من ریموند کارور هستم

من ریموند کارور هستم

من ریموند کارور هستم


مجموعه داستان‌های کوتاهی است که در سال‌های ۱۳۸۴ تا ۱۳۸۸ نوشته‌ام.
من ریموند کارور هستم / ۷
رودخانه‌یی بی‌پیچ‌وتاب / ۲۵
چهارشنبه‌سوری / ۳۷
سبزه‌ی زرد / ۵۵
همین چند کلمه / ۷۱
سه‌شنبه‌های اول ماه / ۸۷
غوزک پلاتینی / ۱۰۱

در ویکی‌پدیا

خوانش داستان «غوزک پلاتینی» در رادیو کوچه

خرید
از آمازون
در ایران
کانادا
ریچمند هیل سرای بامداد: 10720 Yonge Street Richmond Hill L4C 3C9 Ontario
تورنتو: کتاب‌فروشی پگاه٬ 5513 Yonge St.

نقدها و نظرها

قوزک پلاتینی‌ی آقای کارور

قوزک پلاتینی‌ی آقای کارور روزنامه شرق ۵ اسفند


کاربران آمازون
کاربران گودریدز

همراهانی نابرابر بر بستری از جبر و تعلیق. ساسان قهرمان در رادیو زمانه.
نگاهی به «من ریموند کارور هستم» اثر مصطفی عزیزی-بخش دوم
کارور باشه یه وقت دیگه. مقاله‌یی از کاوه فولادی‌نسب درباره‌ی «من ریموند کارور هستم»

همینگوی و دوغ محلی
ادای دين به ادبيات امريكا/ حميد رضا اميدی سرور
معرفی مجموعه داستان: «من ریموند کارور هستم» در جن‌وپری
فرافكنی و دگرپنداری زندگی مدرن

خبرها
خبر آن لاین: من ریموند کارور هستم.
تهران امروز (سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۹): پیشخوان صفحه ۲۰
روزنامه اطلاعات: معرفي کتاب و نشريه
خبرگزاری مهر: «من ریموند کارور هستم» به چاپ رسید
داستان‌هاي راه يافته به مرحله بعدي جايزه هدايت معرفي شدند
کتاب اینفو: من ریموند کارور هستم / مصطفی عزیزی

همین‌جا
من ریموند کارور نیستم!
دغدغه‌های عشق و زناشویی
«غوزک» یا «قوزک»

تک داستان‌ها
من ریموند کارور هستم
رودخانه‌یی بی‌پیچ‌وتاب
چهارشنبه‌سوری

8 Responses to من ریموند کارور هستم

  1. بازتاب: «غوزک» یا «قوزک» | غوزک پلاتینی

  2. سنبل پویان می‌گه:

    یک ماهی می‌شد که کتاب کنار تختم بود و از دور با حسرت نگاهش می‌کردم تا این که دیروز فرصتی یافتم و بالاخره خواندمش یک نفس… در طول خواندن آن گاه به واژه‌ای و یا سطری می‌رسیدم که به نظر یک دست نبود و سکته می‌داد بعد گفتم خود نویسنده همیشه ایرادهای نوشتاری مرا می‌گرفت و همیشه هم حق با او بود. بنابراین تو فقط قصه را بخوان و حالش را ببر. من ریموند… و رودخانه‌ای … را بی‌وقفه خواندم نفسی کشیدم و به افقی که نقطه دید هر روزه من است خیره شدم شاید باورتان نشود خودم را درون جاده‌ای دیدم بی‌آب و علف، میان راه، بین دو مسیر مانده و خسته و گیر کرده انگار بی بنزین مانده بودم… تنها تیرهای چراغ برق، دسته پرنده‌ای سیاه و کوه‌هایی در دور دست، انبوه غبار خاکی در جلو و فاصله‌ای خیلی خیلی دور از مبدا پشت سرم چیزی نبود. عنوان «چهارشنبه سوری» مرا بخود آورد. آرام غبارها کنار رفتند و سوسوی نور مقصد دیده شد… حس خوب چهارشنبه سوری آدم را دیوانه می‌کند خیلی خوب و واقعی بود رفتم و برگشتم، بوی دود و صدای ترق و توروق و انفجار و هیاهوی خرید و تمیز کاری‌های عید و مهمانی و خانه تکانی دل و روده و خاطرات، همه بودند جز یک چیز آن‌هم سوز خشک و سرمای گاه و بی‌گاه آخر سال‌ها که عاشقش بودم… نمی‌دانم چرا نمی‌گفتید حتی موقعی که همه روی تراس بودند بینی من سرخ شده بود در آن غروب خاکستری که باز وقتی شب رسید سوسوی نورهای نوید بخش دیده می‌شد.
    «سبزه زرد» را که پر بود از ناخوشی مناسب هیچ آدم در جاده مانده‌ای ندیدم حتی امیدواری بی‌خودی آن در انتها… می‌دانید چرا؟ یاد پایان‌های بزور خوش فیلمنامه‌هایم در ایران افتادم… هر چند نورهای مقصد دیگر سوسو نمی‌کنند و کاملا پیدا شده اند.
    «همین چند کلمه» عجب بازی خوبی بود که کاش حل نمی‌شد… باز مرا به افق خیره گذاشت … گذاشت… گذاشت… چقدر ایده به سر آدم می‌آید!
    «سه‌شنبه‌های اول ماه» روضه‌های خانه مادر بزرگ بود مربوط به سال‌های دور… خدایا آدم از اینجا به کجا می‌رود… عجب داستانی بود درست مثل… همه ما… خود خودمان بودیم و چقدر عجیب است این حال‌های مشترک بین تمام انسان‌های روی زمین حاضرم قسم بخورم همه‌ی ما مثل هم هستیم مخصوصا سر پیچیدن زیر پل کریم خان بروم یا نروم؟
    وای از «قوزک پلاتینی» همیشه این را می‌دیدم و می‌گفتم چرا قوزک… آن هم پلاتینی تا اینکه فهمیدم … فقط خدارو شکر که تیری که به قوزک نشست زهر آلود نبود تا «او» هم مثل آشیل با زخم پاشنه از پا در بیاید.
    و حال تنها یک سوال؟؟؟؟؟
    آقای نویسنده کتابتان جلد دوم هم دارد؟

    • mazizy می‌گه:

      سنبل عزیز٬
      خیلی مرا شاد کردی وقتی داشتم این داستان‌ها را می‌نوشتم اساسا باور نداشتم که روزی چاپ‌شان خواهم کرد و این که روزی دوستان خوبی مانند تو می‌خوانند و آن‌ها را با خود می‌برد به جاهای دور دست… شنیدن حرف‌هایی از جنس حرف‌ها تو موجب می‌شود مرا به فکر جلد دوم بیاندازد! باز هم سپاس

  3. فریبرز می‌گه:

    سرور گرامی جناب حاج مصتفا
    عظمارژیسور شهیر سینما
    با ت دو نقطه نوشتم مصطفا
    به دل نگیر گر غلطی ست نابجا
    این به آن در با غوزک پلاتین شما
    با اجازه ی شاعر هایکو سرا
    ده شاخه گل ایرانی تقدیم شما
    گر نگنجد 10 شاخه گل به گلدان شما
    پنج شاخه اش روانه کن به امریکا
    هدیه به ریموند کارور داستان سرا
    بابت کاپی رایت نامش بر کتاب شما
    گرکوتاه و بلند است مصرح ها
    شاعر نیم به جان عزیز شما
    صله ی بند تنبانی معر ما
    یکجلد از مجموعه داستان شما
    عزت زیاد عمرت دراز آرزوی مدام ما
    که ننشیند یک ذره گرد به کلاه شاپوی شما

  4. بازتاب: دغدغه‌های عشق و زناشویی | غوزک پلاتینی

  5. علی می‌گه:

    این کتاب خیلی‌ عالی‌ است. وقتی‌ کتاب را می‌خواندم همیشه احساس می‌کردم صدای نویسنده را می‌شنوم. در این کتاب می‌توانید داستان‌های مختلفی‌ از زندگی‌ را خوانده از آن بسیار بیاموزید. من پیشنهاد می‌کنم این کتاب را حتما بخوانید.

  6. بازتاب: عاشقانه‌های شمردنی | غوزک پلاتینی

  7. بازتاب: گزارش اولین نشست نقد و بررسی داستان کوتاه | فرهنگ‌خانه‌ی ایرانی

تا نظر شما چه باشد!

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 8,708 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: