا</a>) زمانی که کار جنگی که قرار بود برنده یا بازنده نداشته باشد داشت به جاهای باریک می‌کشید و دیگر توان ادامه‌ی جنگ در هر دو کشور به شدت کاهش پیدا کرده بود، ولی آیت‌الله خمینی هنوز سر موضع بود و می‌خواست جنگ را ادامه دهد، آمریکا فقط با زدن هواپیمای مسافربری ایربایس نشان داد عزمش، در پایان دادن به جنگ، جزم است و از انجا که العاقل یکفیه الاشاره نیاز به الم و اشاره‌ی بیشتری نبود و با همان زدن یک هواپیما کافی بود تا مشخص شود نباید خود را با شاخ گاو درگیر کرد و جام زهر آورده شده و وصیت‌نامه تغییر کرد و آتش بس پذیرفته شده و جنگ تمام شد!<br />
خوبی وب‌لاگ همین است که می‌شود پراکنده حرف زد و زیاد در قید و بند مقاله‌ی جمع و جور نبود و در پایان تمام سرنخ‌ها گره زد و به نتیجه رسید.<br />
مخلص کلام این که «جمهوری اسلامی» دست به قمار خطرناکی زده است. حمله به سفارت انگلیسی باید گوشی را دست آقایان می‌داد که این توبمیری دیگر از آن توبمیری‌ها نیست دیگر زمان آن که بروید سفارت کشوری را بگیرید و در جنگ داخلی و حذف رقیب از آن استفاده کنید سرآمده است، دارد دیر می‌شود همان‌طور که برای صدام دیر شد و وقتی شروع به عقب‌نشینی کرد و حتا اجازه داد ماموران آژانس تا توی کاخ و زیر تحت زن و بچه‌اش را هم بگردند دیر شده بود. چیزی پیدا نکردند اما باز حمله کردند.<br />
برای جنگیدن دو چیز لازم است: پشتیبانی مردمی و تجهیزات نظامی، بدون دومی ممکن است در جنگی پیروز شد اما بدون اولی هرگز هیچ جنگی در تاریخ پیروز نشده است و امروز «جمهوری اسلامی» فاقد هر دو است. از آغاز انقلاب، گنج بزرگ حمایت مردمی پشتوانه‌ی حکومت برآمده از انقلاب بود که حاکمان ایران چون وارثانی ناشی شروع به هزینه‌ی این گنج کردند تا این که در «جنبش سبز» به ورشکسته‌گی کشاندند و دیگر چیزی که از آن گنج باقی نمانده هیچ، به کوهی از نفرت هم تبدیل شده است.<br />
این که تحلیل کنیم آمریکا و ناتو به فلان و بهمان دلیل به ایران حمله نمی‌کنند تنها خاصیتش این است که مقدمات حمله‌ی آنان را فراهم آوریم. کاری که زیرکانه خود آمریکا و ناتو قبلا بارها انجام داده‌اند سیاست خود را به موش مرده‌گی زدن و سر بزنگاه چون ببری خفته از جا کندن و حمله‌ور شدن. اکنون جوری دارند تبلیغ می‌کنند که گویی «جمهوری اسلامی» ابرقدرتی جهانی ست و آمریکا و ناتو ورشکسته‌هایی که توان اشغال نظامی ندارند و همین باعث می‌شود که حاکمان جمهوری اسلامی روزبه‌روز جسورتر شوند و رجز بیشتری بخوانند و تصور کنند هنوز جا دارد ولی روزی چشم باز می‌کنند که دیگر جا ندارد و باید جا بزنند اما دیر شده است و جایی برای جا زدن نمانده است.</p>
<p><strong>جستارهای هم‌بسته</strong><br />
* <a href="http://mostafazizi.net/2011/10/13/war/">نیرنگ یا واقعیت وصله‌ی ترور چسبیدنی ست</a><br />
* <a href="http://mostafazizi.net/2012/02/04/25bahman/">چگونه می‌توان جلوی جنگ و قحطی را گرفت؟</a></p>
<p><strong>پیوند به بیرون</strong></p>
<p><span style="text-align:center; display: block;"><a href="http://mostafazizi.net/2012/02/19/war-2/"><img src="http://img.youtube.com/vi/-xFYS2Xgf8s/2.jpg" alt="" /></a></span></p>
<br /> Tagged: <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%82%d8%a7%d8%b3%d9%85%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%b8%d9%87%db%8c%d8%b1%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af/'>قاسمعلی ظهیرنژاد</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%85%da%a9-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d9%84%db%8c%d9%86/'>مک فارلین</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%88/'>ناتو</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%a2%db%8c%d8%aa%e2%80%8c%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%ae%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c/'>آیت‌الله خمینی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%aa%d8%ad%d8%af%d9%87-%d8%a2%d9%85%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7/'>ایالات متحده آمریکا</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%86%d8%aa%d8%b1%d8%a7/'>ایران-کنترا</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%a7%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d8%a6%db%8c%d9%84/'>اسرائیل</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%aa%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%b3%d9%85/'>تروریسم</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%ac%d9%85%d9%87%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%db%8c/'>جمهوری اسلامی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%ac%d9%86%d8%a8%d8%b4-%d8%b3%d8%a8%d8%b2/'>جنبش سبز</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%ac%d8%a7%d9%85-%d8%b2%d9%87%d8%b1/'>جام زهر</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%b1%d9%88%d9%86%d8%a7%d9%84%d8%af-%d8%b1%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86/'>رونالد ریگان</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d8%ad-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%87%e2%80%8c%db%8c%db%8c/'>سلاح هسته‌یی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%b3%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%ae%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c/'>سیداحمد خمینی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%b5%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86/'>صدام حسین</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mazizy.wordpress.com/4470/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mazizy.wordpress.com/4470/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mazizy.wordpress.com/4470/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mazizy.wordpress.com/4470/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mazizy.wordpress.com/4470/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mazizy.wordpress.com/4470/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mazizy.wordpress.com/4470/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mazizy.wordpress.com/4470/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mazizy.wordpress.com/4470/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mazizy.wordpress.com/4470/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mazizy.wordpress.com/4470/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mazizy.wordpress.com/4470/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mazizy.wordpress.com/4470/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mazizy.wordpress.com/4470/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4470&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafazizi.net/2012/02/19/war-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/40d6c8f58c98e915dd8bccba5cef8a45?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mazizy</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/war.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">war</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آن که گفت «آری»، آن که گفت «نه»</title>
		<link>http://mostafazizi.net/2012/02/15/fajr-2/</link>
		<comments>http://mostafazizi.net/2012/02/15/fajr-2/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 15 Feb 2012 20:30:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[خانه سینما]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[اسب کهر را بنگر]]></category>
		<category><![CDATA[جواد شمقدری]]></category>
		<category><![CDATA[جشنواره فجر]]></category>
		<category><![CDATA[رضا عطاران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafazizi.net/?p=4453</guid>
		<description><![CDATA[درباره‌ی سی‌امین جشنواره فجر و آنان که به طاعون آری گفتند. <a href="http://mostafazizi.net/2012/02/15/fajr-2/">به خواندن ادامه دهید <span class="meta-nav">&#8594;</span></a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4453&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>برادری ندارم<br />
هیچگاه برادری از آن دست نداشته‌ام<br />
که بگوید «آری»:<br />
ناکسی که به طاعون آری بگوید و<br />
نانِ آلوده‌اش را بپذیرد. (<a href="http://www.shamlou.org/index.php?q=node/280">احمد شاملو</a>)
</p></blockquote>
<p><a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2011/12/saneea-jaleh.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2011/12/saneea-jaleh.jpg?w=122&#038;h=150" alt="صانع ژاله" title="saneea-jaleh" width="122" height="150" class="alignnone size-thumbnail wp-image-1058" /></a> <a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2010/10/khanehye-cinama.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2010/10/khanehye-cinama.jpg?w=133&#038;h=150" alt="" title="Khanehye Cinama" width="133" height="150" class="alignnone size-thumbnail wp-image-64" /></a><a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2011/12/d990yaghob.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2011/12/d990yaghob.jpg?w=150&#038;h=113" alt="یعقوب بروایه" title="ِyaghob" width="150" height="113" class="alignnone size-thumbnail wp-image-1057" /></a></p>
<p>در فیلم «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/اسب_کهر_را_بنگر">اسب کهر را بنگر</a>» (Behold a Pale Horse) ساخته‌ی <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/فرد_زینه%E2%80%8Cمان">فرد زینه‌مان</a> صحنه‌یی است که از نوجوانی، که این فیلم را دیدم، هنوز به دقت به یاد می‌آورم و گاه به آن فکر می‌کنم. مانوئل آریگوئز (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/گریگوری_پک">گریگوری پک</a>) انقلابی اسپانیایی پس از مدت‌ها دوری از کشور برای وداع با مادر در حال مرگش به اسپانیا باز می‌گردد و خودخواسته در تله پلیس می‌افتد. در صحنه‌یی که به آن اشاره کردم مانوئل با تفنگ دوربرد وینولاس (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/آنتونی_کوئین">آنتونی کویین</a>)، فرمانده‌ی نظامی حکومت فرانکو، را هدف قرار داده است که ناگهان، کارلوس (ریموند پلگرن) دوست خود را در قاب پنجره می‌بیند. او یک‌بار می‌تواند شلیک کند و باید انتخاب می‌کرد وینولاس، ژنرالِ فرانکو، را هدف قرار دهد یا کارلوس دوست و هم‌رزم سابقش را که اکنون خیانت کرده است. او کارلوس را انتخاب کرد و به او شلیک کرد و من سر از این انتخاب در نمی‌آوردم. تا این که دیروز عکس‌های سی‌امین جشنواره‌ی فیلم فجر را نگاه می‌کردم و دوستان سابق را در کنار دشمنان همیشه‌گی می‌دیدم و با خود فکر می‌کردم اگر تفنگ نمادین مانوئل آریگونز را در دست داشتم به چه کسی شلیک می‌کردم «جواد شمقدری» یا «رضا عطاران»؟<br />
این روزها روزهایی است که غربال زنده‌گی در گردش است و سره را از ناسره جدا می‌کند و همه‌ی ما در موقعیت برشتی «آری گفتن یا نه گفتن» هستیم. بسیاری خاموش اما فداکارانه حاضر نشدند روی صحنه بروند و جایزه بگیرند و برخی به مفت خود را فروختند چشم از چشمان «ندا» برداشتند و پای روی خون «سهراب» گذاشتند و به ضیافت خانه‌خراب‌کن‌های سینما رفتند تا دست خانه‌خراب‌کن‌های‌شان را بفشارند.<br />
خوشبختانه تعداد نان‌به‌نرخ‌روزخورهایی که در این جشن‌واره‌ی رسوا شرکت کردند بسیار کم بودند و اکثر هنرمندان برجسته حاضر به شرکت نشدند و برخی که شانس زیادی برای برنده شدن جایزه هم داشتند به دلیل این که حاضر به حضور در مراسم نشده بودند جایزه به آنان داده نشد.<br />
دیکتاتوری‌ها زنده به حمایت هواداران‌شان نیستند آنان جان از فرصت‌طلب‌ها می‌گیرند. هوادارانی که به چیزی اعتقاد دارند برای دیکتاتورها استخوان داخل گلو هستند چون مجبورند مطابق میل آنان رفتار کنند و دیکتاتورها می‌خواهند تنها بر میل خود رفتار کنند اما فرصت‌طلب‌ها به چیزی اعتقاد ندارند هر چه شخص دیکتاتور بگوید همان می‌گویند و آدم‌های کم خرجی هم هستند تکه‌یی شیشه به نام سیمرغ بلورین در تالار رودکی یا بسته‌یی ساندیس در خیابان کافی است تا آنان را وادارد برای دیکتاتور جان‌فشانی کنند یا کلاه از سر بردارند و دم بجمبانند و جای دوست و دشمن نشان دهند و&#8230;</p>
<p><strong>پی‌نوشت</strong><br />
این هم از اظهارات گهربار ابوالقاسم طالبی کارگردان «قلاده‌های طلا» که داور امسال جشنواره فیلم فجر بود:«ما در داوری‌ها فقط در مورد فیلم‌ها صحبت می‌کردیم و در مورد هیچ خانه‌ای، خانه تئاتر، خانه موسیقی یا خانه عفاف صحبت نکردیم!»(<a href="http://khabaronline.ir/detail/199180/culture/cinema">خبر آنلاین</a>) بفرمایید آقایان و خانم‌هایی که تن به چنین داورانی و چنین جشنواره‌هایی دادید کلاه‌تان را بالاتر بگذارید «خانه سینما» را «فاحشه‌خانه» می‌نامند و شما هم می‌روید و جایزه از دست‌شان می‌گیرد در حالی که کارگردان برجسته‌یی مانند <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/بهمن_فرمان%E2%80%8Cآرا">بهمن فرمان‌آرا</a> جایزه‌های قبلی خود را هم که در شرایط به مراتب بهتر و عادلانه‌تری گرفته بود پس داده است.<br />
پس پر بیراه نبود که چندی پیش نوشتم:<br />
<blockquote><strong>عبید زاکانی را گفتند: <a href="http://www.loghatnaameh.org/dehkhodaworddetail-17d84e68bcb8417a83fa2a6322bc65d4-fa.html">قَلتَبان</a> کیست؟ فرمود: آنکه خانه‌اش خراب کنند به جشنِ خانه‌خراب‌کن‌اش همی رود و سرین می‌جنباند.(<a href="http://mostafazizi.net/2012/01/25/30min/">دیو و دلبر</a>)</strong></p></blockquote>
<p><strong>جستارهای وابسته</strong><br />
* <a href="http://mostafazizi.net/2012/01/25/30min/">دیو و دلبر</a> فرج‌الله سلحشور و فاطمه معتمدآریا<br />
* <a href="http://mostafazizi.net/2012/01/07/najafi/">بازی احمد نجفی در نقش خانه‌خراب کن</a></p>
<br /> Tagged: <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%a7%d8%b3%d8%a8-%da%a9%d9%87%d8%b1-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%86%da%af%d8%b1/'>اسب کهر را بنگر</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%af-%d8%b4%d9%85%d9%82%d8%af%d8%b1%db%8c/'>جواد شمقدری</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%ac%d8%b4%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%81%d8%ac%d8%b1/'>جشنواره فجر</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7/'>خانه سینما</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%b9%d8%b7%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86/'>رضا عطاران</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mazizy.wordpress.com/4453/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mazizy.wordpress.com/4453/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mazizy.wordpress.com/4453/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mazizy.wordpress.com/4453/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mazizy.wordpress.com/4453/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mazizy.wordpress.com/4453/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mazizy.wordpress.com/4453/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mazizy.wordpress.com/4453/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mazizy.wordpress.com/4453/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mazizy.wordpress.com/4453/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mazizy.wordpress.com/4453/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mazizy.wordpress.com/4453/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mazizy.wordpress.com/4453/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mazizy.wordpress.com/4453/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4453&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafazizi.net/2012/02/15/fajr-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/40d6c8f58c98e915dd8bccba5cef8a45?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mazizy</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2011/12/saneea-jaleh.jpg?w=122" medium="image">
			<media:title type="html">saneea-jaleh</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2010/10/khanehye-cinama.jpg?w=133" medium="image">
			<media:title type="html">Khanehye Cinama</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2011/12/d990yaghob.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">ِyaghob</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>انتخاب ترمه در جدایی</title>
		<link>http://mostafazizi.net/2012/02/10/termeh/</link>
		<comments>http://mostafazizi.net/2012/02/10/termeh/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 Feb 2012 05:38:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[نقد فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[لیلا حاتمی]]></category>
		<category><![CDATA[نصرت کریمی]]></category>
		<category><![CDATA[پیمان معادی]]></category>
		<category><![CDATA[بابک کریمی]]></category>
		<category><![CDATA[جدایی نادر از سیمین]]></category>
		<category><![CDATA[ساره بیات]]></category>
		<category><![CDATA[سارینا فرهادی]]></category>
		<category><![CDATA[شهاب حسینی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafazizi.net/?p=4411</guid>
		<description><![CDATA[درباره‌ی فیلم «جدایی نادر از سیمین» و این که ترمه چه کسی را انتخاب می‌کند «نادر» را یا «سیمین» را! <a href="http://mostafazizi.net/2012/02/10/termeh/">به خواندن ادامه دهید <span class="meta-nav">&#8594;</span></a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4411&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><em>برای دختر عزیزم پرستو</em></p>
<p><a href="http://filmnegah.com/pdata/naghd/naghd.php?id=101"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/sarina.jpg?w=150&#038;h=103" alt="" title="Sarina" width="150" height="103" class="alignright size-thumbnail wp-image-4429" /></a> تاکنون چنین بوده است که آثار هنری روایی، چه تصویری چه بیانی و نوشتاری، برای آن که مخاطب عام پیدا کنند باید زبانی ساده و پایانی خوش‌آیند و قطعی داشته باشند. این گونه آثار بیش از آن که حرفی برای گفتن داشته باشند احساسی برای برانگیختن دارند. مخاطب را می‌گریانند و می‌خندانند، خشمگین می‌کنند و آرام، او را همراه با قهرمان تا یکی قدمی شکست می‌برند و سرانجام پیروز می‌کنند، با روشن شدن چراغ‌های سینما و با بسته شدن جلد کتاب به تمامی تمام می‌شوند. در مقابل این آثار آثاری وجود دارند که چند لایه هستند به تمامی سوآل‌هایی که طرح می‌کنند پاسخ نمی‌دهند و تلخ و گزنده به انتها می‌رسند. ضدپی‌رنگ هستند چیزی را روایت نمی‌کنند، قهرمان ندارند، بیش از آن که احساس را درگیر کنند به فکر وامی‌دارند باید در باره‌ی‌شان حرف زد و لایه‌های تودرتوی‌شان را شکافت و رازهای درون‌شان را کشف کرد و برای فهم‌شان بسیار باید دانست. این‌گونه فیلم‌ها و آثار مخاطب عام ندارند. در بین این دو طیف انواع آثار مختلف وجود دارند و فیلمی مانند «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86">جدایی نادر از سیمین</a>» از آن دست آثاری است که در این میانه قرار دارند. از آن نوع آثاری که هم مورد توجه منتقدین قرار می‌گیرند و هم از اقبال عمومی برخوردار می‌شوند و در بین آثار ادبی و سینمایی ایران این‌گونه آثار انگشت شمار هستند و در بین این آثار انگشت شمار «جدایی&#8230;» چیزی دارد که آن را کم‌نظیر می‌کند. آثاری که زبان پیجیده‌یی دارند اما داستانی را روایت می‌کنند و بیننده می‌تواند جدا از این که به لایه‌های درونی فیلم نفوذ بکند، یا نه، از تماشای آن لذت ببرد اقبال عام پیدا می‌کنند اما معمولا این‌گونه آثار پایانی بسته و قطعی دارند و این پایان خوش‌آیند و مورد قبول بیننده‌ی عام هم هست چیزی که «جدایی&#8230;» را متمایز می‌کند پایان آن است. پایان «جدایی&#8230;» پایانی باز است یعنی سوآل مهمی را بدون پاسخ می‌گذارد ضمنا این پایان تلخ و گزنده هم است زیرا با «جدایی» و اشک‌های نوجوانی در معرض انتخاب به پایان می‌رسد اما چه رازی ست که «جدایی&#8230;» را به فیلمی پرفروش تبدیل کرده است و بیننده‌ی عام حتا خارج از ایران می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند؟<br />
<a href="http://7-art.mihanblog.com/post/673"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/sareh.jpg?w=150&#038;h=98" alt="ساره بیات در نقش راضیه" title="Sareh" width="150" height="98" class="alignright size-thumbnail wp-image-4437" /></a> رمز این موفقیت را می‌تواند در پایان هوشمندانه‌یی که اصغر فرهادی برای فیلم تدارک دیده است دانست. تصور کنید فیلم به یکی از سه شکل ممکن پایان می‌یافت. با پایانی خوش و خانواده‌یی که از هم نمی‌پاشید و همه چیز به خوبی و خوشی پایان می‌یافت یا تلخ اما قطعی و ترمه یکی از طرفین را انتخاب می‌کرد. اگر شکل نخست را انتخاب کرده بود بی‌شک با فیلمی روبه‌رو بودیم که نمی‌توانست منتقدین و بسیاری از تماشاگران حرفه‌یی سینما را راضی کند و ضمنا از آنجا که از حیث روای و زاویه دوربین و استفاده نکردن از موسیقی متن و طنز به هر حال اثری عامه‌پسند نیست حتا تعداد تماشاگران ساده‌پسندش هم کاهش می‌یافت هر چند هم‌چنان فیلم پرفروشی محسوب می‌شد اما نه به این اندازه پرفروش. اگر انتخاب ترمه را نشان می‌داد و یکی از طرفین را انتخاب می‌کرد گروهی که با این انتخاب موافق نبودند ناراضی سالن سینما را ترک می‌کردند و همین موضوع موجب کاهش تماشاگران می‌شد. انتخاب فرهادی موجب شده است در حالی که فیلم پایان قطعی دارد و ترمه یکی از طرفین را انتخاب می‌کند اما گروهی از مخاطبینی که علاقه‌ دارند فیلم پایان خوش داشته باشد خیال پردازی کنند که پایان به خوبی تمام می‌شود و مثلا «ترمه» هر دو را انتخاب می‌کند و تماشاگرانی که متوجه‌ی قطعی بودن جدایی شده‌اند نیز هر کدام به ظن خود پایان را می‌سازند و راضی و خشنود سالن سینما را ترک می‌کنند. تمام این عوامل موجب شده است فیلم «جدایی نادر از سیمین» تنها فیلم پایان باز و تلخ سینمای ایران باشد که در گیشه هم موفق بوده است و تماشاگران بسیاری را به سالن سینما کشانده است.(۱)<br />
<a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/simin-termeh.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/simin-termeh.jpg?w=150&#038;h=101" alt="سیمین و ترمه در جدایی" title="Simin-termeh" width="150" height="101" class="alignright size-thumbnail wp-image-4443" /></a>اگر فیلم در سکانس ماقبل سکانس پایانی، آنجا که سیمین (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7_%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C">لیلا حاتمی</a>)، نادر (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C">پیمان معادی</a>) و ترمه (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%A7_%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C">سارینا فرهادی</a>) از خانه‌ی راضیه (<a href="http://www.sourehcinema.com/People/People.aspx?Id=138509210204/">ساره بیات</a>) و حجت (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%A8_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C">شهاب حسینی</a>) باز می‌گشتند، تمام می‌شد با فیلمی با پایانی کاملا باز روبه‌رو بودیم که شاید برخی از منتقدین را راضی می‌کرد اما بی‌شک بسیاری از تماشاگران، گنگ و مبهوت و سرخورده سالن سینما را ترک می‌کردند و فیلم در گیشه شکست می‌خورد و مخاطب وسیعی را نمی‌توانست جذب کند.(۲) پایان جدایی همان‌جا باید باشد که هست کمی این‌سوتر و کمی آن‌سوتر موجب کاهش تماشاگران می‌شد.<br />
اما انتخاب «ترمه» چیست؟ شاید این سوآل اصولا سوآل موجهی نباشد و بگویم هر کس با باورهای ذهنی و نظام ارزشی خودش می‌تواند انتخابی برای ترمه تصور کند و انتخاب او هم درست باشد اما این موضوع اشکال اساسی را به‌وجود می‌آورد ترمه نماینده تماشگران است اطلاعات او به اندازه‌ی اطلاعات تماشاگران است، یا قاعدتا باید باشد، پس اگر ترمه تصمیم خود را گرفته است و این را سه بار با تاکید به قاضی می‌گوید تماشگران نیز باید بتوانند طبق مستندات خود فیلم بدانند که این تصمیم چیست. ممکن است با آن موافق، یا مخالف، باشند که این بحث دیگری است و به دیدگاه‌های‌شان نسبت به انسان و زنده‌گی و نظام ارزشی‌شان باز می‌گردد اما باید بتوان با مرور فیلم این انتخاب را کشف کرد تا درک دقیق‌تری از فیلم داشت. پس از این مقدمه‌ی طولانی می‌خواهم با مرور فیلم تلاش کنم نشان دهم که انتخاب ترمه چیست و چه پاسخی به قاضی می‌دهد.</p>
<p><strong>صحنه‌ی آغاز فیلم</strong><br />
<a href="http://www.fozoolemahaleh.com/2012/01/18/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/a-separation-dadgah.jpg?w=150&#038;h=100" alt="" title="A-Separation-dadgah" width="150" height="100" class="alignright size-thumbnail wp-image-4433" /></a>فیلم در دادگاه آغاز می‌شود با <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C_%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87_%D9%86%D8%B8%D8%B1">نمای نقطه نظرِ</a> (point of view shot) قاضی و این نخستین قرارداد فیلم را می‌گذارد:«ما قرار است داستانی بشنویم و ببینیم و قضاوت کنیم» سیمین تقاضای طلاق و جدایی از همسرش را دارد زیرا او حاضر نیست همراه با او و دخترش به خارج از کشور بیاید و سیمین می‌خواهد از او طلاق بگیرد تا همراه دخترش به خارج از کشور مهاجرت کند و چهل روز بیشتر برای انجام این کار فرصت ندارد شش ماه است که ویزای خانواده‌گی آنان آمده است اما سیمین در این شش ماه موفق نشده است نادر را که قبلا با این مهاجرت موافقت کرده بود اما اکنون از انجام آن خودداری می‌کند راضی کند و به عنوان آخرین راه حل مجبور شده است تقاضای طلاق بدهد. نادر یک دلیل از هزار و یک دلیلی که برای مهاجرت نکردن دارد می‌آورد و آن این است که پدرش(<a href="http://www.facebook.com/Ali.Asghar.Shahbazi">علیرضا شهبازی</a>) بیمار است و نیاز به مراقبت دارد و سیمین می‌گوید پدر <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%84%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1">آلزایمر</a> دارد و پسر خود را نمی‌شناسد.(۳) اما نادر می‌گوید او که پدرش را می‌شناسد و نمی‌تواند او را رها کند. در نهایت وقتی سیمین متوجه می‌شود نمی‌تواند با دخترش مهاجرت کند و اگر طلاق توافقی را بپذیرد ترمه طبق قانون نزد پدرش می‌ماند از طلاق صرفه‌نظر می‌کند. در اینجا داستان تمام می‌شود و هنوز حادثه‌ی محرک یا پیش‌آمده پیش‌برنده‌ی داستان اتفاق نیفتاده است باید منتظر باشیم تا ببنیم داستان اصلی چیست. سوآلی که اینجا مطرح است این است که چرا سیمین در همین‌جا نمی‌خواهد که ترمه انتخاب کند و طلاق محقق شود؟ پاسخ این سوآل را بعدا متوجه می‌شویم آن‌جا که معلوم می‌شود اصولا سیمین قصد جدا شدن از همسرش را نداشته است و صرفا برای تحت فشار قرار دادن نادر برای قبول مهاجرت دست به این کار زده است.(۱:۰۱)(۴) ضمنا مشخص است اگر سیمین، ترمه را مجبور به انتخاب کند ترمه پدرش را انتخاب می‌کند و چون او قصد ندارد بدون ترمه ایران را ترک کند پس دست زدن به این آزمون محلی از اعراب ندارد. وضعیت در آغاز فیلم از این قرار است:<br />
۱- سیمین علاقه دارد باخانواده به خارج از کشور مهاجرت کند برای آینده‌ی بهتر فرزندش.<br />
۲- نادر علاقه ندارد و یک دلیل از هزار و یک دلیل‌اش پدر بیمارش است.<br />
۳- ترمه مهاجرت به قیمت جدایی را نمی‌خواهد.<br />
۴- جدایی صورت نمی‌گیرد و پرونده بسته می‌شود.</p>
<p><strong>صحنه‌ی ماقبل پایان</strong><br />
<a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/termeh.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/termeh.jpg?w=150&#038;h=79" alt="ترمه در دادگاه جدایی" title="Termeh" width="150" height="79" class="alignright size-thumbnail wp-image-4431" /></a> باز صحنه‌ی دادگاه است.(۱:۵۳) ترمه در مقابل قاضی ایستاده است و این حرف‌ها بین‌شان رد و بدل می‌شود:</p>
<blockquote><p>
قاضی: خب تصمیم چیه خانم؟ پدر مادرت گذاشتن به عهده‌ی خودت که تصمیم بگیری حالا که دارن جدا می‌شن از این به بعد با کدومشون می‌خوای زنده‌گی کنی با بابات می‌خوای باشی یا با مامانت؟ &#8230; تصمیمت رو گرفتی یا نه؟<br />
ترمه: بله<br />
قاضی: بله؟<br />
ترمه: بله<br />
قاضی: هوم؟ &#8230; تصمیمت را گرفتی یا نه؟<br />
ترمه: بله<br />
قاضی: چی شد بالاخره دخترم؟<br />
ترمه: الان باید بگم؟<br />
قاضی: اگه هنوز فکر نکردی&#8230;<br />
ترمه: چرا فکرما کردم.<br />
قاضی: اگه هنوز فکر نکردی می‌خوای یه جلسه دیگه.<br />
ترمه: چرا فکرما کردم.<br />
قاضی: خب؟ می‌خوای برن بیرون اگه سختته؟<br />
ترمه: می‌شه؟<br />
قاضی: آقا بیرون باشین یه دیقه&#8230; خانم شما هم بی‌زحمت بفرمایید بیرون.
</p></blockquote>
<p>از این گفت‌وگوها و با به توجه به طراحی لباس می‌توانیم نتایج زیر را بگیریم و به سوآل‌هایی که در صحنه‌ی نخست طرح شده بود پاسخ دهیم.<br />
۱- لباس مشکی نشان از آن دارد که پدر فوت کرده است.<br />
۲- لباس‌های زمستانی خانواده(۵) و سایر حاضرین در راه‌رو و دادگاه نشان از گذشت زمان و سپری شدن ۴۰ روز موعد ویزا دارد. پس عملا موضوع مهاجرت فعلا منتفی شده است.<br />
۳- جدایی اجتناب‌ناپذیر ست. ترمه هم دیگر امیدی، یا خواستی، به جلوگیری از آن ندارد و وقتی قاضی می‌خواهد به او فرصت فکر کردن بدهد و جلسه‌ی دادگاه را عقب بیاندازد  سر باز می‌زند.<br />
۴- پاسخ ترمه قطعی ست و شکی در آن ندارد.<br />
پس انتخاب ترمه انتخاب بین پدر یا مادرش نیست، انتخاب بین ماندن در ایران یا مهاجرت هم نیست، انتخاب بین دو شیوه‌ی زنده‌گی است، انتخاب بین «نادر بودن» یا «سیمین بودن»، و او تصمیم خود را گرفته است و شکی هم ندارد. تصمیمی که دردناک است و برای او رنج‌آور گیرم با ته خنده‌یی از آن استقبال می‌کند.<br />
اما «نادر» و «سیمین» چه تفاوتی با هم دارند. این را در طول فیلم می‌بینیم در کش و قوس ماجراها هر لحظه بعدی از شخصیت‌شان برای ما و برای ترمه مشخص می‌شد.</p>
<p><strong>نادر</strong><br />
<a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/payman-separation.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/payman-separation.jpg?w=150&#038;h=100" alt="پیمان معادی در نقش نادر" title="payman-separation" width="150" height="100" class="alignright size-thumbnail wp-image-4435" /></a> نادر پدری مهربان است که رابطه‌ی عاطفی خوبی با دخترش دارد، گیرم با کمی فاصله و توام با احترام متقابل. انسان معقولی هم هست. «چشم پاک است»(۱۲:۰) مرد خانواده دوستی ست گیرم مانند بسیاری از مردان ایرانی اهل کارکردن در خانه نیست. تا حدودی سنتی ست، موسیقی سنتی گوش می‌دهد، حاضر نیست پدرش را به آسایشگاه بفرستد. علی‌رغم این که سعی می‌کند جدی و مقاوم باشد اما زیر فشار عاطفی حوادثی که برای‌اش اتفاق می‌افتد در هم می‌شکند و در حمام زیر گریه می‌زند(۰:۴۴). اجازه نمی‌دهد کسی حق‌اش را بخورد. در پمپ‌بنزین به دخترش آموزش می‌دهد که برود و صد و پنجاه تومان پول را از کارگر پمپ بنزین بگیرد. همه‌ی این‌ها موجب می‌شود شخصیت دوست‌داشتنی داشته باشد. اما ویژه‌گی اصلی نادر این است که اصولی برای خودش دارد و از این نظر می‌توان او را «آرمان‌گرا» نامید. او به دخترش می‌گوید:«چیزی که غلطه، غلطه هر کی می‌خواد بگه هر جا هم می‌خواد نوشته باشن.(۰:۲۷)» و وقتی ترمه می‌گوید:«چیزی دیگه‌یی بنویسم نمرمو کم می‌کنن» می‌گویید:«عیبی نداره بذار بابا کم کنن.» اصولی برای خودش دارد و دخترش را تشویق می‌کند طبق این اصول، که مانند اصول راضیه قدسی هم نیست و متعلق به خود اوست، رفتار کند و بهای‌اش را هم بپردازد.</p>
<p><strong>سیمین</strong><br />
<a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/simin-leila-hatam.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/simin-leila-hatam.jpg?w=150&#038;h=100" alt="لیلا حاتمی در نقش سیمین" title="Simin-Leila-Hatam" width="150" height="100" class="alignright size-thumbnail wp-image-4434" /></a> سیمین مادری دلسوز و فداکار است. حجاب درستی ندارد، کتاب می‌خواند، پیانو می‌نوازد و از موسیقی سنتی تنها شجریان را برای خود برمی‌دارد، سیگار می‌کشد و ماهواره نگاه می‌کند و دوست دارد برای زنده‌گی بهتر به خارج از کشور مهاجرت کند. سیمین زن مدرنی ست، گیرم مانند بسیاری از زنان مدرن ایرانی که هم خارج از خانه کار می‌کنند هم داخلِ خانه، تمام کارهای خانه روی دوش اوست از نگهداری از پدر بیمار گرفته تا رخت شستن و چای دم دادن و همه‌ی کارها. دست و دل باز است. مسایل مالی برای‌اش اهمیت ندارد به راحتی می‌تواند ببخشد. از کتاب‌های آموزش پیانو تا ۱۵ میلیون پول دیه. رابطه‌اش با دخترش زنانه و صمیمی و بودن فاصله است دختر با او راحت است با هم راز مشترک دارند، می‌توانند سر هم داد بزنند و هم‌دیگر را در آغوش بگیرند و بگریند. با تمام این‌ها او سازش‌کار ست. وقتی به خانه می‌آید و کارگران حمل کننده‌ی پیانو از او پول بیشتر می‌خواهند می‌دهد. او «واقع‌بین» است و میانه را می‌گیرد و مذاکره می‌کند تا مشکلات را حل کند. در تمام داستان این اوست که می‌خواهد با پادرمیانی و کوتاه آمدن مسئله را حل کند. از این که او را ترسو بخوانند ابایی ندارد برای‌اش مهم نیست که ترسو خوانده شود. برای‌اش مهم است که مشکل را حل کند و دخترش را از خطر برهاند. برای این که همسرش به زندان نیفتد از مادرش(شیرین یزدان‌بخش) می‌خواهد سند خانه‌اش را به عنوان وثیقه بگذارد. برای دفاع از شوهری که دارد از او جدا می‌شود خود را در معرض مشت مردی عصبی قرار می‌دهد و بینی‌اش پر خون می‌شود.(۶)</p>
<p><strong>ترمه</strong><br />
<a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/sarina-termeh.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/sarina-termeh.jpg?w=150&#038;h=84" alt="سرینا فرهادی در نقش ترمه" title="Sarina-Termeh" width="150" height="84" class="alignright size-thumbnail wp-image-4438" /></a> ترمه دختری ست در آستانه‌ی بلوغ. پدرش برای او منبع ارزش‌ها و اصول است و مادرش نمادی از فداکاری و واقع‌بینی. او خانواده‌اش را دوست دارد و از این که این خانواده دچار بحران شده است زجر می‌کشد و نظاره می‌کند. در آغاز نمی‌تواند درک کند اختلاف پدر و مادرش بر سر چیست؟ نخست به‌نظر می‌رسد که مادر عامل جدایی است. رفتن اوست که مشکلات را به وجود آورده است اما با پیش آمدن پیش‌آمدها و آزمون‌هایی که سر راه پدر و مادر قرار می‌گیرد کم‌کم متوجه می‌شود ماجرا چیست؟ آیا مادرش زن ترسویی ست که از مشکلات فرار می‌کند؟ آیا پدرش مرد محکم و استواری ست که بر سر اصول و آرمان‌های‌اش می‌ایستد؟ نخستین ضربه وقتی به او وارد می‌شود که متوجه می‌شود پدرش دروغ گفته است.</p>
<blockquote><p>ترمه: تو دروغ گفتی؟<br />
نادر: می‌دونی اگه می‌گفتم می‌دونستم چی می‌شد؟ هوم؟ از یک سال و نیم تا سه سال می‌بردنم زندان من یه آن پیش خودم فکر کردم تو توی این مدت چی می‌شی، پیش کی می‌مونی، گفتم نمی‌دونستم.<br />
نادر: بابا قانون این چیزا حالیش نیست. یا می‌دونستی یا نمی‌دونستی(۱:۳۰)
</p></blockquote>
<p>او قبلا از پدرش شنیده بود. کاری به کسی که می‌خواهد قضاوت کند و نمره بدهد نداشته باشد و هزینه‌‌ی درست‌گویی را بپردازد اما الان می‌بیند وقتی پای خودش به میان می‌آید حاضر به پرداخت هزینه نیست و او را بهانه می‌کند در حالی که او می‌داند اگر پدرش به زندان هم می‌افتد مادرش بود که از او مراقبت کند. تازه پدرش تنها به بازپرس(<a href="http://www.whatsupiran.com/Profile/Babak-Karimi">بابک کریمی</a>)(۷) دروغ نگفته به او هم دروغ گفته آنجا که ترمه از قول سیمین می‌گوید که او می‌دانسته راضیه حامله است برای همین وقتی شنیده است که بچه‌ی خود را سقط کرده تعجب نکرده از نادر می‌شنود: «مامانت می‌خواد منو پیش تو خراب کنه.»(۱:۱۳) که این هم دروغ‌گویی ست هم تهمت است.<br />
ترمه می‌بیند که پدرش به  خانم قهرایی (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%84%D8%A7_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9%DB%8C">مریلا زارعی</a>) هم دروغ می‌گوید و او شهادت دروغ می‌دهد و در معرض خطر قرار می‌گیرد. پیش همسایه‌ها هم می‌رود و احتمالا زمینه را مساعد می‌کند که حرفی را که او می‌خواهد، به ماموران تحقیق بزنند.<br />
ترمه تلاش‌های مادرش را برای آشتی و حل مشکل می‌بیند و می‌بیند که پدرش چگونه لج‌بازانه همه‌ی پیشنهاد‌ها را رد می‌کند تا خوب‌بودن و بی‌گناه بودن خود را اثبات کند.<br />
نادر شعار می‌دهد که می‌خواهد دخترش مقاوم و اصول‌گرا بار بیاید اما در عمل ترمه را به دروغ‌گویی وا می‌دارد.  وقتی (۱:۳۳) بازپرس  از نادر در باره‌ی ماجرای شماره‌ی دکتر سوآل می‌کند نادر به دروغ می‌گوید ماجرا را از دخترش شنیده است. چرا؟ چون مطئمن است دخترش به خاطر او دروغ می‌گوید. ترمه نیز چنین می‌کند و فرومی‌ریزد. ترمه در صحنه‌ی بعد در صندلی عقب نشسته است و اشک می‌ریزد و زیر چشمی به پدرش نگاه می‌کند. (۱:۳۵) و در نهایت در خانه به آغوش مادرش پناه می‌برد و می‌گرید.(۱:۳۷) </p>
<p><strong>انتخاب ترمه</strong><br />
<a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/jodaei-nader-az-simin.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/jodaei-nader-az-simin.jpg?w=150&#038;h=106" alt="پشت صحنه‌ی جدایی نادر از سیمین" title="jodaei-nader-az-simin" width="150" height="106" class="alignright size-thumbnail wp-image-4447" /></a> تا اینجا سعی کردم با بهره‌گیری از گفت‌وگو دلایل خود را برای انتخاب ترمه بگویم اما سینما فقط گفت‌وگو و دیالوگ نیست، تصویر و میزانس هم هست. چند دقیقه‌ی پایانی فیلم را از حیث میزانس مورد بررسی قرار دهیم. همان‌طور که پانویس(۱) اشاره شد پس از حادثه‌ی خانه‌ی راضیه و حجت در راه برگشت ترمه در صندلی عقب نشسته است. نمای نقطه نظر او (POV) شیشه‌ی شکسته شده‌ی اتومبیل است با حفره‌ی بزرگ در آن که به روشنی به زبان تصویر نشان دهنده‌ی جدایی و شکسته شدن رابطه است و ترمه می‌داند باید دیگر انتخاب کند و زیر چشمی به پدرش نگاه می‌کند، یک بار دیگر این صحنه را دیده‌ایم وقتی ترمه از دادگاه برمی‌گردد و مجبور شده است دروغ بگوید و در همان جایی که اکنون نشسته است نشسته است و اشک می‌ریزد و زیر چشمی پدرش را نگاه می‌کند، تصویر شکسته‌ی اتومبیل قطع می‌شود باز به نقطه‌نظر ترمه که مادری را نشان می‌دهد که فرزندش با آرامش در آغوش‌اش به خواب رفته است و بعد پدر می‌آید و او را نزد قاضی می‌برد. وقتی ترمه نزد قاضی ایستاده است و منتظر است او بپرسد که چه کسی را انتخاب می‌کند قبل از آن که قاضی لب به سخن بگشاید برمی‌گردد و نادر را نگاه می‌کند. دوباره وقتی قاضی برای دومین بار از او سوآل می‌کند برمی‌گردد به سمت نادر. قاضی متوجه می‌شود که او نمی‌تواند جلوی والدینش انتخاب خود را بگوید و از آن‌ها می‌خواهد که از اتاق بیرون بروند. حالا شما خود را بگذارید جای ترمه می‌خواهید انتخابی بکنید که یکی از کسانی که دوست دارید را می‌رنجانید به کدام یک نگاه می‌کنید آن که می‌خواهید برنجانید یا آن که می‌خواهید انتخاب کنید؟ میزانسن پایانی فیلم هم سیمین را پشت شیشه‌ی مات نشان می‌دهد وقتی سیمین می‌خواهد خانه را ترک کند دوربین در کنار اوست و نادر و ترمه پشت شیشه‌های مات داخل خانه هستند و حالا هم دوربین پیش نادر است و سیمین پشت شیشه‌ی مات گویی در خانه.<br />
اجازه دهید یک بار فیلم را مرور کنیم:<br />
۱- سیمین در دادگاه اول از طلاق منصرف می‌شود زیرا می‌داند اگر کار به انتخاب ترمه بکشد او را انتخاب نمی‌کند.<br />
۲- سیمین با دخترش رابطه‌ی بی‌واسطه دارد می‌توانند سر هم دیگر داد بزنند با هم راز مشترک دارند و بی‌شک در این مورد نیز سنگ‌های‌شان را واکنده‌اند که سیمین راضی به انتخاب ترمه شده است.<br />
۳- سیمین در آخرین تلاشش برای حل مشکل و گفت‌وگو با نادر به او می‌گوید:«تو فکر می‌کنی برای چی پیش تو مونده تو را انتخاب کرده پیش تو مونده که ما از هم جدا نشیم. می‌دونه من بدون اون هیج جا نمی‌رم. داره زجر می‌کشه به روی خودش نمی‌آره. (۱:۳۹)»<br />
۴- اولین باری که ترمه حاضر به ترک خانه می‌شود وقتی است که به نادر می‌گوید:«مگه تو نگفتی جدی نیست؟» و نادر می‌گوید:« جدی شد.»<br />
۵- ترمه دیده است که مادرش تمام تلاش خود را کرده است که این جدایی اتفاق نیفتد. حتا از خارج رفتن هم صرف نظر کرده است. (سیمین: گور بابای خارج. چرا مثل آدم حرف نمی‌زنی؟ من آمدم دارم با تو حرف می‌زنم راجعبه ترمه این چه وضعیه برای این بچه درست کردی آخه؟(۳۹:۱)) در ادامه‌ی صحنه‌یی که در مورد بالا به آن اشاره شد. ترمه به نادر می‌گویید:«چرا نمی‌ری پول اینا را بدی تا مامان برگرده؟» و نادر در پاسخ می‌گوید:« برگشتن مامانت ربطی به این نداره قربونت برم.» و ترمه اصرار می‌کند:«چرا، اومده بود بمونه، ساک و سایلش پشت ماشین بود. خودم دیدم.»(۱:۴۱) نادر سکوت می‌کند و ترمه وسایلش را جمع می‌کند که برود. ترمه که به آستانه‌ی در می‌رسد نادر او را صدا می‌کند. ترمه باز می‌گردد تا شاید چیزی از پدر بشنوند اما چه می‌شوند:«اگر فکر می‌کنی من مقصرم&#8230;» (۱:۴۲) این چیزی نیست که ترمه می‌خواهد بشنود. برای ترمه مهم نیست که پدرش مقصر است یا مقصر نیست، که به هر حال، کم یا زیاد، مقصر است، برای ترمه مهم این است که پدرش به خاطر او، به خاطر همسرش، به خاطر خانواده‌اش، چقدر حاضر به فداکاری است. او می‌بیند که مادرش تمام تقصیرها را به گردن می‌گیرد از مهریه‌اش می‌گذرد کوتاه می‌آید برای این که این خانواده را حفظ کند اما از نادر فقط «من» می‌شنویم. ترمه، همان‌طور که در مورد دکمه‌ی ماشین لباس‌شویی نظر می‌دهد، می‌داند او که بیشترین کار را می‌کند کم‌رنگ‌تر می‌شود و این‌قدر خود را به رخ نمی‌کشد. ترمه سوار ماشین می‌شود و می‌رود.</p>
<p><a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/simin.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/simin.jpg?w=148&#038;h=150" alt="لیلا حاتمی در نقش سیمین" title="Simin" width="148" height="150" class="alignright size-thumbnail wp-image-4444" /></a> ترمه «نادر» را انتخاب نمی‌کند، علی‌رغم تمام عشق و علاقه و احترامی که برای او قایل است، زیرا این نادر است که می‌خواهد از سیمین جدا شود، این نادر است که تن به هیچ راه‌حلی برای سازش نمی‌دهد، این نادر است که برای اثبات حقانیت خود حاضر است همه چیز را فدا کند، این نادر است که دروغ می‌گوید و ترمه را وادار به دروغ گفتن می‌کند برای این که خودش را نجات دهد، این نادر است که می‌بیند قلچماقی مانند حجت سر راه دخترش قرار می‌گیرد اما جلو نمی‌رود با او روبه‌رو نمی‌شود و مانند بچه‌های خودشیرین مدرسه پیش ناظم می‌رود و شکایت می‌برد و به دروغ دخترش را وارد ماجرا می‌کند تا شهادت دروغ بدهد. لاف ماندن و از حق دفاع کردن را می‌زند اما تمام شهامتش این است که صد و پنجاه تومان از کارگر پمپ‌بنزین بگیرد، به زنی بی‌پناه تهمت دزدی بزند و او را متهم کند که هر روز پدرش را به تخت می‌بسته و از خانه خارج می‌شده و با خشونت او را که حامله است از خانه بیرون می‌کند و جلوی چشم ترمه، دختر خودش، و سمیه (کیمیا حسینی)، دختر او،  کتکش می‌زند و با در به او می‌کوبد، و جای دیگری هم با در محکم به پدرش که در حمام افتاده است ضربه می‌زند زیرا تصور می‌کند این کار موجب نجات او می‌شود. ترمه «سیمین» را انتخاب می‌کند، نه برای این که مادرش را انتخاب کند، نه برای این که رفتن به خارج را انتخاب کند. ترمه سیمین را انتخاب می‌کند زیرا سیمین او را انتخاب کرده است از خودش گذشته است از شرافتش گذشته است، کتک خورده، ترسو لقب گرفته است، اما این‌ها برای‌اش مهم نیست برای‌اش دخترش مهم است که زجر می‌کشد و به روی خودش نمی‌آورد. سیمین اهل مذاکره است، اهل معامله است و ترسو بودن را به جان می‌خرد تا مشکل را حل کند و با به خطر انداختن جان بچه‌اش دلیری نکند. و ترمه نیز چنین بوده است. به قاضی دروغ می‌گوید تا پدرش را تا خانواده‌اش را نجات دهد، در سخت‌ترین شرایط در خانه می‌ماند تا این جدایی اتفاق نیفتد اما گریزی نیست نادر می‌خواهد از سیمین جدا شود و حاضر نیست اندکی عقب بنشیند و کوتاه بیاید. پدر بهانه بود، خارج نرفتن هم بهانه بود، تنها اثبات حقانیت دروغین خود است که واقعیت داد او تنزه‌طلب است، نمی‌خواهد سایده شود، نمی‌خواهد کم‌رنگ شود و ترمه راه دشوار سیمین را انتخاب می‌کند حتا اگر اصغر فرهادی انتخاب دیگری برای او رقم زده باشد.</p>
<p><strong>پانویس</strong><br />
۱- در فیسبوک نظرخواهی محدودی در بین دوستانم انجام دادم که نتیجه‌اش برای‌ام حیرت‌انگیز بود. سوال این بود:«در «<a href="http://www.facebook.com/questions/3014043837586/">جدایی نادر از سیمین» ترمه چه کسی را انتخاب می‌کند؟</a>» دو گزینه را می‌شد انتخاب کرد «نادر» و «سیمین». چون گزینه‌ی دیگری را مثلا «هردو» یا «هیچ‌کدام» سالبه‌ی به انتفاء موضوع می‌دانستم، همین دو گزینه را قرار دادم. اما برخی در نظرات یکی از دو مورد را مطرح کردند یعنی اگر قرار داده بودم حتما گروهی «هردو» و گروهی «هیچ‌کدام» را انتخاب می‌کردند. تصور من این بود نتیجه ۸۰٪ یا حتا ۹۰٪ در مقابل ۱۰٪ یا حداکثر ۲۰٪ باشد. اما نتیجه ۵۷ درصد «سیمین» در مقابل ۴۳ درصد «نادر» بود!<br />
۲- حتا اگر فیلم در همین صحنه‌ تمام می‌شد باز پاسخ سوآل اصلی داده شده بود و جدایی قطعی بود و انتخاب ترمه نیز. وقتی خانواده در حال برگشتن هستند (۱:۵۱) از نمای نقطه نظر ترمه شیشه‌ی شکسته‌ی اتومبیل با حفره‌ی بزرگ در بین آن را می‌بینیم که نشان از جدایی قطعی است این خانواده دیگر خانواده بشو نیست و در نمای بعد ترمه را می‌بینیم که جهت نگاه‌اش به سمت یکی از والدین‌اش است و این جهت نگاه تنها می‌تواند مقصر اصلی را نشان دهد و ترمه بی‌شک کسی را انتخاب می‌کند که مقصر اصلی جدایی نیست.<br />
۳- یکی از تاثیرگذارترین صحنه‌های فیلم هنگام رفتن سیمین است.  پدر دست سیمین را رها نمی‌کند(۰:۱۰) و این انتظاری ست که سیمین از نادر دارد او فقط یک چیز از نادر می‌خواهد و آن این است که او را به رسمیت بشناسد از او بخواهد بماند به او بگوید دوستش دارد و این خانه و خانواده نیاز به او دارد و با گفت‌وگو سعی کنند با کمک هم مشکلات را حل کنند.<br />
۴- زمان‌ها تقریبی است و به ساعت و دقیقه بیان شده است. مربوط صحنه‌یی می‌شود که ترمه می‌گویید: «می‌دونست الکی داری می‌ری» و سیمین:«تو بهش گفتی؟» ترمه:«خودش فهمید.» یعنی مادر و دختر قبلا صحبت‌های‌شان را کرده بودند و ترمه می‌دانست سیمین قصد جدایی ندارد و البته این را به پدرش هم گفته بود. خوب است اضافه کنم در این صحنه صدای خانم مریم نشیبا گوینده برنامه رادیو که برای کودکان و نوجوانان پخش می‌شود در پس‌زمینه شنیده می‌شود و این استفاده‌ی خلاق از صدای محیط برای دراماتیزه کردن فضای گفت‌وگو مادر و دختر است.<br />
۵- تاکید هوشمندانه‌ی فرهادی در مسئله‌ی برداشتن کت توسط نادر و تاکید روی آن علاوه بر دادن بعد بصری و عاطفی به فضا به روشنی بتفاوت نوع پوشش در صحنه‌ی آغازین و صحنه‌ی پایانی را نشان می‌دهد هم از نظر رنگ هم از نظر زمستانی بودن پوشش.<br />
۶- این خصیصه‌ی او که حاضر است تهمت ترسو بودن را به جان بخرد اما از دخترش حفاظت کند نورای، خانه‌ی عروسک، هنریک ایبسن را به یاد می‌آورد. هلمر: «&#8230; مرد هیچ وقت آبروی خودش را به عشق نمی‌فروشد.» نورا: «چطور میلیون‌ها زن این کار را کرده اند؟»<br />
۷- همه‌ی بازی‌ها در «جدایی نادر از سیمین» فوق‌العاده است. آنقدر که به راستی فراموش می‌کنیم این‌ها بازیگر هستند. بابک کریمی آنقدر نقش‌اش را خوب بازی کرده است که تصور می‌شود نابازیگر است و بازپرسی است که ایفای نقش می‌کند. بابک کریمی که خود فیلم‌ساز است فرزند <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%AA_%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%DB%8C">نصرت کریمی</a> بازیگر و کارگردان پیشکسوت ایرانی است. </p>
<p><strong>جستارهای وابسته</strong><br />
* <a href="http://mostafazizi.net/2012/01/27/a_separation/">پایانِ «جدایی» و چند نکته</a><br />
* <a href="http://mostafazizi.net/2012/01/16/separation/">جایزه‌یی برای «جدایی» و پیامی برای «آشتی»</a></p>
<p><strong>پیوند به بیرون</strong><br />
* <a href="http://anthropology.ir/node/6012">گفتگوی مهرداد اسکویی با بابک کریمی: با انگشت، ‌بدون ناخن</a></p>
<p><strong>جدایی نادر از سیمین در یوتیوپ</strong></p>
<p><span style="text-align:center; display: block;"><a href="http://mostafazizi.net/2012/02/10/termeh/"><img src="http://img.youtube.com/vi/Q4Cx2bkTLEE/2.jpg" alt="" /></a></span></p>
<br /> Tagged: <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%84%db%8c%d9%84%d8%a7-%d8%ad%d8%a7%d8%aa%d9%85%db%8c/'>لیلا حاتمی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%86%d8%b5%d8%b1%d8%aa-%da%a9%d8%b1%db%8c%d9%85%db%8c/'>نصرت کریمی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%be%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%a7%d8%af%db%8c/'>پیمان معادی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%a8%d8%a7%d8%a8%da%a9-%da%a9%d8%b1%db%8c%d9%85%db%8c/'>بابک کریمی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%ac%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%db%8c%d9%85%db%8c%d9%86/'>جدایی نادر از سیمین</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa/'>ساره بیات</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%b3%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%86%d8%a7-%d9%81%d8%b1%d9%87%d8%a7%d8%af%db%8c/'>سارینا فرهادی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%b4%d9%87%d8%a7%d8%a8-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86%db%8c/'>شهاب حسینی</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mazizy.wordpress.com/4411/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mazizy.wordpress.com/4411/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mazizy.wordpress.com/4411/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mazizy.wordpress.com/4411/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mazizy.wordpress.com/4411/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mazizy.wordpress.com/4411/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mazizy.wordpress.com/4411/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mazizy.wordpress.com/4411/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mazizy.wordpress.com/4411/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mazizy.wordpress.com/4411/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mazizy.wordpress.com/4411/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mazizy.wordpress.com/4411/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mazizy.wordpress.com/4411/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mazizy.wordpress.com/4411/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4411&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafazizi.net/2012/02/10/termeh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>44</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/40d6c8f58c98e915dd8bccba5cef8a45?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mazizy</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/sarina.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">Sarina</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/sareh.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">Sareh</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/simin-termeh.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">Simin-termeh</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/a-separation-dadgah.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">A-Separation-dadgah</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/termeh.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">Termeh</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/payman-separation.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">payman-separation</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/simin-leila-hatam.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">Simin-Leila-Hatam</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/sarina-termeh.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">Sarina-Termeh</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/jodaei-nader-az-simin.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">jodaei-nader-az-simin</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/simin.jpg?w=148" medium="image">
			<media:title type="html">Simin</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چگونه می‌توان جلوی جنگ و قحطی را گرفت؟</title>
		<link>http://mostafazizi.net/2012/02/04/25bahman/</link>
		<comments>http://mostafazizi.net/2012/02/04/25bahman/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Feb 2012 18:48:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[۲۵ بهمن]]></category>
		<category><![CDATA[انگلیس]]></category>
		<category><![CDATA[ایالات متحده آمریکا]]></category>
		<category><![CDATA[اشغال افعانستان]]></category>
		<category><![CDATA[تحریم]]></category>
		<category><![CDATA[جمهوری اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ عراق]]></category>
		<category><![CDATA[جنبش سبز]]></category>
		<category><![CDATA[حمله‌ی نظامی]]></category>
		<category><![CDATA[حصر خانگی]]></category>
		<category><![CDATA[زندانیان سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[شبح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafazizi.net/?p=4415</guid>
		<description><![CDATA[درباره جنگ تحریم و ۲۵ بهمن و حضور مردم و مروری بر نوشته‌های ده‌سال گذشته‌ی خود در این باره. <a href="http://mostafazizi.net/2012/02/04/25bahman/">به خواندن ادامه دهید <span class="meta-nav">&#8594;</span></a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4415&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جنگ و قحطی، حاصل از تحریم‌های گسترده، چون کرکسی گشاده بال بر فراز سر ملتی نیمه‌جان، اسیر حکومتی و دولتی مردم‌ستیز و مستبد، می‌چرخد. مردمی که سی و دو سال پیش در انقلابی که تحسین جهانیان را برانگیخت برای «آزادی» و «استقلال» به پاخواستند اکنون به وضعیتی دچار شده‌اند که نه راه پیش دارند نه راه پس. وضعیتی که بن‌بست به تمامی ست. ادامه‌ی وضعیت موجود غیرممکن است. فساد اقتصادی، از هم‌پاشیده‌گی شیرازه‌ی اجتماعی، نسل جوانی که با دنیا و مفاهیم و زنده‌گی آزاد آشنا شده است و نمی‌تواند زیر بار تحمیل هر روزه‌یی که از نوع لباس پوشیدن‌شان تا اتاق خواب‌شان را در کنترل دارد برود، روابط خارجی ویران شده‌یی که در منظر جهانیان از ملتی صلح‌جو و خواهان رابطه‌ی برابر با دنیا جنگ‌طلبانی ستیزه‌جو و فاقد هرگونه دیپلماسی ساخته است&#8230;<br />
بخش وسیعی از مردم ایران در تمام سال‌های گذشته تلاش کرده‌اند با کوتاه آمدن از مطالبات‌شان اصلاح وضعیت موجود را بخواهند اما هر روز که می‌گذرد از این که اصلاحی ممکن باشد مایوس‌تر می‌شوند و در دوسال گذشته و بعد از شکل‌گیری «جنبش سبز» و هزینه‌های بسیاری که پرداخت کردند و عزیزترین عزیزان‌شان به خاک سرد سپردند تا شاید این سرزمین بلادیده سبز شود اما دریغ و درد که گویا هیچ عقلانیتی در کار نیست و آن که به قد ارزنی درایت و بصیرت دارد و حتا برای حفظ نظام موجود تلاش می‌کند و اصلاح آن را می‌خواهد یا در گوشه‌ی زندان است یا در حصر خانه‌گی&#8230; و از سوی حکومت هم مرغ یک پا دارد و این راه گویا قرار است تا غایت نابودی طی شود.<br />
به هر حال به نظر می‌رسد امروز دیگر مسلم شده است که ادامه‌ی وضع موجود ممکن نیست و اصلاح آن هم حتا اگر خواست مردم باشد خواست صاحبان قدرت نیست و اگر فکری نکنیم و راهی نجوییم چه بخواهیم و چه نخواهیم عاقبتی شوم در انتظارمان است. راه برون رفت از این بن‌بست تنها از خیابان و حضور و ابراز وجود می‌گذرد ۲۵ بهمن در راه است و فرصتی دیگر تا علیه اشغال نظامی ایران و علیه تحریم‌هایی که فقر و فلاکت را می‌گستراند و ایران را به ویرانه تبدیل می‌کند کاری بکنیم. مردم ایران باید بر خواسته‌های دست‌کمی خود پافشاری کنند و نشان دهند «فتنه» کسانی هستند که دارند ایران را به پرتگاه جنگ و قخطی سوق می‌دهند. مردمی که نتوانند خواست و اراده‌ی خود را ابراز کنند سرنوشت شومی را باید انتظار بکشند این سنت تاریخ است که خاموشی ویرانی به همراه می‌آورد و آبادانی حاصل حضور انسان است و تلاش او برای تغییر، ویران کردن و ساختن، شخم زدن و دانه پاشیدن، دست روی دست گذاشتن حاصلی جز و فلاکت ندارد. این نیست که اگر در خانه بنشینیم از گزند روزگار در امان می‌مانیم خانه را برسرمان خراب می‌کنند باید انتخاب کنیم یا مردن زیر سقف یا زیستن در خیابان.<br />
<a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/logoshabahtop.gif"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/logoshabahtop.gif?w=300&#038;h=48" alt="شبح" title="Spectre" width="300" height="48" class="aligncenter size-medium wp-image-1104" /></a><br />
<strong>نوشته‌های پیشین</strong><br />
نگاهی به نوشته‌های گذشته می‌تواند محکی باشد برای ما که در گذشته چه گفتیم و حرف‌های‌مان کجاها درست بوده است و کجاها به خطا رفته‌ایم. بخشی از نوشته‌های گذشته خود ر که  <strong><a href="http://newspectre.blogspot.com/">در وب‌لاگ شبح</a></strong> زمانی که در ایران زنده‌گی می‌کردم و شاید دید واقع‌بینانه‌تری از وضعیت داشتم اینجا پیوند می‌دهم:</p>
<p>* <a href="http://mostafazizi.net/2003/04/17/نه-شيطان-بزرگ،-نه-فرشته%E2%80%8Cی-نجات/">نه شيطان بزرگ، نه فرشته‌ی نجاتPosted on 17 آوریل 2003 بدست شبح</a> (۹ سال پیش)<br />
اين روزها در بين برخی از اقشار مردم کشورمان اين تز که آمريکا می‌تواند ايران را نجات دهد و از بن‌بست فعلی برهاند رواج پيدا کرده است. هر چند با ديدن حمله وحشيانه و ويران‌گرانه‌ی ارتش مهاجم آمريکا و انگليس آن خواب خوش که نيروهای متجاوز با بمب‌ها و موشک‌های کنترل شده فقط به سران رژيم و مدافعان آن کار دارند و به مردم آسيبی رسيده نمی‌شود آشفته شده است اما هنوز اين دل‌خوشی وجود دارد که فشارهای آمريکا موجب فروپاشی رژيم شود و نظامی دمکراتيک و آزاد جای‌گزين نظام فعلی شود دموکراسی و آزادی و رفاه در کشور برقرار گردد! آيا اين تفکر درست است؟ (<a href="http://mostafazizi.net/2003/04/17/نه-شيطان-بزرگ،-نه-فرشته%E2%80%8Cی-نجات/">ادامه مطلب</a>)<br />
* <a href="http://mostafazizi.net/2004/05/03/انسانيت-فراموش-شده/">انسانيت فراموش شده.</a> (۸ سال پیش)</p>
<blockquote><p>وقتی ارتش آمريکا افغانستان را با حمله‌یی برق‌آسا اشتغال کرد و قصد اشغال عراق را داشت در عيددينی‌های سال گذشته. بسياری از ايرانيان عمدتا طبقه‌ی متوسط که هم‌واره در جست‌وجوی قدرت هستند و می‌خواهند با چسباندن خود به قدرت‌برتر وضعيت زنده‌گی‌شان را بهبود ببخشند با شوق و ذوق از اشغال غريب‌الوقع ايران توسط آمريکا خبر می‌دادنند. اما با حمله‌ی آمريکا به عراق و کشتار مردم بی‌گناه اين کشور اين شوق و ذوق به ياس گراييد. گروهی که فکر می‌کردنند بدون پرداخت کوچک‌ترين هزينه‌یی می‌توانند به رفاه و آسايش برسند با چشمان خود ديدند که سربازان آمريکایی و انگليسی برسر مردم عراق نقل و شيرينی نمی‌ريزند و هر چه هست مرگ است و فريب. (<a href="http://mostafazizi.net/2004/05/03/انسانيت-فراموش-شده/">خواندن ادامه‌ی مطلب</a>)</p></blockquote>
<p>* <a href="http://mostafazizi.net/2005/01/30/جنگ-هميشه-نه/">جنگ! هميشه نه!Posted on 30 ژانویه 2005 بدست شبح</a> (هفت سال پیش)</p>
<blockquote><p>وقتی می‌گويم مخالف “اعدام” هستم ديگر چون و چرا و اگر و مگر و ماده و تبصره برای‌اش نمی‌گذارم. اعدام تحت هر شرايطی و هر انگيزه و هر “هر” ديگری غلط است و من مخالف آن هستم. ساير اصول بنيادی که به آن رسيدم هم همين‌طور است. مانند “آزادی بيان”، “حقوق کودکان”،… و “جنگ”. من مخالف جنگ هستم هر جنگی! “جنگ رهایی‌بخش” و “جنگ دفاعی” و … هر جنگی در جهان بايد متوقف شود. موشک و بمب و توپ و تفنگ بايد به موزه‌ها سپرده شود. پس هر وقت بشنوم جنگی در جایی صورت گرفته است و کسی دارد برسر کسانی بمب می‌ريزد و کشوری را اشغال می‌کند بدون آن که طرف‌های درگير چه کسانی هستند اصل جنگ و کشتار را محکوم می‌کنم. در جنگ هيچ نعمتی نيست که سراسر نکبت است. (<a href="http://mostafazizi.net/2005/01/30/جنگ-هميشه-نه/">ادامه‌ی مطلب</a>)
</p></blockquote>
<p>* <a href="http://mostafazizi.net/2007/06/15/تشر-و-نیشگون-یا-جنگ-و-تغییر-رژیم/">تشر و نیشگون یا جنگ و تغییر رژیمPosted on 15 ژوئن 2007 بدست شبح (۵ سال پیش)</a></p>
<blockquote><p>شاید هیچ سخنی بهتر از سخن احمدی‌نژاد نتواند اقدامات آمریکا علیه جمهوری اسلامی را نمایان کند احمدی‌نژاد در آخرین سفر استانی‌اش گفته است:«آنها می‌خواهند یکبار دیگر به ایران تشر بزنند و نیشگونی به‌نام تحریم از ملت ایران بگیرند.» (هم‌میهن پنج‌شنبه ۲۴ خرداد) تشرزدن و نیشگون گرفتن دقیقا کاری است که آمریکا در سه دهه گذشته علیه جمهوری اسلامی انجام داده است و هرگز پا را فراتر نگذاشته است دریغ از یک سیلی چه رسد به این که بخواهد تا سرحد مرگ این فرزند گاه ناخلف خود را مجازات کند.<br />
صحبت از حمله‌ی نظامی آمریکا به ایران زیاد شنیده می‌شود گروهی نگران هستند و گروهی هله‌هله می‌کشند و خواب‌های طلایی می‌بینند گروه دیگری جبهه‌ی سوم تشکیل داده‌اند و شعار «نه بمب نه جنگ» سر می‌دهند غافل از این که نه بمبی در کار است و نه جنگی. (<a href="http://mostafazizi.net/2007/06/15/تشر-و-نیشگون-یا-جنگ-و-تغییر-رژیم/">ادامه مطلب</a>)
</p></blockquote>
<p>* <a href="http://mostafazizi.net/2007/06/16/کس-نخارد-پشت-من-جز-ناخن-انگشت-من/">کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من!Posted on 16 ژوئن 2007 بدست شبح</a> (۵ سال پیش)<br />
نوشته‌ی سردستی قبلی‌ام در مورد حمله‌ی آمریکا به ایران، بحث‌هایی را در نظرخواهی موجب شد. با آن‌ها که هیچ منطقی جز ناسزاگویی ندارد که طبعا حرفی برای زدن ندارم بگذار خوش‌باشند و کینه‌های تلنبار شده‌ی‌شان را برسر شبخ خالی کنند اما دوستان منتقدی هم بودند که حرف‌های درستی داشتند و نیاز به باز کردن موضوع است. یکی از نظراتی که جالب و قابل بحث است نظر دوست‌مان لرد شارلون عزیز است. (<a href="http://mostafazizi.net/2007/06/16/کس-نخارد-پشت-من-جز-ناخن-انگشت-من/">ادامه مطلب</a>)</p>
<br /> Tagged: <a href='http://mostafazizi.net/tag/%db%b2%db%b5-%d8%a8%d9%87%d9%85%d9%86/'>۲۵ بهمن</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%a7%d9%86%da%af%d9%84%db%8c%d8%b3/'>انگلیس</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%aa%d8%ad%d8%af%d9%87-%d8%a2%d9%85%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7/'>ایالات متحده آمریکا</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%a7%d8%b4%d8%ba%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/'>اشغال افعانستان</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%aa%d8%ad%d8%b1%db%8c%d9%85/'>تحریم</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%ac%d9%85%d9%87%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%db%8c/'>جمهوری اسلامی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%ac%d9%86%da%af/'>جنگ</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%ac%d9%86%da%af-%d8%b9%d8%b1%d8%a7%d9%82/'>جنگ عراق</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%ac%d9%86%d8%a8%d8%b4-%d8%b3%d8%a8%d8%b2/'>جنبش سبز</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%ad%d9%85%d9%84%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d9%86%d8%b8%d8%a7%d9%85%db%8c/'>حمله‌ی نظامی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%ad%d8%b5%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c/'>حصر خانگی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c/'>زندانیان سیاسی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%b4%d8%a8%d8%ad/'>شبح</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mazizy.wordpress.com/4415/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mazizy.wordpress.com/4415/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mazizy.wordpress.com/4415/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mazizy.wordpress.com/4415/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mazizy.wordpress.com/4415/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mazizy.wordpress.com/4415/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mazizy.wordpress.com/4415/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mazizy.wordpress.com/4415/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mazizy.wordpress.com/4415/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mazizy.wordpress.com/4415/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mazizy.wordpress.com/4415/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mazizy.wordpress.com/4415/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mazizy.wordpress.com/4415/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mazizy.wordpress.com/4415/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4415&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafazizi.net/2012/02/04/25bahman/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/40d6c8f58c98e915dd8bccba5cef8a45?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mazizy</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/logoshabahtop.gif?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Spectre</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>عکس اصلی گلشیفته فراهانی در مجله‌ی مادام فیگارو</title>
		<link>http://mostafazizi.net/2012/02/03/figaro/</link>
		<comments>http://mostafazizi.net/2012/02/03/figaro/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Feb 2012 14:47:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[فرج‌الله سلحشور]]></category>
		<category><![CDATA[مادام فیگارو]]></category>
		<category><![CDATA[گلشیفته فراهانی]]></category>
		<category><![CDATA[درست مانند یک زن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafazizi.net/?p=4400</guid>
		<description><![CDATA[اسکن عکس گلشیفته فراهانی در مجله‌ی مادام فیگارو به همراه ترجمه متنی که زیر آن نوشته شده است. <a href="http://mostafazizi.net/2012/02/03/figaro/">به خواندن ادامه دهید <span class="meta-nav">&#8594;</span></a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4400&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/golshifteh.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/golshifteh.jpg?w=300&#038;h=231" alt="اکسن از روی مجله‌ی مادام فیگارو" title="Golshifteh" width="300" height="231" class="aligncenter size-medium wp-image-4401" /></a><br />
وقتی نظام ارزشی در جامعه‌یی و نزد گروهی از مردم کله‌پا می‌شود و جای مفاهیم اخلاقی متعارف دگرگون شده و آنچه «خوب» است «بد» شده و آنچه «بد» است «خوب»، همین اتفاقی می‌افتد که در روزگار ما افتاده و بر سر بخشی از مردم‌مان آمده است. اگر بخواهیم مراتبی برای ارزش‌های اخلاقی برشماریم «دروغ‌گویی» و «تهمت‌زدن» بالاترین مرتیه را دارد. متاسفانه بر سر ماجرای انتشار عکس گلشیفته فراهانی در مجله‌ی مادام فیگارو (<a href="http://madame.lefigaro.fr/">Madame Figaro</a>) حرف‌های عجیب و غریب به او نسبت دادند. نوشتند عکس او روی جلد مجله مادام فیگار چاپ شده است که دروغ بود در صفحات داخلی است به همراه هفت عکس دیگر، نوشتند زیر عکس گلشیفته نوشته است برای مبارزه سیاسی این کار کرده است که دروغ محض است. در وبلاگی این‌گونه نوشته شده است:«هر چی به عکس نیگاه میکنم و هر چی به خطوط پایینی عکس خیره میشم که گلشیفته دلیل این عکس رو زیر عکسش نوشته: &#8221;برای بیان آزادی و اعتراض به سانسور در ایران است!&#8230;این تصویر فریادی است در برابر یک جامعه پر از خشونت، نژادپرستی، تبعیض جنسی، آزار جنسی و ریاکاری است!&#8230;» و خبرگزاری فارس هم نوشت:«این اقدام او که مدعی شده برای اعتراض انجام داده با واکنش های کاربران شبکه‌های اجتماعی روبرو شد به گونه‌ای که یکی از زنان فعال ایرانی فیس بوک در صفحه خود نوشت:‌ تو داری آنجا عقده‌هایت را خالی می‌کنی و برای خودت حال می‌کنی و بعد بر سر ما هم منت می‌گذاری که داری اعتراض می کنی؟!» فرج‌الله سلحشور هم شرافت انسانی حداقلی، که حتا می‌توان از کسی مانند او هم انتظار داشت، کنار گذاشته و در مصاحبه با رجانیوز می‌گوید:«من از گلشیفته فراهانی و پدرش که یک زمانی از توده‌ای‌های معروف بوده، مارکسیست بوده، کسی که چنین نونی را خورده باشه من از این اصلا تعجب نمی‌کنم.(<a href="http://www.youtube.com/watch?v=pDCCYb49w4c">منبع</a>)» آقای سلحشور به روشنی دارد مردم را تحریک می‌کند تا علیه گلشفته واکنش نشان دهند و مومنان و مسلمانان را فرامی‌خواهد که خود را نشان دهند و علیه این کار موضع بگیرند و حالا نگاه کنید که ایمان آقای سلحشور و هم‌فکران هم‌ایمانان‌اش در کجای‌شان قرار دارد که وقتی کارگری به دلیل قرار گرفتن نام‌اش در فهرست اخراج خودکشی می‌کند و می‌میرد کک‌شان نمی‌گزد و رگ‌شان قلمبه نمی‌شود و تمام دین و ایمان‌شان مربوط می‌شود به مسایل جنسی و قلب‌شان در پایین‌تنه‌شان می‌تپتد.<br />
به هر حال دوست کانادایی آمریکایی تباری اینجا دارم که چند روز پیش یک نسخه از مجله‌ی مادم فیگارو را که از فرانسه برای‌اش می‌آید برای‌ام آورد. آن عکس را اسکن کردم که در بالای همین مطلب می‌بینید. زیر عکس به فرانسه نوشته:</p>
<blockquote><p>
Golshifteh Farahani 29 ans, nominee pour &#8220;si tu meurs, je te tue&#8221;, de miner saleem<br />
L&#8217;actrice iranienne, mise a I&#8217;index dans son pays pour n&#8217;avoir pas porte le voile sur les tapis rouges hollywoodiens, vit desormais en exil a Paris. On la retrouvera cette annee dans « lust Like a Woman », de Rachid Bouchareb, aux cotes de Sienna Miller, et dans « Syngue sabour », de I&#8217;Afghan Atiq Rahimi, qui adapte son roman couronne par le prix Goncourt en 2008.<br />
Bague Liens, en cemmique noire et diamants, Chaumet.</p></blockquote>
<p> از ایشان خواهش کردم متن را به انگلیسی ترجمه کنند:</p>
<blockquote><p>
Golshifteh Farahani, 29 years old, nominated for &#8220;Si Tu Meurs, Je Te Tue&#8221; by Miner Saleem</p>
<p>This Iranian actor, put on the index in Iran because she didn&#8217;t wear a hijab when she walked the red carpets in Hollywood, now lives in exile in Paris. This year, she plays with Sienna Miller in &#8220;Just Like a Woman&#8221; by Rachid Bouchareb, and in &#8220;Syngue Sabour&#8221; by the Afghani Atiq Rahimi, who adapted his  Prix Goncourt winning novel (2008).</p>
<p>Bague Liens, in black ceramic with diamonds, Chaumet.
</p></blockquote>
<p>فارسی آن هم می‌شود:</p>
<blockquote><p>گلشیفته فراهانی ۲۹ ساله، نامزد جایزه‌ی (سزار) برای فیلم «اگر بمیری می‌کشمت»  ساخته‌ی منیر سلیم شده است.<br />
این بازیگر ایرانی، که اکنون در تبعید در پاریس به سر می‌برد، پس از نپوشیدن حجاب هنگام راه رفتن بر فرش قرمز هالیوود در لیست سیاه (در ایران) قرار گرفت.<br />
امسال او همراه با سی‌ینا میلر در فیلم «درست مانند یک زن» ساخته‌ی ریچارد بوچارب بازی دارد، و همءچنین در «سنگ صبور» فیلمی ساخته‌ی عتیق رحیم برگرفته از رمان خودش، برندهءی جایزه‌ی ۲۰۰۸ جایزه‌ی کنکورت، بازی کرده است.
</p></blockquote>
<p>همان‌طور که می‌بینید اول این که اساسا این متن توسط گلشیفته نوشته نشده است و در ثانی ربطی هم به مبارزه سیاسی ندارد.</p>
<p>به امید جامعه‌یی آزاد و انسانی و رهایی از این منجلاب دروغ و فریب‌کاری و کم‌خردی و کوته‌فکری.</p>
<p><strong>پانویس</strong><br />
* <a href="http://www.hra-news.org/1389-01-27-05-29-12/11249-1.html">کارگر اخراجی در محوطه کارخانه خودکشی کرد</a></p>
<p><strong>مطالب مرتبط</strong><br />
* <a href="http://mostafazizi.net/2012/01/18/goli/">گلی شیفته‌ی شکفتن</a><br />
* <a href="http://mostafazizi.net/2012/01/25/30min/">دیو و دلبر</a><br />
* <a href="http://mostafazizi.net/2012/01/20/parastoo/">رگ‌ها برای چه کسی بیرون می‌زند</a></p>
<br /> Tagged: <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%81%d8%b1%d8%ac%e2%80%8c%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%b3%d9%84%d8%ad%d8%b4%d9%88%d8%b1/'>فرج‌الله سلحشور</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%a7%d9%85-%d9%81%db%8c%da%af%d8%a7%d8%b1%d9%88/'>مادام فیگارو</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%da%af%d9%84%d8%b4%db%8c%d9%81%d8%aa%d9%87-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c/'>گلشیفته فراهانی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%af%d8%b1%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%86%d8%af-%db%8c%da%a9-%d8%b2%d9%86/'>درست مانند یک زن</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mazizy.wordpress.com/4400/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mazizy.wordpress.com/4400/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mazizy.wordpress.com/4400/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mazizy.wordpress.com/4400/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mazizy.wordpress.com/4400/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mazizy.wordpress.com/4400/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mazizy.wordpress.com/4400/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mazizy.wordpress.com/4400/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mazizy.wordpress.com/4400/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mazizy.wordpress.com/4400/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mazizy.wordpress.com/4400/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mazizy.wordpress.com/4400/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mazizy.wordpress.com/4400/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mazizy.wordpress.com/4400/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4400&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafazizi.net/2012/02/03/figaro/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/40d6c8f58c98e915dd8bccba5cef8a45?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mazizy</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/02/golshifteh.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Golshifteh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود</title>
		<link>http://mostafazizi.net/2012/01/30/hafez/</link>
		<comments>http://mostafazizi.net/2012/01/30/hafez/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Jan 2012 14:53:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[مغول اعظم]]></category>
		<category><![CDATA[کورکانیان]]></category>
		<category><![CDATA[اکبرشاه]]></category>
		<category><![CDATA[جهانگیرشاه]]></category>
		<category><![CDATA[حافظ]]></category>
		<category><![CDATA[سینمای هند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafazizi.net/?p=4380</guid>
		<description><![CDATA[درباره بخشی از فیلم مغول اعظم و عشق سلیم و انارکلی و فال حافظ. به همراه بخشی از فیلم که انارکلی فال حافظ می‌گیرد. <a href="http://mostafazizi.net/2012/01/30/hafez/">به خواندن ادامه دهید <span class="meta-nav">&#8594;</span></a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4380&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/mughal-e-azam.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/mughal-e-azam.jpg?w=107&#038;h=150" alt="" title="Mughal-e-Azam" width="107" height="150" class="alignright size-thumbnail wp-image-4381" /></a>این که شعر حافظ و زبان فارسی در هند از دیر باز حضوری چشم‌گیر داشته است عیانی ست که حاجت به بیان ندارد. همین که چندین نسخه از قدیمی‌ترین نسخه‌های خطی دیوان حافظ یا بخشی از اشعار او از هند به دست آمده، و یا هم‌اکنون در موزه‌های هندوستان است، خود به تنهایی گواه این موضوع است. پارسیان هند موجب شده‌اند وقتی در زبان انگلیسی می‌نویسم «پارسی» (Parsi) و نه «فارسی» (Farsi) این تصور پیش بیاید که داریم در مورد زبان بخشی از مردم هند صحبت می‌کنیم.(۱)<br />
در زمان خود حافظ نیز شعر فارسی و به‌خصوص اشعار حافظ خواهان زیادی در شبه‌قاره‌ی هند داشت و بی‌خود نیست که حافظ می‌گویید:</p>
<blockquote><p>شکرشکن شوند همه طوطیان هند<br />
زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود</p></blockquote>
<p>و البته حافظ هم حداقل نسبت به خال هندو ارادت ویژه داشته است که حاضر بوده است به خاطر خال هندوی ترکان شیرازی سمرقند و بخارا را بدهد.<br />
و اما منظور و مقصود از این حرف‌ها چیست؟<br />
چند شب پیش داشتم فیلم هندی مربوط به ۱۹۶۰ که چند سال پیش رنگی شده است و در زمان خود پرفروش‌ترین و پرهزینه‌ترین فیلم تاریخ هند بوده است را تماشا می‌کردم. نام فیلم هست: <a href="http://www.imdb.com/title/tt0054098/">Mughal-E-Azam</a> (Hindi: मुग़ल-ए-आज़म; Urdu: مغلِ اعظم; English: The Greatest of the Mughals) و در مورد <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/اکبرشاه">اکبر شاه</a> و فرزندش سلیم (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/جهانگیرشاه">جهانگیرشاه</a>) است و ماجرای آن در سال‌های نخستین قرن ۱۶ میلادی می‌گذرد و مربوط به عشق سلیم و انارکلی رقاصه‌ی درباری است که موجب خشم اکبر شاه می‌شود.<br />
در صحنه‌یی از فیلم وقتی سلیم ابراز عشق به انارکلی می‌کند انارکلی به حافظ رجوع می‌کند و تفال به حافظ می‌زند که این شعر می‌آید:</p>
<blockquote><p>دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را<br />
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
</p></blockquote>
<p>زبان درباری در دربار اکبرشاه، که دوران کودکی‌اش را در دربار صفوی گذرانده بود، فارسی بود و از آغاز فیلم کلمات فارسی زیادی شنیده می‌شود اما برای من که به حافظ علاقه‌ی ویژه‌یی دارم وقتی انارکلی دیوان حافظ را دست گرفت و از لسان‌الغیب مدد جست و با لهجه‌ی شیرین حافظ خواندن بس حظ وافر آورد و گفتم این را با دوستان به اشتراک بگذارم بخش کوتاهی از فیلم را که مربوط به این صحنه می‌شود ادیت کردم و در یوتویپ گذاشتم و به شما دوستان خوب پیش‌کش می‌کنم:</p>
<p><span style="text-align:center; display: block;"><a href="http://mostafazizi.net/2012/01/30/hafez/"><img src="http://img.youtube.com/vi/zgyOU5IQ5Ew/2.jpg" alt="" /></a></span></p>
<p><strong>پانویس</strong><br />
۱) چندی پیش دوستی در وب‌سایت شرکت‌مان در تورنتو  (<a href="http://adpi.ca">.Alternate Dream Productions Inc</a>) مطلبی نوشته بود به نام <a href="http://adpi.ca/2011/06/29/collaboration-with-cafe-renaissance/">Collaboration with Café Renaissance</a> در آن مطلب در جمله‌یی نوشته بود:«Introduction to literary periods, books, prominent figures in literature; creative writing (fiction, poetry, play’s); grammar, ritual writing and editing Parsi;» یکی از دوستان کانادایی‌ام که مطلب را خوانده بود به من گفت: «جالبه شما در کلاس‌های‌تان به زبان پارسیان هند صحبت می‌کنید؟» گفتم: «نه! چطور مگه؟» گفت: «در وب‌سایت‌تان نوشته‌اید «پارسی»! تازه من متوجه شدم دوستمان که در حرف‌زدن عادی هم سعی دارد کلمات غیرفارسی به‌کار نبرد به جای این که بنویسد «Farsi» نوشته است «Parsi» و موجب این سوتفاهم شده است.</p>
<br /> Tagged: <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%85%d8%ba%d9%88%d9%84-%d8%a7%d8%b9%d8%b8%d9%85/'>مغول اعظم</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%da%a9%d9%88%d8%b1%da%a9%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86/'>کورکانیان</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%a7%da%a9%d8%a8%d8%b1%d8%b4%d8%a7%d9%87/'>اکبرشاه</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b1%d8%b4%d8%a7%d9%87/'>جهانگیرشاه</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8/'>حافظ</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c-%d9%87%d9%86%d8%af/'>سینمای هند</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mazizy.wordpress.com/4380/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mazizy.wordpress.com/4380/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mazizy.wordpress.com/4380/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mazizy.wordpress.com/4380/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mazizy.wordpress.com/4380/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mazizy.wordpress.com/4380/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mazizy.wordpress.com/4380/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mazizy.wordpress.com/4380/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mazizy.wordpress.com/4380/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mazizy.wordpress.com/4380/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mazizy.wordpress.com/4380/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mazizy.wordpress.com/4380/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mazizy.wordpress.com/4380/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mazizy.wordpress.com/4380/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4380&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafazizi.net/2012/01/30/hafez/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/40d6c8f58c98e915dd8bccba5cef8a45?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mazizy</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/mughal-e-azam.jpg?w=107" medium="image">
			<media:title type="html">Mughal-e-Azam</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پایانِ «جدایی» و چند نکته</title>
		<link>http://mostafazizi.net/2012/01/27/a_separation/</link>
		<comments>http://mostafazizi.net/2012/01/27/a_separation/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 05:09:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[نقد فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[A Separation]]></category>
		<category><![CDATA[لیلا حاتمی]]></category>
		<category><![CDATA[مریلا زارعی]]></category>
		<category><![CDATA[پیمان معادی]]></category>
		<category><![CDATA[اصغر فرهادی]]></category>
		<category><![CDATA[جدایی نادر از سیمین]]></category>
		<category><![CDATA[ساره بیات]]></category>
		<category><![CDATA[سارینا فرهادی]]></category>
		<category><![CDATA[شهاب حسینی]]></category>
		<category><![CDATA[علی‌اصغر شهبازی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafazizi.net/?p=4345</guid>
		<description><![CDATA[درباره‌ی پایان «جدایی نادر از سیمین» ساخته‌ی اصغر فرهادی و چند نکته‌ی دیگر درباره‌ی این فیلم. <a href="http://mostafazizi.net/2012/01/27/a_separation/">به خواندن ادامه دهید <span class="meta-nav">&#8594;</span></a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4345&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/jodaee.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/jodaee.jpg?w=101&#038;h=150" alt="جدایی نادر از سیمین" title="A Separation" width="101" height="150" class="alignright size-thumbnail wp-image-4366" /></a><br />
سرانجام فیلم «جدایی نادر از سیمین» با نام «<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/A_Separation">A Separation</a>» در تورنتو روی پرده رفت و امکان تماشای فیلم برای تورنتویی‌ها فراهم آمد. فیلم‌هایی مانند «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/جدایی_نادر_از_سیمین">جدایی نادر از سیمین</a>» از جنبه‌های مختلف قابل بررسی هستند، هم از حیث مضمون و هم از حیث شکل، هم از نظر فنی و تکنیکی هم از نظر محتوایی و مفهومی. اما پرداختن به همه‌ی این‌ها در نوشته‌یی واحد حاصلی جز سردرگمی ندارد از این روی سعی می‌کنم در چند جستار در حد بضاعتم به برخی از این جنبه‌ها بپردازم.</p>
<p><strong>پایان در جدایی نادر از سیمین</strong><br />
«پایان» در فیلم‌هایی که به «پایان باز» مشهور شده‌اند، و «جدایی&#8230;» هم در این رده می‌گنجد، از اهمیت ویژه‌یی برخوردار است. فیلم‌هایی که روایتی دارند لاجرم از حیث روایت «آغاز» و «میانه» و «پایان» نیز دارند. درک نادرست از «پایان باز» موجب شده است برخی تصور کنند «پایان باز» یعنی پایان رها و یله. اگر چنین تعریفی برای «پایان باز» داشته باشیم صحنه‌ی پایانی هر فیلمی را که بردارید فیلمی با «پایان باز» به‌دست می‌آید.<br />
در هر فیلمی سوال‌هایی طرح و احساس‌هایی برانگیخته می‌شود در فیلم‌هایی با «پایان بسته» به تمام این سوآل‌ها و احساس‌ها پاسخ داده می‌شود اما در فیلم‌هایی با «پایان باز» به برخی، شاید یک یا دو سوآل یا احساس، پاسخی داده نمی‌شود اما به قول <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/رابرت_مک%E2%80%8Cکی">رابرت مک‌کی</a> «سوالی که مطرح می‌شود باید قابل جواب دادن باشد و احساسی که برانگیخته می‌شود قابل برطرف شدن.»(۱) وقتی در فیلم داستانی داریم باید به تمامی روایت شود بریدن بخش پایانی داستان به بهانه‌ی این که خود بیننده پایان را هر طور که می‌خواهد تصور کند احترام به بیننده نیست توهین به اوست و در عرف به چنین کاری سرکار گذاشتن مخاطب می‌گویند. «پایان باز» در سینمایی متعارف قصه‌گو به این معناست که پایانی منحصربه‌فرد و بسته‌یی وجود دارد اما راویی ترجیح می‌دهد این پایان را بازگو نکند نه به دلیل این که پایان نامشخص است اتفاقا به دلیل این که آنقدر مشخص است که نیاز به بازگو کردن ندارد. پایان بازِ «جدایی نادر از سیمین» از این دست پایان‌های باز است و به اعتقاد من این نوع پایان‌های باز برای سینمای قصه‌گو تنها پایان باز مجاز و درست است. «پایان باز»یی که روایت را ابتر می‌کند «پایان» نیست «بی‌پایانی» به معنای تداوم هم نیست، پایان بریده‌گی و پا در هوایی‌ست. این که چه نوع سینما و روایتی می‌تواند دارای پایانی باز به معنای وجود پایان‌های متعدد و هر کدام به طریقی درست باشد بحث دیگری است اما سینمای قصه‌گویی که مو به مو داستانی را روایت می‌کند و هیچ حرفی را ناگفته و نامکشوف نمی‌گذارد نمی‌تواند در پایان روایت را نیمه‌کاره تمام کند و فرهادی، به درستی، در «جدایی نادر از سیمین» چنین نکرده است.<br />
<a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/showimagefilemanager-aspx.jpeg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/showimagefilemanager-aspx.jpeg?w=107&#038;h=150" alt="" title="Poster" width="107" height="150" class="alignright size-thumbnail wp-image-4370" /></a><br />
فیلم «جدایی نادر از سیمین» همان‌طور که از نام‌اش پیدا ست جدائی‌یی را روایت می‌کند. این جدایی در صحنه‌ی شروع فیلم ناکام باقی می‌ماند. این ناکامی بخشی به دلیل قوانین نابرابر ست که حقوق یکسانی برای زن و مرد در این موضوع قایل نیست و بخشی به دلیل مردد بودن خود زن و شوهر برای جدایی ست. اما در پایان فیلم این «جدایی» با قطعیت و بدون بازگشت اتفاق می‌افتد و این البته در عنوان فیلم هم مستتر است حتا در عنوان انگلیسی هم که تنها از «جدایی» یاد شده است باز معلوم است ما با یک جدایی روبه‌رو هستیم و انتظار نداریم در پایان فیلمی که نامش «جدایی» ست آشتی و عروسی برقرار باشد. اما  عنوان فارسی چیزهای بیشتری هم به ما می‌گوید.<br />
<a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/leila-hatami-5.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/leila-hatami-5.jpg?w=112&#038;h=150" alt="لیلا حاتمی" title="leila-hatami" width="112" height="150" class="alignright size-thumbnail wp-image-4367" /></a></p>
<p>در صحنه‌ی آغاز فیلم متوجه می‌شویم که «سیمین» (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/لیلا_حاتمی">لیلا حاتمی</a>) درخواست طلاق داده است و این با عنوان فیلم در تضاد است زیرا در عنوان فارسی گفته می‌شود: «جدایی نادر از سیمین» و نه «جدایی سیمین از نادر» و یا حتا «جدایی نادر و سیمین» به طور مشخص از «جدایی» نادر صحبت می‌شود. اما نکته این‌جاست که درخواست طلاق سیمین مورد موافقت قرار نمی‌گیرد و در طول فیلم می‌بینیم این درخواست زیاد هم جدی نبوده است و ما اولین بار از زبان نادر (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/پیمان_معادی">پیمان معادی</a>)‌ می‌شنویم که ماجرای «جدایی» جدی شده است و صحنه‌ی پایانی فیلم شبیه صحنه‌ی آغازین است با این تفاوت که دیگر ماجرای جدایی جدی و قطعی است و در طول فیلم مشخص شده است همان‌طور که از عنوان برمی‌آید این جدایی خواست «نادر» است نه «سیمین».<br />
<a href="http://www.imdb.com/media/rm1707061248/nm4299147"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/sareh.jpg?w=100&#038;h=150" alt="ساره بیات" title="sareh" width="100" height="150" class="alignright size-thumbnail wp-image-4373" /></a><br />
پایان در نقطه‌ی اوج آنجا که راضیه (<a href="http://www.sourehcinema.com/People/People.aspx?Id=138509210204/">ساره بیات</a>) حاضر نیست قسم بخورد قطعیت خود را یافته است این «نادر» است که می‌خواهد به هر طریق که شده اجازه ندهد ماجرا با صلح و صفا و آشتی خاتمه پیدا کند در طول روایت پر پیچ و خم داستان به هر حال متوجه می‌شویم «نادر» مقصر است او برخورد خشن و تندی داشته است و حالا هم اگر نه به‌اندازه‌ی قتل کودکی چهار ماه، که باید ۴۰ میلیون تومان دیه پرداخت کند و یک سال و نیم تا سه هم زندان برود، که به اندازه‌ی همان میزان که مقصر است دارد خسارت پرداخت می‌کند با پرداخت این خسارت هم خانواده‌ی خودش را نجات می‌دهد هم خانواده‌ی حجت (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/شهاب_حسینی">شهاب حسینی</a>) و راضیه را، گیرم راضیه باید با وجدان خودش و پولی که حرام می‌داند کنار بیاید، اما نادر لج‌بازی می‌کند. او خودش و چهره‌یی که از خود ارائه می‌دهد برای‌اش مهم است نه در کنار هم نگه‌داشتن خانواده‌اش و نجات دادن خانواده‌یی دیگر! او که در بانک بغل بغل پول این و آن را جابه‌جا می‌کند به دخترش می‌خواهد یاد بدهد از پرداخت ۱۵۰ تومان انعام به کارگر پمپ بنزین خودداری کند. پول برای‌اش مهم نیست، آن را به دختر می‌بخشد، اما چیزی که برای‌اش اهمیت دارد خودخواهی مفرط و اثبات خود است.<br />
ترمه (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/سارینا_فرهادی">سارینا فرهادی</a>)، دختر خانواده، قاضی اصلی دادگاه است. اوست که باید پایان فیلم را رقم بزند و داوری کند. «ترمه»، در سراسر فیلم، چشم و گوش بیننده بوده است. اگر «ترمه» مردد بود که چه حکمی صادر کند ما با «پایان باز»یی روبه‌رو بودیم که با نوع سینمای داستان‌گو در تضاد است. زیرا اگر فیلم نتواند داوری قاطعانه به ما بدهد حتما چیزی از ماجرا کم گذاشته است و حرفی را ناگفته گذاشته است اما در روند پیش‌آمدها و حوادثی که پشت سر هم می‌آیند هیچ حرفی ناگفته نمانده است الان ما تمام مدارک را در دست داریم. وقتی قاضی چند بار به ترمه می‌گوید آیا تصمیم خود را گرفته است و ترمه تاکید می‌کند که تصمیم خود را گرفته است بطریق اولی بیننده نیز تصمیم خود را باید گرفته باشد. پاسخ را همه می‌دانند اما همان‌طور که «ترمه» ترجیح می‌دهد جلوی پدر و مادرش پاسخ را ندهد فرهادی هم ترجیح می‌دهد پاسخی که همه به شکل‌های مختلف می‌دانند را ناگفته بگذارد. گیرم نشان می‌دهد مادری و دخترش می‌آیند از در عبور می‌کنند و می‌روند.<br />
پایان باز در «جدایی نادر&#8230;» نوعی بی‌پایانی به معنای بی‌انتهایی است در حالی که ماجرا پایان یافته است و انتخاب مشخص است و چون و چرایی ندارد زنده‌گی ادامه دارد یکی این‌سوی دیوار شیشه‌یی و یکی آن‌سوی دیوار شیشه‌یی و دختری تنها و گریان اما مصمم قرار است آینده را بسازد خانواده‌یی ویران شده است او نمی‌تواند این خانواده را بازسازی کند در طول فیلم تلاش کرده است، مانند مادرش که تمام تلاش خود را کرد تا این زنده‌گی نپاشد، اما گاه تلاش فردی راه به‌جایی نمی‌برد این جامعه است که باید تغییر کند و راهی نیست برای زنده‌گی بهتر باید راهی شد.</p>
<p><div id="attachment_4368" class="wp-caption aligncenter" style="width: 310px"><a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/berlin.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/berlin.jpg?w=300&#038;h=215" alt="اصغر فرهادی، سنارینا فرهادی و ساره بیات" title="Goldener Bär" width="300" height="215" class="size-medium wp-image-4368" /></a><p class="wp-caption-text">اصغر فرهادی، سنارینا فرهادی و ساره بیات در جشنواره‌ی برلین پس از دریافت خرس‌های طلایی و نقره‌یی‌شان</p></div> <br />
<strong>چند نکته</strong><br />
اکنون که «جدایی نادر از سیمین»، به‌طور غیر منتظره و شاذ، نامزد دریافت جایزه اسکار در بخش فیلم‌نامه‌ی غیراقتباسی شد سخن‌ گفتن در مورد فیلم‌نامه‌ی این فیلم کمی دشوارتر شده است. اما به هر حال بعید است فیلمی این‌چنین مورد استقبال جهانی قرار بگیرد، نه فقط از سوی منتقدین که از سوی تماشاگران، و فیلم‌نامه‌ی قوی نداشته باشد فیلم‌نامه‌ی «جدایی&#8230;» خود بحث مستقلی را مطلبد و می‌تواند چه از نظر ساختاری و چه از نظر گفت‌وگونویسی به آن پرداخت. نوشتن فیلمنامه‌ی فیلم‌هایی که کاراگاهی که جنبه‌ی کشف راز دارند بسیار دشوار است چه برسد به آن که جنبه‌های اجتماعی و بعضا فلسفی هم در آن لحاظ شده باشد. <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/اصغر_فرهادی">اصغر فرهادی</a> به‌خوبی توانسته است از پس این دشواری‌ها برآید و فیلم‌نامه‌ی قابل اعتنایی بنویسد اما به نظر می‌رسد چند نکته در فیلم‌نامه وجود دارد که نقطه‌ی ضعف یا گاف فیلم‌نامه‌یی محسوب می‌شود.<br />
۱- وقتی نادر به حجت می‌گوید که همسرش چون او نمی‌توانسته برای کار به خانه‌شان بیاید به جای او آمده است، حجت عصبانی می‌شود و می‌گوید: «چرا توی بانک اینو به من نگفتی!» (نقل به مفهوم) در صورتی که از حرف نادر این استنباط نمی‌شود که هنگامی که حجت به بانک رفته بود راضیه در خانه‌ی نادر کار می‌کرده است. درواقع راضیه اگر آن دو روز قبل را هم نیامده بود عملا در روزهای بعد به جای شوهرش آمده بود.<br />
۲- ظاهرا سیمین پول را از کشوی میز برداشته بود و این را تماشاگران دیده بودند اما باید در فیلم هم مشخص می‌شد که چه کسی پول را برداشته است. البته این که دقیقا به اندازه‌ی حقوق یک روز زن کم شده بود و این که در آن وضعیت عصبی، و حال بد پدر، نادر برود سر کشو و پول‌های داخل کشور را بشمارد و ببیند کم است دور از ذهن است.<br />
۳- نشان ندادن تصادف راضیه از آن نشان ندادن‌هایی ست که دست فیلم‌نامه‌نویس رو است. چرا باید آن صحنه نشان داده نشود؟ هیچ دلیل منطقی برای این کار نیست و تنها دلیل مخفی کردن بخشی از اطلاعات از بیننده به صورتی بسیار ناشیانه است. در صورتی که می‌شد تصادف را نشان داد اما به گونه‌یی در لابه‌لای ماجراهای دیگری پیچاندش که معلوم نشود این تصادف موجب مرگ جنین شده است و ذهن بیننده‌ به آن سمت نرود و تنها وقتی ماجرا از زاویه‌ی دیگری برملا می‌شود تماشاگر بگویید: «آهان پس این طور.» مهارت در نوشتن چنین مواردی ست که ارزش ویژه‌یی به فیلم‌نامه‌های کاراگاهی می‌دهد.<br />
۴- ملاقات راضیه و سیمین کاملا مصنوعی و اضافی است. می‌توان پذیرفت که راضیه حاضر نشود به قرآن قسم بخورد اما این که بیاید بگوید شما پول ندهید به شوهرم چون این پول حرام است و راه‌حلی هم برای حل مشکل نداشته باشد غیرمنطقی و خواستی بسیار خودخواهانه است.<br />
۵- این که معلم ترمه (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/مریلا_زارعی">مریلا زارعی</a>) وقتی متوجه می‌شود نادر می‌دانسته راضیه حامله بوده است و دروغ گفته برود و شکایتش را پس بگیرد و با نادر هم حرف نزند منطقی است. تا اینجا دست فیلم‌نامه‌نویس در دور کردن نادر از این حقیقت که بچه ممکن است قبل از ضربه زدن او مرده باشد رو نیست اما مشکل اینجا ست که با توجه به نزدیکی معلم به ترمه و خانواده‌اش و احساس مسئولیتی که نسبت به حقیقت دارد و به دادگاه می‌رود و شهادت خود را پس می‌گیرد منطقی نیست که با پزشکی که معرفی کرده است تماس نگیرد و از کم و کیف ماجرا نپرسد.<br />
۶- مشکل ۴ و ۵ قابل رفع است. لازم نبود راضیه بیاید و راز را با سیمین در میان بگذارد کافی بود معلم ترمه با پزشک تماس می‌گرفت و ماجرا را متوجه می‌شد و اگر نکته ۳ هم رعایت شده بود و به نحوی تصادف نشان داده می‌شد نیاز به توضیح زیاد هم نبود. چون با نادر نمی‌خواست صحبت کند ماجرا را به سیمین می‌گفت. سیمین برای این که این ماجرا تمام بشود و کش پیدا نکند و از آنجا که به هر حال حتا در آن صورت هم راضیه برای نجات جان پدر نادر (<a href="http://www.facebook.com/Ali.Asghar.Shahbazi?sk=wall">علی‌اصغر شهبازی</a>) دچار مشکل شده بود و با منش سیمین جور در می‌آمد که از ۱۵ میلیون تومان بگذرد و دو خانواده را نجات دهد. این راز را پیش خود نگه می‌داشت.</p>
<p><strong>پانویس</strong><br />
۱) مک‌کی، رابرت. <a href="http://www.adinebook.com/gp/product/9643630430/ref=sr_2_1000_1/592-2653115-9108417">داستان: ساختار، سبک و اصول فیلمنامه‌نویسی</a>. برگردان: محمد گذرآبادی. تهران: <a href="http://www.hermesrecords.com/fa/">نشر هرمس</a>. صفحه ۳۴</p>
<p><strong>این مطلب برای نخستین بار در مجله‌ی شهروند در تورنتو با عنوان «<a href="http://www.shahrvand.com/?p=22718">پایانِ جدایی</a>» منتشر شده است.</strong></p>
<p><strong>جستارهای وابسته</strong><br />
* <a href="http://mostafazizi.net/2009/07/11/elly/">چند خط درباره‌ی الی</a><br />
* <a href="http://mostafazizi.net/2012/01/16/separation/">جایزه‌یی برای «جدایی» و پیامی برای «آشتی»</a><br />
* <a href="http://mostafazizi.net/screenwriting/">کارگاه آزاد فیلم‌نامه‌نویسی</a></p>
<p><strong>پیوند به بیرون</strong><br />
* <a href="http://www.imdb.com/title/tt1832382/">صفحه در وب‌گاه IMDb</a><br />
* <a href="http://www.sourehcinema.com/Title/Title.aspx?id=138911110002">صفحه در وب‌گاه سوره</a><br />
* <a href="http://atremehr.com/vdcakono149no.5k4.html">تحلیل بازی بازیگران جدایی نادر از سیمین</a><br />
* <a href="http://filmnegah.com/pdata/mosa/mosa.php?id=21">گفت و گو با اصغر فرهادی کارگردان فیلم «جدایی نادر از سیمین»</a><br />
* <a href="http://www.facebook.com/notes/amir-pouria/یادداشت-امیر-پوریا-در-روزنامه-روزگار-درباره-ادعای-شادمانی-مدیران-و-کسانی-که-پیشت/281382185249696">جايزه‌ی فرهادی و تفاوت‌های سينما و فوتبال</a> (امیر پوریا)<br />
* <a href="http://faranakarta.blogfa.com/post-92.aspx">مصاحبه با علی‌اصغر شهبازی بازیگر نقش پدر نادر</a><br />
<strong>دیدنی‌ها</strong><br />
* <a href="http://www.youtube.com/watch?v=EW9lzIzM2fU">مناظره‌ی امیر پوریا و مسعود فراستی در مورد «جدایی نادر از سیمین»</a><br />
* <a href="http://www.youtube.com/watch?v=rjp01glJMPo">daiye Nader Az Simin -.جدایی نادر از سیمین فیلم کامل</a> (اگر فیلم را می‌توانید در سینما ببینید دیدن‌اش در یوتیوپ یا دانلود کردن آن و تماشای‌اش با کیفیت پایین را توصیه نمی‌کنم. خودم یک سال صبر کردم تا سینماهای تورنتو آورند و تماشا کردم.)</p>
<br /> Tagged: <a href='http://mostafazizi.net/tag/a-separation/'>A Separation</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%84%db%8c%d9%84%d8%a7-%d8%ad%d8%a7%d8%aa%d9%85%db%8c/'>لیلا حاتمی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%84%d8%a7-%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b9%db%8c/'>مریلا زارعی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%be%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%a7%d8%af%db%8c/'>پیمان معادی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%a7%d8%b5%d8%ba%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d9%87%d8%a7%d8%af%db%8c/'>اصغر فرهادی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%ac%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%db%8c%d9%85%db%8c%d9%86/'>جدایی نادر از سیمین</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa/'>ساره بیات</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%b3%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%86%d8%a7-%d9%81%d8%b1%d9%87%d8%a7%d8%af%db%8c/'>سارینا فرهادی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%b4%d9%87%d8%a7%d8%a8-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86%db%8c/'>شهاب حسینی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%b9%d9%84%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d8%b5%d8%ba%d8%b1-%d8%b4%d9%87%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c/'>علی‌اصغر شهبازی</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mazizy.wordpress.com/4345/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mazizy.wordpress.com/4345/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mazizy.wordpress.com/4345/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mazizy.wordpress.com/4345/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mazizy.wordpress.com/4345/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mazizy.wordpress.com/4345/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mazizy.wordpress.com/4345/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mazizy.wordpress.com/4345/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mazizy.wordpress.com/4345/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mazizy.wordpress.com/4345/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mazizy.wordpress.com/4345/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mazizy.wordpress.com/4345/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mazizy.wordpress.com/4345/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mazizy.wordpress.com/4345/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4345&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafazizi.net/2012/01/27/a_separation/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>68</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/40d6c8f58c98e915dd8bccba5cef8a45?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mazizy</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/jodaee.jpg?w=101" medium="image">
			<media:title type="html">A Separation</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/showimagefilemanager-aspx.jpeg?w=107" medium="image">
			<media:title type="html">Poster</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/leila-hatami-5.jpg?w=112" medium="image">
			<media:title type="html">leila-hatami</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/sareh.jpg?w=100" medium="image">
			<media:title type="html">sareh</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/berlin.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Goldener Bär</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دیو و دلبر</title>
		<link>http://mostafazizi.net/2012/01/25/30min/</link>
		<comments>http://mostafazizi.net/2012/01/25/30min/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Jan 2012 14:36:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[فاطمه معتمدآریا]]></category>
		<category><![CDATA[فرج‌الله سلحشور]]></category>
		<category><![CDATA[قلتبان]]></category>
		<category><![CDATA[هانری لانگوا]]></category>
		<category><![CDATA[تحریم جشنواره فجر]]></category>
		<category><![CDATA[جایزه هانری لانگوا]]></category>
		<category><![CDATA[حسین زندباف]]></category>
		<category><![CDATA[خانه سینما]]></category>
		<category><![CDATA[سیمین معتمدآریا]]></category>
		<category><![CDATA[عبید زاکانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafazizi.net/?p=4352</guid>
		<description><![CDATA[طنز و جد درباره‌ی خانه‌ی سینما و سیمین معتمدآریا و فرج‌الله سلحشور. <a href="http://mostafazizi.net/2012/01/25/30min/">به خواندن ادامه دهید <span class="meta-nav">&#8594;</span></a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4352&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/khamenei-880624-1-038.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/khamenei-880624-1-038.jpg?w=150&#038;h=100" alt="سلحشور و زم." title="سلحشور و زم!" width="150" height="100" class="alignright size-thumbnail wp-image-4359" /></a></p>
<p>ظریفی را گفتند فرج‌الله سلحشور را تخصص چه باشد در سینماتوگراف؟ گفت: متخصص زنان و زایمان است! از سفره و لقمه‌ی خانواده‌ی سینما تا رخت‌خواب و تخت‌خوابشان خبر همی دارد و سرک همی کشد. هر جا زنی لخت شود و موی تاب دهد زلیخا باشد در مصر یا گلشیفته باشد در فرانسه یا آنجلینا جولی باشد در آمریکا او را خبر همی شود و خبرنگاران سراغش همی‌ گیرند و نظر کارشناسانه و تخصصی‌اش را جویا همی شوند. در تلفظ و خط نامش، <a href="http://www.loghatnaameh.org/dehkhodaworddetail-81fb79fbb299464d9140b3e3bb9bdb7b-fa.html">فرج</a>، بین علما اختلاف است. در برخی از جراید و جاها نام او این‌گونه ضبط شده است: «فرج‌&#8230; سلحشور» که در زبان فارسی هر جا بخواهند حرف رکیکی ننویسند به‌جای‌اش سه نقطه گذارند. این که این سه‌نقطه عوض کدام حرف رکیک است روایت‌ها مختلف است که از حوصله‌ی این قال و مقال خارج است.</p>
<blockquote><p><strong>عبید زاکانی را گفتند: <a href="http://www.loghatnaameh.org/dehkhodaworddetail-17d84e68bcb8417a83fa2a6322bc65d4-fa.html">قَلتَبان</a> کیست؟ فرمود: آنکه خانه‌اش خراب کنند به جشنِ خانه‌خراب‌کن‌اش همی رود و سرین می‌جنباند.</strong></p></blockquote>
<p><a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/images.jpeg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/images.jpeg?w=115&#038;h=150" alt="سیمین معتمدآریا" title="فاطمه معتمدآریا" width="115" height="150" class="alignright size-thumbnail wp-image-4356" /></a><br />
تلخ‌جانان را به خودشان سپاریم و سراغ سیمین طلایی سینمای ایران <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/فاطمه_معتمدآریا">فاطمه معتمدآریا</a> را گرفته گوش به خنده‌ی جانانه‌اش دهیم که جوادِ رجانیوز را به سخره همی گیرد. شیرت حلال که عدوی دشمنان سینما نیستی وجودت انکار آنان است. هرکس به کسی نازد ما هم به تو می‌نازیم سیمین نازنین. بشنویدش:</p>
<p><span style="text-align:center; display: block;"><a href="http://mostafazizi.net/2012/01/25/30min/"><img src="http://img.youtube.com/vi/dvhN9VFAr7Q/2.jpg" alt="" /></a></span></p>
<blockquote><p>حکایتی شده است سینمای ایران! خانه‌اش را در تهران می‌بندند در آمریکا سروپای‌اش را طلا می‌گیرند.</p></blockquote>
<p><strong>پانویس</strong><br />
* «دیو و دلبر»،Beauty and the Beast، انیمیشنی از استودیو والت دیزنی به کارگردانی گری تروث‌دی، کریک وایس</p>
<p><strong>جستارهای وابسته</strong><br />
* <a href="http://mostafazizi.net/2011/12/03/banietemad/">سیلی مادرانه</a></p>
<p><strong>پی‌‌نوشت</strong><br />
فاطمه معتمدآریا هنرمند بزرگ ایرانی است، بازیگر بزرگی که بازیگری در مقابل مقام انسانی‌اش در مرتبه‌ی بعدی اهمیت قرار دارد.<br />
سیمین (فاطمه) معتمدآریا جایزه «هانری لانگوا» را برای کارنامه بازیگری‌اش در سینما دریافت کرد. او روی صحنه رفت و از عشق و دوستی سخن گفت: «بدون ابن که فکر کنیم سیاست‌مدارهامون در بین خودشون چه چیزی را تقسیم می‌کنند ما، با عشق، مهربانی و دوستی بین هم تقسیم می‌کنیم و سهم خودمنون رو هم برمی‌داریم.»<br />
حتما بوسه‌ی مجری مرد برنامه‌ (دقیقه ۶) برگونه‌ی سیمین باز جنجال تازه‌یی قرار است راه بیاندازد! کفن‌پوشان راه خواهند افتاد و بحران سینه‌ی گلشیفته تمام نشده است بحران بوسه‌ی سیمین آغاز می‌شود. وای مسلمانان یک اجنبی کافر بر گونه‌ی فاطمه‌ی سینمای ایران بوسه زد!</p>
<p><span style="text-align:center; display: block;"><a href="http://mostafazizi.net/2012/01/25/30min/"><img src="http://img.youtube.com/vi/rXzZYg_1-7s/2.jpg" alt="" /></a></span></p>
<p><strong>پیوند به بیرون</strong><br />
* <a href="http://www.facebook.com/events/220637074684038/">صفحه‌ی تحریم جشن‌واره فجر در فیس‌بوک</a><br />
* <a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,15702747,00.html">فاطمه معتمدآریا برنده‌ی جایزه‌ی سینمایی «هانری لانگ لوا» شد.</a><br />
* <a href="http://www.filmrooz.com/news/257-motamed-arya-henri-langlois.html">افتخاری دیگر / معتمد آریا جایزه «هانری لانگوا» فرانسه را دریافت کرد</a><br />
* <a href="https://balatarin.com/topic/2012/1/31/1009848">موضوع داغ بالاترین</a></p>
<br /> Tagged: <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%81%d8%a7%d8%b7%d9%85%d9%87-%d9%85%d8%b9%d8%aa%d9%85%d8%af%d8%a2%d8%b1%db%8c%d8%a7/'>فاطمه معتمدآریا</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%81%d8%b1%d8%ac%e2%80%8c%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%b3%d9%84%d8%ad%d8%b4%d9%88%d8%b1/'>فرج‌الله سلحشور</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%82%d9%84%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%86/'>قلتبان</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%87%d8%a7%d9%86%d8%b1%db%8c-%d9%84%d8%a7%d9%86%da%af%d9%88%d8%a7/'>هانری لانگوا</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%aa%d8%ad%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%ac%d8%b4%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%81%d8%ac%d8%b1/'>تحریم جشنواره فجر</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%ac%d8%a7%db%8c%d8%b2%d9%87-%d9%87%d8%a7%d9%86%d8%b1%db%8c-%d9%84%d8%a7%d9%86%da%af%d9%88%d8%a7/'>جایزه هانری لانگوا</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a8%d8%a7%d9%81/'>حسین زندباف</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7/'>خانه سینما</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%b3%db%8c%d9%85%db%8c%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%aa%d9%85%d8%af%d8%a2%d8%b1%db%8c%d8%a7/'>سیمین معتمدآریا</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%b9%d8%a8%db%8c%d8%af-%d8%b2%d8%a7%da%a9%d8%a7%d9%86%db%8c/'>عبید زاکانی</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mazizy.wordpress.com/4352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mazizy.wordpress.com/4352/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mazizy.wordpress.com/4352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mazizy.wordpress.com/4352/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mazizy.wordpress.com/4352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mazizy.wordpress.com/4352/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mazizy.wordpress.com/4352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mazizy.wordpress.com/4352/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mazizy.wordpress.com/4352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mazizy.wordpress.com/4352/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mazizy.wordpress.com/4352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mazizy.wordpress.com/4352/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mazizy.wordpress.com/4352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mazizy.wordpress.com/4352/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4352&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafazizi.net/2012/01/25/30min/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/40d6c8f58c98e915dd8bccba5cef8a45?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mazizy</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/khamenei-880624-1-038.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">سلحشور و زم!</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/images.jpeg?w=115" medium="image">
			<media:title type="html">فاطمه معتمدآریا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>رگ‌ها برای چه کسی بیرون می‌زند؟</title>
		<link>http://mostafazizi.net/2012/01/20/parastoo/</link>
		<comments>http://mostafazizi.net/2012/01/20/parastoo/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Jan 2012 20:36:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[مرضیه رسولی]]></category>
		<category><![CDATA[نسرین ستوده]]></category>
		<category><![CDATA[گلشیفته فراهانی]]></category>
		<category><![CDATA[پرستو دوکوهکی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafazizi.net/?p=4330</guid>
		<description><![CDATA[درباره‌ی بازداشت پرستو دوکوهکی و مرضیه رسولی و ماجرای گلشیفته فراهانی و واکنش‌های متفاوت به این سه خبر که تقریبا در یک روز اتفاق افتاده است. <a href="http://mostafazizi.net/2012/01/20/parastoo/">به خواندن ادامه دهید <span class="meta-nav">&#8594;</span></a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4330&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><div id="attachment_4335" class="wp-caption aligncenter" style="width: 650px"><a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/golhay-irani.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/golhay-irani.jpg?w=640&#038;h=167" alt="مرضیه رسولی، گلشیفته فراهانی و پرستو دوکوهکی" title="Golhay-Irani" width="640" height="167" class="size-full wp-image-4335" /></a><p class="wp-caption-text">مرضیه رسولی، گلشیفته فراهانی، پرستو دوکوهکی</p></div><br />
تقریبا هم‌زمان با انتشار عکس‌ و فیلم گلشیفته فراهانی خبر دستگیری <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/پرستو_دوکوهکی">پرستو دوکوهکی</a> و <strong>مرضیه رسولی</strong> هم منتشر شد. در مطلبی که تحت عنوان «<a href="http://mostafazizi.net/2012/01/18/goli/">گلی شیفته‌ی شکفتن</a>» درباره‌ی ماجرای فیلم و عکس گلشیفته نوشتم اشاره‌یی هم به بازداشت این دو روزنامه‌نگار زن داشتم. اما متاسفانه تمام کسانی که از موضع اسلامی و توهین به فرهنگ مردم ایران کار <em>گلشیفته</em> را نکوهش کردند هیچ اشاره‌یی به زندانی شدن <em>پرستو</em> و <em>مرضیه</em> نکردند! غیرت، همیت و حساس بودن به زیر پا گذاشته شدن اخلاق و آموزه‌های اسلامی در سال‌های پس از انقلاب تبدیل شده است به زن‌ستیزی و خلاصه شده است در موی و روی زنان! گویی اگر جامعه‌یی در آن زنان پوشیده باشند اما ظلم و ستم و تجاوز و فقر و فساد اداری و اقتصادی بیداد کند آن جامعه جامعه‌یی اخلاق‌گرا ست!<br />
جامعه وقتی دچار بحران ارزشی می‌شود ارزش‌های‌اش زیر و رو شده به آنچه باید واکنش نشان دهد واکنش نشان نمی‌دهد و به آنچه نباید واکنش نشان دهد واکنشی افراطی نشان می‌دهد. <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/نسرین_ستوده">نسرین ستوده</a> و ده‌ها زن دیگر در بدترین شرایط در زندان هستند اما آنانی که اکنون فریاد بر سر گل‌شیفته می‌کشند که ناموس فرهنگ ایرانی و مردم مسلمان را به باد دادی سکوت کرده و هیچ نمی‌گویند. می‌شود پذیرفت که گروهی می‌هراسند و توان پرداخت هزینه‌ی اعتراض را در خود نمی‌بینند به این عده باید گفت پس لااقل دیگر دم از غیرت و شجاعت و جسارت نزده و شور اسلامی خود را بر زنی بی‌سپاه و لشکر فرود نیاورند.<br />
وقتی گل‌شیفته را ممنوع الخروج و بعد ممنوع الورود کردند کجا بودند این مسلمانان حق‌گرا که خود را صاحب و متولی گل‌شیفته می‌دانند؟ اگر رفته بودند از گل‌شیفته دفاع کرده بودند اکنون او در ایران بود و باز در فیلم‌هایی مانند «دختر گلابی»، «میم مثل مادر» و «درباره‌ی الی» بازی می‌کرد.<br />
در باره‌ی گلشیفته این روزها زیاد گفتیم و نوشتیم حالا بهتر است کمی هم درباره‌ی <em>پرستو</em> بگوییم و بشنویم. او سه سال از گلشیفته بزرگ‌تر است متولد ۱۳۵۹ است روزنامه‌نگار است و وب‌لاگی دارد به نام <a href="http://notes.parastood.ir/">زن نوشت</a>. ماه پیش پدرش را از دست داد. تحمل مرگ پدر در هر سن و سال و موقعیتی دشوار است اما پدر پرستو برای‌اش چیزی بیش‌تر از پدر بود او آنچنان از مرگ پدر اندوه‌گین شد که کارش به افسرده‌گی کشید. خودش در وب‌لاگ‌اش در این باره نوشته است:</p>
<blockquote><p><strong>از حالم می‌نویسم</strong><br />
بیماری طولانی و مرگ پدر. دیدن نابودی انسان. درکِ زوال جسمْ پیش از مرگ. جانی که روز به روز کم می‌شد.. مواجهه‌ام با این پروسهٔ دردناک آسیب‌پذیرم کرده. آن‌قدر که دارم ذره‌ذره می‌میرم. مرگ‌اندیش‌ام و مرگ‌پذیر. حتی هوس مرگ می‌کنم که از ملال زندگی خلاص شوم. گذر زمان کمکی نکرده؛ کم‌اش نکرده. می‌دانم. بیمارم. عمیقاً افسرده‌ام. درگیرم با پوچی مطلق. برای ساختن هدف‌های کوچک هم انگیزه‌ای ندارم. ولی برای تغییر وضعیت باید کاری کنم. شاید قدم اول همین نوشتن باشد؟ (<a href="http://notes.parastood.ir/archives/005151.php">منبع</a>)
</p></blockquote>
<p>به‌راستی این چه نظامی است که دختری با سی سال سن و سی چهل کیلوگرم وزن که غصه‌دار مرگ پدر است امنیت‌اش را به خطر می‌اندازد و این چه فرهنگ و سرزمین و دین و آیینی است که در مقابل این ظلم آشکار سکوت می‌کند و عمامه بر زمین نمی‌کوبد و گریبان نمی‌درد و کفن نمی‌پوشد اما در مقابل فیلمی هنری و عکسی، پریشان می‌شود و عربده می‌کشد و غیرت به نمایش می‌گذارد. این فرهنگ بیمار نیست؟<br />
حالا به ده‌ها و صدها زندانی زن و مرد کاری ندارم همین دو نمونه را نگاه کنید. برای مادر ارزش قایل هست‌اند؟ بهشت زیر پای مادران است؟ پس این چه ظلم و جنایت است که بر نسرین ستوده روا می‌دارند و او را از دیدار فرزندان‌اش منع کرده اند و اجازه‌‌ی ملاقات نمی‌دهند و شما امت همیشه در صحنه کک‌تان نمی‌گزد!<br />
توجه داشته باشید نمی‌خواهم اکثریت مردم ایران را محکوم کنم که چرا کاری نمی‌کنند اصولا از آن دست آدم‌ها نیستم که در ساحل امن بنشینم و دلیری‌ام را با فشار روی کی‌بورد کامپیوتر به نمایش بگذارم می‌خواهم بگویم اگر دین دارید امکان دارد که بتوانید آزاده هم باشید به شرط این که دین نشود صابونی برای شستن وجدان‌تان تا این همه ظلم و ستم را ببینید و شب نمازی بخوانید و تسبیحات اربعه‌یی بگویید و صبح نهی از منکرتان این باشد که به دختری بگویید روسری‌اش را درست کند بعد هم ناسزای حواله‌ی دختری در قاره‌ی دیگری کنید که دل امت مسلمان را به درد آورده است و آبروی مملکتی را برده است!<br />
از قدیم می‌گفتند شیر خانه و روباه بیرون نباشید. دیده‌اید برادر بزرگ‌های قل‌چماقی که به خواهر و برادر کوچک‌تر خود زور می‌گویند ولی در کوچه و محل توسری‌خور همه هستند حالا شده حکایت کسانی که زبان‌شان  فقط دراز است بر روی زنان و دختران و روشنفکران و صاحبان هنر و اندیشه و به نقد حاکمان که می‌رسند می‌روند در فاز تقیه و زبان بر دهان می‌گیرند. شتر شترشان را باد می‌برد لنگ پشه‌کوره را  گرفته‌اند و ادعای قهرمانی و غیرت می‌کنند. مسلمانی و غیرت این گروه مرا یاد آن زنی می‌اندازد که برای پوشیدن سر و موی‌اش از نگاه نامحرم دامن بر سر می‌کشد و باسن هویدا می‌کند!<br />
بازگردیم به گلشیفته. حتما همه‌ی خواننده‌گان این وب‌لاگ می‌دانند که چندی پیش از قول آنجلینا جولی نامه‌یی نوشتم برای فرج‌الله سلحشور این نامه آن‌قدر گسترده در بین مردم ایران در سراسر جهان پخش شد که من از آن‌وقت تا حالا هیچ ایرانی ندیدم که آن را نخوانده باشد! همه از آنجلینا جولی تعریف می‌کردند اما اکنون بسیاری از همان‌ها چماق تکفیر گلشیفته را برداشتند در صورتی که انجلینا جولی در فیلم‌هایی بازی کرده است بس برهنه‌تر از آنونس کوتاهی که گلشیفته بازی کرده است! ظاهرا تنها جرم گل‌شیفته این است که ایرانی است و ایرانیان حتا در خصوصی‌ترین رفتارشان همیشه باید پاسخ‌گوی طلب‌کارانی باشند که خودشان هرگز هیچ کاری جز آبروبری برای ایران و ایرانی نکرده‌اند اما انتظار دارند تمام ایرانی‌ها همان‌گونه رفتار کنند که آنان می‌خواهند!<br />
پرستو، مرضیه و گل‌شیفته دختران ایرانی هستند که همه‌گی بعد از انقلاب به دنیا آمده‌اند و نسلی هستند که با توسری و اجبار بزرگ شده‌اند و با آن مقابله کرده‌اند اکنون هر کدام به نحوی و به سهم خود جلوی این دروغ و ریای بزرگ ایستاده‌اند وجودشان نفی تمام دروغ‌هایی است که در مورد مردم ایران و افکار عمومی‌شان گفته می‌شود. جامعه‌یی که در آن افکار امکان ابراز عمومی ندارد و ریاکاری استثنا نیست و قاعده شده است چیزی به نام «افکار عمومی» وجود ندارد که به آن اهمیت داد با نداد. </p>
<p><strong>جستارهای وابسته</strong><br />
* <strong><a href="http://mostafazizi.net/2012/01/18/goli/">گلی شیفته‌ی شکفتن</a></strong><br />
* <a href="http://mostafazizi.net/2011/10/19/jolie/">پاسخ آنجلینا جولی به فرج‌الله سلحشور</a><br />
* <a href="http://mostafazizi.net/2011/11/13/froth/">یاوه‌های اینترنتی، آنجلینا حسابی</a></p>
<p><strong>پانویس</strong><br />
عنوان از روی کتاب «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند.» (ناقوس مرگ که را می زنند؟ For Whom the Bells Tolls) نوشته‌ی <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/ارنست_همینگوی">ارنست همینگوی</a> که البته خود این نام برگرفته شده از شعری از <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/جان_دان">جان دان</a><br />
<strong>پیوند به بیرون</strong><br />
* <a href="http://www.radiofarda.com/content/o2_parstou_marzeyeh_arrested/24455037.html">بازداشت پرستو دوکوهکی و مرضیه رسولی</a><br />
* <a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,2398056,00.html">گزارش مسابقه وبلاگ نويسى دويچه وله</a><br />
* <a href="http://www.iran-free.org/archives/5867">بیانیه‌ی کانون نویسندگان ایران درباره‌ی تشدید بازداشت فعالان اجتماعی</a></p>
<br /> Tagged: <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%85%d8%b1%d8%b6%db%8c%d9%87-%d8%b1%d8%b3%d9%88%d9%84%db%8c/'>مرضیه رسولی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%86%d8%b3%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%af%d9%87/'>نسرین ستوده</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%da%af%d9%84%d8%b4%db%8c%d9%81%d8%aa%d9%87-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c/'>گلشیفته فراهانی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%88-%d8%af%d9%88%da%a9%d9%88%d9%87%da%a9%db%8c/'>پرستو دوکوهکی</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mazizy.wordpress.com/4330/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mazizy.wordpress.com/4330/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mazizy.wordpress.com/4330/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mazizy.wordpress.com/4330/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mazizy.wordpress.com/4330/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mazizy.wordpress.com/4330/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mazizy.wordpress.com/4330/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mazizy.wordpress.com/4330/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mazizy.wordpress.com/4330/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mazizy.wordpress.com/4330/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mazizy.wordpress.com/4330/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mazizy.wordpress.com/4330/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mazizy.wordpress.com/4330/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mazizy.wordpress.com/4330/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4330&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafazizi.net/2012/01/20/parastoo/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>31</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/40d6c8f58c98e915dd8bccba5cef8a45?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mazizy</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/golhay-irani.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Golhay-Irani</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>گلی شیفته‌ی شکفتن</title>
		<link>http://mostafazizi.net/2012/01/18/goli/</link>
		<comments>http://mostafazizi.net/2012/01/18/goli/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Jan 2012 18:53:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[فهیمه رحیم‌نیا]]></category>
		<category><![CDATA[فیگارو]]></category>
		<category><![CDATA[فرج‌الله سلحشور]]></category>
		<category><![CDATA[مرضیه رسولی]]></category>
		<category><![CDATA[گلدن گلوب]]></category>
		<category><![CDATA[گلشیفته فراهانی]]></category>
		<category><![CDATA[پرستو دوکوهکی]]></category>
		<category><![CDATA[اصغر فرهادی]]></category>
		<category><![CDATA[بهزاد فراهانی]]></category>
		<category><![CDATA[درباره الی]]></category>
		<category><![CDATA[درخت گلابی]]></category>
		<category><![CDATA[سعید ملک‌پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafazizi.net/?p=4317</guid>
		<description><![CDATA[درباره‌ی تصاویر نیمه برهنه گلشیفته فراهانی. <a href="http://mostafazizi.net/2012/01/18/goli/">به خواندن ادامه دهید <span class="meta-nav">&#8594;</span></a><img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4317&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><div id="attachment_4318" class="wp-caption aligncenter" style="width: 310px"><a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/golshifteh-farahani-portfolio-espoirs-cesars-2012-6.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/golshifteh-farahani-portfolio-espoirs-cesars-2012-6.jpg?w=300&#038;h=168" alt="گلشیفته فراهانی" title="golshifteh-farahani-portfolio-espoirs cesars-2012-6" width="300" height="168" class="size-medium wp-image-4318" /></a><p class="wp-caption-text">احوال گنج قارون -کایام داد بر باد-/ با غچه باز گویید تا زر نهان ندارد.</p></div><br />
این روزها سه خبر از سینمای ایران منتشر شده است که نشان از عمق وضعیت به‌شدت پارادوکسیکال سینمای ایران و جامعه ایرانی دارد. از یک سو وزارت فخیمه‌ی ارشاد خانه‌ی سینما را منحل کرده در آن را می‌بندد و از سوی دیگر اصغر فرهادی جایزه‌ی گلدن کلوب را برنده شده است و می‌رود تا نخستین اسکار ایرانی را به خانه ببرد و از سوی دیگر در مجله‌ی فیگارو عکس نیمه برهنه‌ی گلشیفته‌ی فراهانی همراه با چند بازیگر جوان دیگر منتشر شده و در آنونس مراسم جشنواره‌ی سزار ۲۰۱۲ نیز برهنه ظاهر شده است.<br />
بستن خانه سینما موجب شادی و تشفی قلوب برخی از سینماگران ولایی و سینماگران انحرافی(!) شده بود که ناگهان برنده شدن اصغر فرهادی آب سردی روی آنان ریخت. آقای فرج‌الله سلحشور عنان از کف داد و اصغر فرهادی را به دزد و پزشک سازنده‌ی افیون و هر چه دم دست‌اش رسید متهم کرد تا بلکه اندکی از آنش درون و بیرونش کاسته شود و هنوز این سوزش جانکاه درمان نشده بود که عکس و فیلم نیمه‌ برهنه‌ی گلشیفته فراهانی داغ دل خیلی‌ها را تازه کرد.<br />
گفتن ندارد که تصمیم رهاورد فراهانی، که او را با نام گلشیفته می‌شناسیم، برای شرکت در کار گروهی که مجله‌ی فیگارو از تعدادی از بازیگران جوان خواسته است یا بازی‌اش در آنونس جشنواره‌ی سزار تنها و تنها به خود او مربوط است و در شرایطی عادی نه تشویق دارد نه تقبیح که کار خاصی نیست و حتا هنجارشکنی هم در کار نیست او بازیگری جهانی ست و اکنون شهروند فرانسه است این کار مطابق با معیارهای آنجا، حداقل چند دهه است، که عملی هنجارشکن و انقلابی و رادیکال هم محسوب نمی‌شود و کاملا عادی ست. اما چیزی که به کار گل‌شیفته فراهانی وجهی تازه می‌دهد ایرانی الاصل بودن اوست و ایران اکنون کشوری است که ریاکاری در آن حرف اول و آخر را می‌زند.<br />
تقدس‌گرایی و ریاکاری دوروی یک سکه اند. یعنی هر گاه چیزی در جامعه مقدس می‌شود و شمشیر حاکم شرع حافظ آن، ریاکاری و دورویی هم در آن جامعه نهادینه می‌شود. بی‌دلیل نیست که حافظ می‌گوید:</p>
<blockquote><p>می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب<br />
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند. <a href="http://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh200/">حافظ</a></p></blockquote>
<p>بسیاری از دختران ایرانی آرزو می‌کنند جای گل‌شیفته باشند و آنان که به او حمله می‌کنند بیش از دیگران در ضمیرناخودآگاه‌شان علاقه‌ دارند جای او باشند. تجربه به من نشان داده است کسانی که خشمگینانه نسبت به چیزی واکنش تعصب‌وار دارند چیزی سرکوب شده در جان‌شان عذاب‌شان می‌دهد. در جامعه‌ی آزاد که شما می‌توانید آن‌چه می‌خواهید باشید و چیزی در درون‌تان سرکوب نمی‌شود واکنش‌ها عادی‌تر و طبیعی‌تر است.<br />
ما امروز نمی‌توانیم از افکار عمومی در ایران صحبت کنیم زیرا امکان ابراز عمومی افکار وجود ندارد تا ما از افکار عمومی ایرانیان صحبت کنیم. برای مثال جامعه‌ی ایرانی در خارج از ایران به هیچ‌وجه با «حجاب» تداعی نمی‌شود و این وضع کم و بیش در جامعه داخل ایران هم صدق می‌کند. اگر آزادی پوشش برای زنان در ایران وجود داشته باشد بی‌شک برخی از خانم‌ها ترجیح می‌دهند با «حجاب» باقی بمانند اما بخش دیگری ترجیح می‌دهند پوشش متفاوتی داشته باشند و پس از مدتی این موضوع کاملا شخصی تلقی می‌شود و داشتن یا نداشتن‌اش کسی را عذاب نمی‌دهد.<br />
گل‌شیفته‌ فراهانی قبل از این که «ایرانی» یا «زن» باشد، «دختر» و «همسر» کسی یا حتا «بازی‌گر» و «هنرمند» باشد «انسان» است انسانی که باید فارغ از تمام این نقش‌ها خودش باشد و این حق را داشته باشد که در مورد خودش و جسم و روح و روان خودش تصمیم بگیرد. ما حق داریم از این کار او خوش‌مان بیاید یا بدمان بیاید اما حق نداریم از او بخواهیم آن‌گونه عمل کند که ما می‌خواهیم. چیزی که ما می‌توانیم مترقیانه بخواهیم این است که انسان‌ها ریاکاری نکنند و همان باشند که هستند نه آن‌گونه که قدرت‌های حاکم یا سنت‌ها یا بازار و قدرت‌های مالی از آنان می‌خواهند انسان باید از شی‌واره‌گی رهایی پیدا کند و به خویشتن خویش بازگردد و به این بیگانه‌گی تاریخی خاتمه داده شود.<br />
گل‌شیفته فراهانی نه فرشته است نه شیطان، نه قهرمان است نه خبیث و ضدقهرمان او زنی ۲۹ ساله است با سابقه‌ی درخشانی در بازی‌گری و اکنون ایرانی‌تباری ست با کارنامه‌یی جهانی و ایرانیان اگر آزادی را می‌خواهند باید آن را به تمامی بخواهند هیچ کار نیمه نصفه‌یی به مقصد نمی‌رسد.<br />
متاسفانه فشارهای وارده به مادرش فهیمه رحیم‌نیا و پدرش بهزاد فراهانی موجب می‌شود این عکس را فتوشاپی بنامند و مجله‌ی فیگارو عکس را حذف کند و این نشان می‌دهد ایرانی بودن چون بختکی بر سر ایرانیان افتاده است و هر کجای دنیا هم که بروند از آن خلاصی ندارند.<br />
خبرهایی که امروز از ایران می‌شنویم این است که حکم اعدام <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/سعید_ملک%E2%80%8Cپور">سعید ملک‌پور</a> تایید شده است. <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/پرستو_دوکوهکی">پرستو دوکوهکی</a> و مرضیه رسولی بازداشت می‌شوند و محدودیت‌ها روزبه‌روز برای زنان و مردان بیشتر می‌شود و در خارج از ایران هم این محدودیت‌ها ادامه دارد.<br />
وقتی به سینما می‌رویم و «درباره‌ی الی» را تماشا می‌کنیم از گلشیفته فراهانی که نقش سپیده را بازی می‌کند انتظار داریم راست بگویید اما در جهان واقعی می‌خواهیم بنا بر این مصلحت یا آن مصلحت دروغ بگوید و خودش نباشد. آنچه فتوشاپی و تقلبی است گلشیفته‌ی دوازده ساله در «درخت گلابی ست» که در خانه مجبور است روسری و مقنعه به سر کند گلشیفته‌ی فیگارو همان گلشیفته‌ی حقیقی است که باید باشد بدون اجبار و زور قدرت‌هایی که فراسوی مرزهای هم می‌توانند قدرت خود را اعمال کنند.<br />
برای ساختن ایرانی آزاد باید اندیشه‌ی خود را از غبار و زنگار قرن‌ها بزداییم و و دست از قضاوت مدام و خوب و بد کردن آدم‌ها برداریم و سعی نکنیم هنجارهای خودمان را هنجارهای ملی و فرهنگی و حتا دینی  بنامیم و یاد بگیریم تنها در جامعه‌یی آزاد می‌توان از هنجار صحبت کرد که جامعه‌ی دیکتاتوری زده آنچنان معوج است که هنجار و ناهنجارِ ارزش و ضدارزش، در آن جای عوض می‌کنند. وقتی آزادی نباشد هیچ چیز ارزشی ارزشمند نیست و هر هنجاری ناهنجاری ست.</p>
<p><strong>پی‌نوشت</strong><br />
تماشای این ویدئو و شنیدن حرف‌های گلشیفته می‌تواند برای آنان که مدعی هستند گلشیفته چون آن‌گونه که ما می‌خواهیم رفتار نمی‌کند پس مردم خود و ایران را فراموش کرده است خالی از لطف نیست تا ببینیم چه کسانی مردم خود را فراموش کرده‌اند آنان که چشم خود را بر این همه ظلم و ستم می‌بندند اما دیدن عکسی از گلشیفته رگ غیرتشان را غلمبه می‌کند یا کسانی مانند گلشیفته که جسم و جان خود مایه می‌گذارند تا شمعی روشن کنند و اندکی از این ظلمات پر از دروغ و ریا بکاهند.</p>
<p><a href="http://www.facebook.com/photo.php?v=284762494889981">Golshifteh Farahani star iranienne interview France 2</a><br />
خلاصه‌یی از گفت‌وگو به نقل از صفحه‌ی گلشیفته فراهانی در فیس‌بوک</p>
<blockquote><p>گلشیفته فراهانی مصاحبه با كانال دو فرانسه: ما سی و اندی ست كه دولتی مذهبی و ایدئولوژیك داریم و دیگر كافی است! خسته شده ایم! در این مصاحبه گلشیفته می گوید كه چطور بعد از بازی در فیلم “مجموعه دروغ ها” و همبازی شدن با دی كاپریو به ایران بر می گردد و به محض ورود به ایران مورد بازجویی قرار می گیرد. پاسپورتش را می گیرند و ممنوع الخروج می شود. نمی تواند به لندن برای بازی در فیلم دیگری كه به او پیشنهاد شده، برود. بازجویش حتا به او می گوید كه به اصغر فرهادی بگوید كه نمی خواهد در فیلم &#8220;درباره ی الی&#8221; بازی كند. مجری از او درباره ی بازی قدرت در ساختار سیاسی ایران می پرسد و او می گوید كه همه كاره رهبر است و اوست كه تصمیم ها را می گیرد. گلشیفته اشاره می كند كه چگونه به نظر دولت و سیستم ایدئولوژیك ایران، مادامی كه هنر و هنرمند و بازیگر و موسیقی در خدمت انها باشد و در طبل انها بكوبد، خوب و عالی هستند اما اگر سر ناسازگاری با انها بردارد و به انتقاد بپردازد، بیهوده و شیطانی ست. گلشیفته می گوید كه بهار عربی با انچه كه بهار ایرانی ست متفاوت است . مطالبات ملت ایران متفاوت است و ما سی و اندی ست كه دولتی مذهبی و ایدئولوژیك داریم و دیگر كافی است! خسته شده‌ایم!(<a href="http://www.facebook.com/golshiftehFarahani/posts/201408629955954">منبع</a>)</p></blockquote>
<p><strong>جستارهای مرتبط</strong><br />
*<a href="http://mostafazizi.net/2011/11/21/aliaa/">برهنه‌گی در یادداشت‌های زنی سرکش</a><br />
* <a href="http://mostafazizi.net/2011/11/25/bare/">علیا المهدی و کاریکاتورهای ایرانی‌اش</a></p>
<p><strong>پیوند به بیرون</strong><br />
*<a href="http://madame.lefigaro.fr/celebrites/espoirs-2012-generation-spontanee-180112-208106?page=5"> Espoirs 2012, génération spontanée</a> (عکس گل‌شیفته حذف شده است.)<br />
* <a href="http://madame.lefigaro.fr/celebrites/espoirs-2012-generation-spontanee-180112-209462">(CÉSAR 2012 &#8211; RÉVÉLATIONS) Espoirs 2012, génération spontanée</a> (فیلم اصلی در مادام فیگارو)</p>
<p>ترجمه‌ی فارسی متن فیلم «من به رویاهای شما جان می‌بخشم»</p>
<blockquote><p>من را نگاه کن<br />
در این لحظه برهنه‌ام<br />
رها از بند تن و روان<br />
رنج اصلی من از &#8220;خود&#8221; است<br />
من تن و روان خود را در برابر شما می‌گشایم<br />
هنوز باکره و دست نیافتنی‌ام<br />
درآشفتگی‌ها غرق می‌شوم<br />
دی-ان-ا من در وجودم حک شده است<br />
و به رقص در می‌آیم<br />
تو به من اعتبار می‌بخشی<br />
هنر من نقش بازی کردن است<br />
من به رویاهای تو جان می‌بخشم<br />
من احساسات لطیف تو را بر می‌انگیزم<br />
همچون میوه‌هایی روی زبانم<br />
من تنم را بر برابر دیدگان شما می‌گذارم<br />
در پستی از بازی و شهود<br />
بکر<br />
با اشک‌ها و لبخند‌ها<br />
نفس تن را بند می‌آورم<br />
با صدا، با نور<br />
من خودم را ابله جلوه می‌دهم<br />
برای نا ممکن‌های شما<br />
برای ناگفتنی های شما<br />
که پنهان می‌مانند<br />
اگر سردم باشد یا هراسان باشم<br />
زمان بی‌شماری ناشنوا باقی می‌مانم<br />
در برابر ساعتی که در خلا غوطه ور است<br />
من باور کردنی هستم<br />
من غوطه ور می‌شوم<br />
در این لحظه رها از قید تن و روانم<br />
تن و روانم را در برابر شما می‌گشایم<br />
من را نگاه کن<br />
من را نگاه کن<br />
ورود آزاد است. (<a href="http://www.onmvoice.com/ruhany">منبع</a>)
</p></blockquote>
<br /> Tagged: <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%81%d9%87%db%8c%d9%85%d9%87-%d8%b1%d8%ad%db%8c%d9%85%e2%80%8c%d9%86%db%8c%d8%a7/'>فهیمه رحیم‌نیا</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%81%db%8c%da%af%d8%a7%d8%b1%d9%88/'>فیگارو</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%81%d8%b1%d8%ac%e2%80%8c%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%b3%d9%84%d8%ad%d8%b4%d9%88%d8%b1/'>فرج‌الله سلحشور</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%85%d8%b1%d8%b6%db%8c%d9%87-%d8%b1%d8%b3%d9%88%d9%84%db%8c/'>مرضیه رسولی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%da%af%d9%84%d8%af%d9%86-%da%af%d9%84%d9%88%d8%a8/'>گلدن گلوب</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%da%af%d9%84%d8%b4%db%8c%d9%81%d8%aa%d9%87-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c/'>گلشیفته فراهانی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%88-%d8%af%d9%88%da%a9%d9%88%d9%87%da%a9%db%8c/'>پرستو دوکوهکی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%a7%d8%b5%d8%ba%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d9%87%d8%a7%d8%af%db%8c/'>اصغر فرهادی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%a8%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c/'>بهزاد فراهانی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a7%d9%84%db%8c/'>درباره الی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%af%d8%b1%d8%ae%d8%aa-%da%af%d9%84%d8%a7%d8%a8%db%8c/'>درخت گلابی</a>, <a href='http://mostafazizi.net/tag/%d8%b3%d8%b9%db%8c%d8%af-%d9%85%d9%84%da%a9%e2%80%8c%d9%be%d9%88%d8%b1/'>سعید ملک‌پور</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mazizy.wordpress.com/4317/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mazizy.wordpress.com/4317/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mazizy.wordpress.com/4317/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mazizy.wordpress.com/4317/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/mazizy.wordpress.com/4317/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/mazizy.wordpress.com/4317/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/mazizy.wordpress.com/4317/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/mazizy.wordpress.com/4317/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mazizy.wordpress.com/4317/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mazizy.wordpress.com/4317/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mazizy.wordpress.com/4317/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mazizy.wordpress.com/4317/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mazizy.wordpress.com/4317/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mazizy.wordpress.com/4317/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mostafazizi.net&amp;blog=16705029&amp;post=4317&amp;subd=mazizy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafazizi.net/2012/01/18/goli/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>46</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/40d6c8f58c98e915dd8bccba5cef8a45?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">mazizy</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mazizy.files.wordpress.com/2012/01/golshifteh-farahani-portfolio-espoirs-cesars-2012-6.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">golshifteh-farahani-portfolio-espoirs cesars-2012-6</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
