زنان ایران و رهبری جنبش

زنان در ایران به شکل متناقض و غریبی در حالی که نقش مهمی در تحولات سیاسی و اجتماعی، حداقل طی صد سال اخیر داشته‌اند، اما از جای‌گاه شایسته و بایسته‌یی برخوردار نیستند. در ایران زنان هم‌پای مردان و گاه بیش از آنان در انقلابی که منجر به سقوط محمدرضا پهلوی و نظام پادشاهی در ایران شد تلاش کردند و نقش داشتند اما از همان فردای پیروزی انقلاب بسیاری از حقوقی را که سال‌ها برای به‌دست‌آوردنش تلاش کرده بودند از دست دادند و رفته رفته با تثبیت جمهوری اسلامی این حقوق بیش از پیش مورد هجوم قرار گرفت تا جایی که به نابرابری در بسیاری از قوانین کشید و اصل ساده‌ی آزادی پوشش هم به‌کلی برچیده شد و جامعه به حدود صد سال قبل بازگشت و حجاب اجباری شد.
ندا آقاسلطان اما این یک روی سکه است روی دیگر سکه این است که زنان ایرانی از نظر میزان تحصیلات، رتبه‌های علمی و هنری و ادبی و ورزشی، اشتغال… جایگاه به‌مراتب بالاتری نسبت به قبل از انقلاب پیدا کردند. درصد زنان دانشجو و دارای مدارک تحصیلی بالا آنچنان رشد داشته است که به‌هیچ‌وجه با ساختار حکومتی موجود در تناسب نیست. در زمینه‌ی فعالیت‌های سیاسی و مبارزات سیاسی نیز زنان در تمام سال‌های بعد از انقلاب نقشی شگرف داشته‌اند و از میزان زندانیان سیاسی و اعدام شده‌ها می‌توان پی به حضور فعال زنان در مبارزات سیاسی برد.
تناقض شگرف این است که زنان ایرانی با این میزان رشد اجتماعی که به‌دست آورده‌اند هنوز از بسیاری از حقوق سیاسی و اجتماعی و مدنی محروم هستند. آنان نقش بسیار اندکی در ساختار سیاسی حکومت و دولت دارند و برخی از پست‌های حکومتی مانند «ولی‌فقیه» و «ریاست جمهوری» و «قضاوت» را طبق قانون نمی‌توانند به‌دست آورند.
موضوع حجاب و پوشش اجباری دیکتاتوری هرروزه‌یی را به آنان دیکته می‌کند و هیچ جناح و گروهی در حکومت ایران چه گروه حاکم چه آنان که اصلاح‌طلب خوانده می‌شوند و چند سالی است از قدرت رانده شده‌اند هیچ حرفی در مورد برداشتن قانون حجاب اجباری که جزو ابتدایی‌ترین حقوق انسانی محسوب می‌شود نمی‌زنند و هیچ برنامه و حرفی برای آن ندارند. چگونه می‌شود کمترین صحبت از آزادی داشت بدون این که به اصل ساده‌ی آزادی پوشش پرداخت.
قوانین تبعیض‌آمیز دیگر مانند قوانین ارث یا دیه یا حق طلاق و موارد حقوقی بی‌شماری که زنان را به عنوان شهروند شماره‌ی دو محسوب می‌کند جزو قوانین بدون تغییری ست که از ناشی شده از شرع قلمداد می‌شوند و در دستور کار هیچ جناحی حذف این قوانین نیست و توجیحات عجیب و غریبی برای وجود این قوانین صورت می‌گیرد.
نسرین ستوده پس از انتخابات ریاست جمهوری که منجر به جنبش فراگیر مردمی موسوم به جنبش سبز شد بار دیگر زنان نشان دادند که در صف مقدم تغییرات و مبارزه برای زنده‌گی بهتر هستند. ندا آقاسطان بارزترین نماد این جنبش شد و زنان بسیاری از مادران کشته‌شده‌گان تا فعالان سیاسی و اجتماعی مانند «نسرین ستوده» و ده‌ها زن جوان و میان‌سال دیگر که به زندان افتادند یا زنانی که بار اصلی مبارزه برای آزادی همسران زندانی‌شان را به‌دوش می‌کشند بنده‌ی جنبش را تشکیل دادند.
با تمام این‌ها مشکل زنان ایرانی این است که نتوانست اند زنانی را در رهبری و سطوح بالای مبارزه سیاسی به عنوان خط دهنده معرفی کند. اکنون چه در میان رهبران جنبش سبز یا اصلاح‌طلب‌ها چه در خارج از جمهوری اسلامی چهره‌ی مورد وثوقی، از زنان، که جریان اجتماعی وسیعی را پشت سر خود داشته باشد وجود ندارد. کسی مانند «شیرین عبادی» شاید می‌توانست یکی از این چهره‌ها باشد که متاسفانه با فرصت‌سوزی غریب تبدیل به یک فعال حقوق‌بشری دست چندم شد. در اپوزیسیون خارج از کشور هم هر چند زنان پرشماری وجود دارند اما هیچ‌کدام نتوانسته‌اند به عنوان چهره‌یی که به‌طور ویژه مطالبات زنان را پیگری می‌کنند و در عین حال رهبری مبارزه‌ی اجتماعی را هم در دست دارند نمود و بروز پیدا کنند و این بزرگ‌ترین چالش روبه‌روی زنان است. زنان ایرانی باید بدانند تا در رهبری مبارزات سیاسی نقش بارز و تثبت شده‌ی خود را ایفا نکنند نمی‌توانند به حقوق اولیه خود برسند زنان ایرانی باید از زیر سایه‌ی مردان رهایی پیدا کنند و از جماعت حامی مردان به خط دهنده و رهبری جنبش تبدیل شوند.
البته باید توجه داشت این موضوع به شکل مکانیکی آن‌چنان که در دولت احمدی‌نژاد اتفاق افتاد یا در برخی از نیروهای اپوزیسیون وجود دارد معنا و مفهوم پیدا نمی‌کند این به این معنا هم نیست هر زنی به صرف زن بودنش خوب است و از حقوق زنان و از حقوق زحمت‌کشان و مردم دفاع می‌کند این تنها به این معناست که علی‌رغم حضور گسترده‌ی زنان در لایه‌های پایینی و میانی جنبش در سطح رهبری جنبش و مبارزات سیاسی زنان حضور بایسته و شایسته‌یی ندارد و باید به این خودباوری برسند و خیزبردارند برای حضور در رهبری جنبش و از تنها در سایه مردان گام‌برداشتن و به عنوان همسر رهبران یا مادر کشته‌شده‌گان و زندانیان فعالیت کردند خارج شوند و در قامت رهبری جنبش حضور و نمود پیدا کنند.
۸ مارس روز جهانی زنان بر تمام زنان جهان که برای بهبود زنده‌گی انسانی و آزادی و برابری تلاش می‌کنند مبارک باد و به امید روزی که زنان ایرانی بدون هیچ مرحله‌بندی و کوتاه آمدن از حقوق اولیه خود به‌خاطر مصلحت‌های دروغینی که جامعه‌ی مردسالار با زبان‌بازی برای‌شان تعیین می‌کنند تلاش کنند تا با قدرت حقوق خود را بازستانند که هرگز با ناز و تمنا هیچ حقی در جهان به دست نیامده است و هر ملتی و هر گروه و هر طبقه‌یی اگر به حقی و حقوقی دست یافته است بدانید و شک نکنید که با قدرت آن را به دست آورده است و نگه داشته است.

جستارهای هم‌بسته
* در ستایش نسرین ستوده
* سیلی زنانه

رگ‌ها برای چه کسی بیرون می‌زند؟

مرضیه رسولی، گلشیفته فراهانی و پرستو دوکوهکی

مرضیه رسولی، گلشیفته فراهانی، پرستو دوکوهکی


تقریبا هم‌زمان با انتشار عکس‌ و فیلم گلشیفته فراهانی خبر دستگیری پرستو دوکوهکی و مرضیه رسولی هم منتشر شد. در مطلبی که تحت عنوان «گلی شیفته‌ی شکفتن» درباره‌ی ماجرای فیلم و عکس گلشیفته نوشتم اشاره‌یی هم به بازداشت این دو روزنامه‌نگار زن داشتم. اما متاسفانه تمام کسانی که از موضع اسلامی و توهین به فرهنگ مردم ایران کار گلشیفته را نکوهش کردند هیچ اشاره‌یی به زندانی شدن پرستو و مرضیه نکردند! غیرت، همیت و حساس بودن به زیر پا گذاشته شدن اخلاق و آموزه‌های اسلامی در سال‌های پس از انقلاب تبدیل شده است به زن‌ستیزی و خلاصه شده است در موی و روی زنان! گویی اگر جامعه‌یی در آن زنان پوشیده باشند اما ظلم و ستم و تجاوز و فقر و فساد اداری و اقتصادی بیداد کند آن جامعه جامعه‌یی اخلاق‌گرا ست!
جامعه وقتی دچار بحران ارزشی می‌شود ارزش‌های‌اش زیر و رو شده به آنچه باید واکنش نشان دهد واکنش نشان نمی‌دهد و به آنچه نباید واکنش نشان دهد واکنشی افراطی نشان می‌دهد. نسرین ستوده و ده‌ها زن دیگر در بدترین شرایط در زندان هستند اما آنانی که اکنون فریاد بر سر گل‌شیفته می‌کشند که ناموس فرهنگ ایرانی و مردم مسلمان را به باد دادی سکوت کرده و هیچ نمی‌گویند. می‌شود پذیرفت که گروهی می‌هراسند و توان پرداخت هزینه‌ی اعتراض را در خود نمی‌بینند به این عده باید گفت پس لااقل دیگر دم از غیرت و شجاعت و جسارت نزده و شور اسلامی خود را بر زنی بی‌سپاه و لشکر فرود نیاورند.
وقتی گل‌شیفته را ممنوع الخروج و بعد ممنوع الورود کردند کجا بودند این مسلمانان حق‌گرا که خود را صاحب و متولی گل‌شیفته می‌دانند؟ اگر رفته بودند از گل‌شیفته دفاع کرده بودند اکنون او در ایران بود و باز در فیلم‌هایی مانند «دختر گلابی»، «میم مثل مادر» و «درباره‌ی الی» بازی می‌کرد.
در باره‌ی گلشیفته این روزها زیاد گفتیم و نوشتیم حالا بهتر است کمی هم درباره‌ی پرستو بگوییم و بشنویم. او سه سال از گلشیفته بزرگ‌تر است متولد ۱۳۵۹ است روزنامه‌نگار است و وب‌لاگی دارد به نام زن نوشت. ماه پیش پدرش را از دست داد. تحمل مرگ پدر در هر سن و سال و موقعیتی دشوار است اما پدر پرستو برای‌اش چیزی بیش‌تر از پدر بود او آنچنان از مرگ پدر اندوه‌گین شد که کارش به افسرده‌گی کشید. خودش در وب‌لاگ‌اش در این باره نوشته است:

از حالم می‌نویسم
بیماری طولانی و مرگ پدر. دیدن نابودی انسان. درکِ زوال جسمْ پیش از مرگ. جانی که روز به روز کم می‌شد.. مواجهه‌ام با این پروسهٔ دردناک آسیب‌پذیرم کرده. آن‌قدر که دارم ذره‌ذره می‌میرم. مرگ‌اندیش‌ام و مرگ‌پذیر. حتی هوس مرگ می‌کنم که از ملال زندگی خلاص شوم. گذر زمان کمکی نکرده؛ کم‌اش نکرده. می‌دانم. بیمارم. عمیقاً افسرده‌ام. درگیرم با پوچی مطلق. برای ساختن هدف‌های کوچک هم انگیزه‌ای ندارم. ولی برای تغییر وضعیت باید کاری کنم. شاید قدم اول همین نوشتن باشد؟ (منبع)

به‌راستی این چه نظامی است که دختری با سی سال سن و سی چهل کیلوگرم وزن که غصه‌دار مرگ پدر است امنیت‌اش را به خطر می‌اندازد و این چه فرهنگ و سرزمین و دین و آیینی است که در مقابل این ظلم آشکار سکوت می‌کند و عمامه بر زمین نمی‌کوبد و گریبان نمی‌درد و کفن نمی‌پوشد اما در مقابل فیلمی هنری و عکسی، پریشان می‌شود و عربده می‌کشد و غیرت به نمایش می‌گذارد. این فرهنگ بیمار نیست؟
حالا به ده‌ها و صدها زندانی زن و مرد کاری ندارم همین دو نمونه را نگاه کنید. برای مادر ارزش قایل هست‌اند؟ بهشت زیر پای مادران است؟ پس این چه ظلم و جنایت است که بر نسرین ستوده روا می‌دارند و او را از دیدار فرزندان‌اش منع کرده اند و اجازه‌‌ی ملاقات نمی‌دهند و شما امت همیشه در صحنه کک‌تان نمی‌گزد!
توجه داشته باشید نمی‌خواهم اکثریت مردم ایران را محکوم کنم که چرا کاری نمی‌کنند اصولا از آن دست آدم‌ها نیستم که در ساحل امن بنشینم و دلیری‌ام را با فشار روی کی‌بورد کامپیوتر به نمایش بگذارم می‌خواهم بگویم اگر دین دارید امکان دارد که بتوانید آزاده هم باشید به شرط این که دین نشود صابونی برای شستن وجدان‌تان تا این همه ظلم و ستم را ببینید و شب نمازی بخوانید و تسبیحات اربعه‌یی بگویید و صبح نهی از منکرتان این باشد که به دختری بگویید روسری‌اش را درست کند بعد هم ناسزای حواله‌ی دختری در قاره‌ی دیگری کنید که دل امت مسلمان را به درد آورده است و آبروی مملکتی را برده است!
از قدیم می‌گفتند شیر خانه و روباه بیرون نباشید. دیده‌اید برادر بزرگ‌های قل‌چماقی که به خواهر و برادر کوچک‌تر خود زور می‌گویند ولی در کوچه و محل توسری‌خور همه هستند حالا شده حکایت کسانی که زبان‌شان فقط دراز است بر روی زنان و دختران و روشنفکران و صاحبان هنر و اندیشه و به نقد حاکمان که می‌رسند می‌روند در فاز تقیه و زبان بر دهان می‌گیرند. شتر شترشان را باد می‌برد لنگ پشه‌کوره را گرفته‌اند و ادعای قهرمانی و غیرت می‌کنند. مسلمانی و غیرت این گروه مرا یاد آن زنی می‌اندازد که برای پوشیدن سر و موی‌اش از نگاه نامحرم دامن بر سر می‌کشد و باسن هویدا می‌کند!
بازگردیم به گلشیفته. حتما همه‌ی خواننده‌گان این وب‌لاگ می‌دانند که چندی پیش از قول آنجلینا جولی نامه‌یی نوشتم برای فرج‌الله سلحشور این نامه آن‌قدر گسترده در بین مردم ایران در سراسر جهان پخش شد که من از آن‌وقت تا حالا هیچ ایرانی ندیدم که آن را نخوانده باشد! همه از آنجلینا جولی تعریف می‌کردند اما اکنون بسیاری از همان‌ها چماق تکفیر گلشیفته را برداشتند در صورتی که انجلینا جولی در فیلم‌هایی بازی کرده است بس برهنه‌تر از آنونس کوتاهی که گلشیفته بازی کرده است! ظاهرا تنها جرم گل‌شیفته این است که ایرانی است و ایرانیان حتا در خصوصی‌ترین رفتارشان همیشه باید پاسخ‌گوی طلب‌کارانی باشند که خودشان هرگز هیچ کاری جز آبروبری برای ایران و ایرانی نکرده‌اند اما انتظار دارند تمام ایرانی‌ها همان‌گونه رفتار کنند که آنان می‌خواهند!
پرستو، مرضیه و گل‌شیفته دختران ایرانی هستند که همه‌گی بعد از انقلاب به دنیا آمده‌اند و نسلی هستند که با توسری و اجبار بزرگ شده‌اند و با آن مقابله کرده‌اند اکنون هر کدام به نحوی و به سهم خود جلوی این دروغ و ریای بزرگ ایستاده‌اند وجودشان نفی تمام دروغ‌هایی است که در مورد مردم ایران و افکار عمومی‌شان گفته می‌شود. جامعه‌یی که در آن افکار امکان ابراز عمومی ندارد و ریاکاری استثنا نیست و قاعده شده است چیزی به نام «افکار عمومی» وجود ندارد که به آن اهمیت داد با نداد.

جستارهای وابسته
* گلی شیفته‌ی شکفتن
* پاسخ آنجلینا جولی به فرج‌الله سلحشور
* یاوه‌های اینترنتی، آنجلینا حسابی

پانویس
عنوان از روی کتاب «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند.» (ناقوس مرگ که را می زنند؟ For Whom the Bells Tolls) نوشته‌ی ارنست همینگوی که البته خود این نام برگرفته شده از شعری از جان دان
پیوند به بیرون
* بازداشت پرستو دوکوهکی و مرضیه رسولی
* گزارش مسابقه وبلاگ نويسى دويچه وله
* بیانیه‌ی کانون نویسندگان ایران درباره‌ی تشدید بازداشت فعالان اجتماعی

روشنفکری دینی معما یا بازی‌چه؟


چند ساعت پیش، ۱۳ ژانویه، در کانون کتاب تورنتو، بحثی با حضور، عطا هودشتیان، رامین جهان‌بیگلو، محمد توکلی و سروش دباغ با نام معمای «روشنفکری و روشنفکر دینی» صورت گرفت. مسایل مختلفی در این جلسه طرح شد و در مجموع جلسه‌ی خوب و مفیدی بود و آقای حریری هم به خوبی جلسه را اداره کردند. قصد پرداختن به مسایل طرح شده در آن جلسه را ندارم چیزی که باعث شد در باره‌ی این جلسه بنویسم صحبت کوتاهی بود که در انجا انجام دادم و متاسفانه به دلیل نداشتن وقت و تمرکز لازم حق مطلب را نتوانستم ادا کنم و این جور وقت‌ها احساس بدی رهایم نمی‌کند و تا در موردش ننویسم آرام نمی‌شوم.
موضوعی که مطرح کردم این بود که آیا چیزی به معنای مطلق دین وجود دارد که ما روشنفکری دینی داشته باشیم؟ ما دین‌های مختلف داریم آیا روشنفکر ارمنی هم جزو روشنفکری دینی محسوب می‌شود؟ بهایی‌ها و زرتشتی‌ها چه؟ در واقع چیزی که در عمل با آن روبه‌رو هستیم روشنفکر مسلمان شیعه‌ی داوزده امامی حلقه‌ی سروش است که امروزه دارد به نام روشنفکر دینی از آن یاد می‌شود. متاسفانه با زیرکی موضوع دارد به گونه‌یی جا می‌افتد که گویا ما دو جور روشنفکر داریم روشنفکر عرفی، سکولار یا فرهنگی و هر نام دیگری که می‌خواهیم بر آن بگذاریم و روشنفکر دینی! گویا امروز به دلیل شرایطی که جمهوری اسلامی به‌وجود آورده است استفاده از روشنفکر اسلامی خریداری ندارد برای همین روشنفکر دینی مطرح می‌شود تا پوششی باشد برای طرح نگرشی که به طور تاریخی حاصلی نداشته است جز جمهوری اسلامی!
اما مسئله‌یی که فرصت نشد طرح کنم این بود که اصولا مشکل جامعه ما همین است که گروهی اصرار دارند عقیده‌ی دینی خود را روی پیشانی‌شان بچسبانند و همه را وادار کنند در هر موردی این موضع را مد نظر قرار بدهند که آنان دین‌دار هستند و البته مقصودشان از دین‌دار بودن هم مسلمان بودن است در صورتی که مسایل روشنفکری مقابله و روشنگری در مورد باورهای نادرست و عقب‌مانده در جامعه است. مشکل جامعه ما این است که «اسلام» می‌خواهد حضور خود را در همه جا به رخ بکشد و موجب اختلاف در جامعه بشود. جالب است خودشان «روشنفکری» را نخست دوپاره می‌کنند: روشنفکران دینی و روشنفکران غیردینی و بعد می‌گویند این دو طایفه باید با هم گفت‌وگو کنند تا هم‌دیگر را درک کنند یا هر چیز دیگری درصورتی اساسا مسئله از این‌جا شروع می‌شود که اصولا چرا روشنفکری را دو پاره می‌کنید که بعد بخواهید معمای‌اش را حل کنید؟ روشنفکران ایرانی جدا از این که مسلمان هستند یا نیستند، زرتشتی هستند یا ارمنی یا بهایی یا یهودی یا این که هیچ دینی ندارند مسایل واحدی پیش روی‌شان است که باید به حل آن بپردازند. مهم‌ترین موضوع در دستور کار روشنفکران ایرانی این است که بخواهند نهاد دین و باورهای دینی مبنای قانون‌گذاری و اداره‌ی دولت و حکومت نباشد. کسانی که به نام روشنفکران دینی فعالیت می‌کنند بیشتر زیان را به مسلمانان وارد می‌کنند زیرا «دین» را از دستور کار خارج نمی‌کنند و طبیعی است وقتی گفتمان دین در جریان باشد گفتمان ضددین هم در جریان قرار می‌گیرد. درواقع زیرکی که مسیحیان در بعد از عصر روشنگری و فروریختن حکومت‌های دینی انجام دادند این بود که گفتمان دینی را از صحنه‌ی سیاسی خارج کردند. همان‌طور که برای حفظ پادشاهی قدرت سیاسی را از آن گرفتند تا بقای‌اش را تضمین کنند. در کشورهایی که پادشاهان حاضر نشدند از این قدرت صرفه‌نظر کنند پادشاهی برای همیشه از بین رفت. مشکلی که روشنفکران موسوم به «روشنفکران دینی»، بخوانید روشنفکران اسلام‌گرا، برای دین‌داران ایجاد می‌کنند همین است که گفتمان اسلامی را به صحنه‌ی سیاسی می‌آورند در نتیجه نقد آن را هم روی میز می‌گذارند.
تصور من این است که مردم ایران از این که، صبح تا غروب، مجبورند به جای حل مسایل مهمی که با آن روبه‌رو هستند پای صحبت دین‌دارها یا ضددین‌ها بنشیند خسته شده‌اند آنان نیاز به این دارند که گفتمان دینی را از دستور کارشان خارج کنند و مانند مردم سایر کشورها به مسایل که به‌طور واقعی با آن درگیر هستند و معماهایی که با عقل و خرد قابل حل است بپردازند. البته در این میان مبلغین دینی هم می‌توانند آموزه‌های بشردوستانه‌ی خود را داشته باشند. اما وقتی صحبت از سیاست خارجی است دیگر پای نامه‌ی امام علی به مالک اشتر را پیش کشیدن چه از سوی اسلام‌گراهای حاکم باشد چه از سوی روشنفکران اسلام‌گرای غیرحاکم حاصلی جز تداوم دادن به بحث‌های بیهوده و انرژی بر ندارد.
امروز اگر افرادی مانند احمد زیدآبادی و علیرضا رجایی مسلمان در زندان هستند به دلیل این نیست که قرآتی متفاوت با قرآت حاکم از اسلام دارند آنان به همان دلایلی در زندان هستند که نسرین ستوده و مسعود باستانی در زندان هستند و آن چیزی نیست جز مخالفتشان با دیکتاتوری. مسئله‌ی روشنفکر ایرانی این است که دوپاره و چندپاره نشود. روشن‌فکران ایرانی دشمن واحدی دارند به نام «دیکتاتوری»، دیکتاتوری که سی و چند سال پیش در حکومت شاه بدون اسلام‌گرایی وجود داشت و در سال‌های پس از انقلاب به نام «اسلام» در جریان است اما هر دو عنصری واحد دارد کوتاه کردن دست مردم از حکومت.
پس از سینمای دینی، موسیقی دینی، تآتر دینی، معماری دینی، و علوم اجتماعی دینی… حالا هم مرتب صحبت از «روشنفکری دینی» می‌کنند و این‌ها کسانی هستند که هیچ هویتی خارج از هویت دینی ندارند. فیلسوف، فیلسوف است همان‌طور که ریاضی‌دان ریاضی‌دان و سیاست‌مدار سیاست‌مدار. حالا ممکن است فیلسوف یا ریاضی‌دان یا سیاست‌مداری هم مسلمان باشد اما لزومی ندارد دین خود را جایی که دارد بحث علمی خودش را پیش می‌برد به رخ بکشد. احمد زیدآبادی یا عزت‌الله سحابی یا مهدی بازرگان جدا از این که مسلمان هستند یا نیستند به دلیل عقاید سیاسی‌شان شناخته شده‌اند اما کسانی که برچسب «روشنفکران دینی» را انتخاب کرده‌اند هویتی خارج از مسلمان بودن یا دین‌گرا بودن ندارند به همین دلیل مجبور هستند برجسب «دینی» را به دنبال نام خود بیاورند تا هویت پیدا کنند و اینان متولیان بدون عمامه‌ی اسلام‌گرا هستند. وقتی کسی فیزیک‌دان است پیش از هر چیزی فیزیک‌دان است بعد مسلمان یا ایرانی یا هر صفت دیگری که بخواهد پس از آنان بیاید.
روشنفکران تنها دغدغه‌ی اجتماعی دارند و بس، حفاظت از دین، به عنوان شرعیات، را باید به متولیان‌اش سپارند و نگران نباشید همان‌طور که کشیش‌ها توانستند خود را با دموکراسی هماهنگ کنند تا بقا پیدا کنند روحانیون مسلمان هم اگر گفتمان روشنفکری در جامعه‌یی پیش برود و خود را در معرض نابودی ببینند انفدر حدیث و آیه پیدا می‌کنند که همه‌ی‌مان انگشت به دهان بمانیم.
متاسفانه اسلام‌گراها همیشه زمین بازی و نوع بازی را تعیین می‌کنند و روشنفکران فریب این بازی را می‌خورند و چه به عنوان منتقد چه به عنوان هم‌راه وارد این بازی می‌شوند. معمایی در کار نیست تنها بازی در کار است و دکانی که بهترین کار در مورد آن این است که اساسا نادیده گرفته شود. روشنفکران ایرانی باید بدون پیش‌فرض و بدون برجسب به عنوان روشنفکر به روشنگری بپردازند و سعی کنند مسایل پیش روی جامعه‌شان را حل کنند. مسئله پیش روی جامعه‌ی ایرانی این نیست که در حال حاضر مردم ایران به دلیل مسلمان بودن طرف‌دار دیکتاتوری حاکم هستند که بخواهیم با روشنفکری دینی آن را تقلیل دهیم یا با روشنفکری ضددینی آن را از صحنه خارج کنیم. مردم ایران اکنون نیاز به راهی دارند که یک‌بار برای همیشه از شر دیکتاتوری خلاص شوند و روشنفکر کسی است که این راه را نشان می‌دهد و می‌پیماید.

پی‌نوشت
در شهروند تورنتو

علیرضا رجایی

علیرضا رجایی در جنبش وال استریت.

اما نه خدا و نه شیطان ــ
سرنوشتِ تو را
بُتی رقم زد
که دیگران
می‌پرستیدند.
بُتی که
دیگران‌اش
می‌پرستیدند.
ابراهیم در آتش، احمد شاملو

نمی‌دانم او را اولین بار کجا دیدم، اما حدس می‌زنم یا در دانشگاه تهران، دانشکده‌ی علوم سیاسی، بود یا در خواب‌گاه امیرآباد. راستش ما هیچ وجه مشترکی نداشتیم. من آدم پرسروصدا و شلوغ و شلخته‌یی بودم او دانشجویی تمیز و مرتب و با وقار، من شهرستانی آس و پاسی بودم که در شرکت آقای تهرانی تحصیلداری می‌کردم او دانش‌جوی علوم سیاسی بود و جد اندر جدش تهرانی بودند و در خانه‌ی پدری‌اش در محله‌ی اصیلی نزدیک میدان بهارستان زنده‌گی می‌کرد. چند سالی از من کوچک‌تر بود اما متانت و وقارش او را بزرگ‌تر نشان می‌داد. با این حال خیلی زود با هم دوست شدیم. سال بعدش که من هم رفتم دانشگاه تهران اقتصاد نظری بخوانم و در خواب‌گاه امیرآباد ساکن شدم. دیگر زیاد هم‌دیگر را می‌دیدم. وقتی هم ازدواج کردم و دو تا اتاق توی دامپزشکی اجاره کردیم گاه به خانه‌ی‌مان می‌آمد. اوضاع مالی خیلی خراب بود و روزی علی‌رضا گفت کاری در رادیو گرفته است و نمایش‌نامه می‌نویسد و از من هم خواست که اگر مایلم مرا معرفی کند، و من هم که از خدا خواسته، دقیقه‌یی ۵۰ تومان می‌دادند و اگر در ماه می‌توانستم ۳۰۰ دقیقه بنویسم اجاره‌ی خانه‌ی‌مان که هزار و پانصد تومان بود در می‌آمد. این‌طور شد که پای‌ام به رادیو باز شد در گروه اجتماعی برنامه‌ی گفتنی‌ها که آقای عباس قارونی مدیرش بود. آن‌وقت‌ها محمدعلی ابطحی مدیر رادیو بود. حالا آن قصه‌ی مفصلی است. می‌خواهم بگویم این‌جوری بود علیرضا! ساده، صمیمی و بس شریف و کمک‌رسان و همه‌ی این‌ها باعث می‌شد هر چند از نظر سیاسی و فکری وجوه افتراق زیادی داشتیم اما می‌دانستم اگر روزی دچار مشکلی شوم و از کسی کمک بخواهم او اولین است.

علیرضا رجایی

یک بار ماه رمضان سر افطار زنگ زدم خانه‌ی‌شان پدرش گوشی را برداشت و علیرضا را صدا کرد. علیرضا، گوشی را که گرفت، گفت: «وقتی پدرم گفت: «با تو کار دارن» تو دلم گفتم مصطفی ست فقط توئی که حواست نیست الان افطاره و سرافطار نباید مزاحم بشی» و من هم در پاسخ رفتم توی جلد حمید هامون و بشوخی گفتم:«دست از این بدویت تاریخی کپک زده‌ات بردار!» او این‌گونه بود مسلمانی که واعظان بر سرمنبر حرف‌اش را می‌زدند و «چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند» او حرف‌اش را نمی‌زد اما عمل‌اش می‌کرد. او نه بالای منبر می‌رفت نه مسلمان بودن‌اش را بر سر کسی می‌زد. از اسلام همین حق کسی را نخوردن و سالم زنده‌گی کردن را آموخته بود. از اسلام نه ایدئولوژی ساخته بود نه فلسفه‌ی سیاسی. اگر هزار ساعت با او سر مسایل مختلف جهان حرف می‌زدی یک آیه و حدیث نمی‌شنیدی هر چه می‌گفت همان‌ها بود که هر دانش‌آموخته‌ی علوم سیاسی می‌گفت. مثل این که فیزیک‌دانی است که ضمنا مسلمان هم هست! لااقل دید من نسبت به او این بود. هرگز هیچ‌گاه مسلمان بودن او توی چشم‌چار اطرافیان‌اش نمی‌رفت.
او «اصلاح‌طلب» بود اما نه «اصلاح‌طلب حکومتی»، هرگز هیچ پست دولتی یا مقام و منصبی نگرفت و به هیچ‌کدام از گروه‌ها و جناح‌های داخل حکومت وابسته‌گی و پیوسته‌گی نداشت. در انتخابات مجلس ششم که به عنوان نیروی مستقل در لیست ملی‌-مذهبی‌ها حضور پیدا کرد و رای بالایی آورد اما هشصد هزار رای او را جنتی و شرکا باطل کردند تا حداد عادل را به مجلس بفرستند به دیدن‌اش رفتم و گفتم: «علی‌رضا هر چه داری از دل پاکت است خطر از بیخ گوش‌اش گذشت اگر رفته بودی مجلس وسط این هم گرگ تیکه پارت می‌کردن. آدم سالمی مثل تو که نه اهل زدوبندی نه اهل فساد اقتصادی و حساب صنار سی شاهی مال مردم را نگه می‌داری آخه می‌خواستی بری توی آن مجلس که راست و چپ‌اش خودی نمی‌دانندت چه کنی؟» بعد هم که دستگیر شد و افتاد زندان وقتی از زندان آزاد شد رفتم خانه‌شان دیدارش او را به جرم براندازی دستگیر کرده بودند و من به شوخی گفتم:«علی‌رضا اگر برانداز این رژیم تو باشی عمر نوح می‌کنند!»

شاید بگویید: «آمدی قالیچه تکون بدی یا خودتو نشون بدی تو که همش حرف‌های خودتو زدی» راست می‌گویید اما من نیامده بودم تا حرف‌های علیرضا را اینجا بزنم یا از او تجلیل کنم. دلم برای‌اش تنگ شده است. یک ماهی از روز تولدش می‌گذرد و مادرش، صدیقه راحت‌طلب، که هم نام مادر من است، و پدرش و همسرش که بس بانوی مهربانی است و دو پسرش تولد او را بی‌حضورش سپری کردند. از اردیبهشت تا حالا در زندان است و هیچ کس نمی‌داند چرا! به او می‌گویند «برانداز» و این مضحک‌ترین اتهامی است که می‌شود به او زد. او «برانداز» نیست هرگز نبوده است. هرچند «براندازی» هم جرم نیست و حق همه‌ی انسان‌هاست که نظام سیاسی کشورشان را آن‌گونه بخواهند که می‌پسندند، اما جرمی اگر بر او متصور باشیم تنها صداقت، ساده‌گی و روحی مقاوم و، چون قامت‌اش، بلند است. قلبی مهربان که سعادتِ «نوزاد دشمن‌»اش را می‌خواهد. او «برنداز» نیست اما پاکی و صداقت‌اش برانداز نظامی ست که دروغ و فساد سراسر وجودش را گرفته است. اگر نگاهی سرسری به دور و برمان و به تاریخ همین پنجاه شصت سال گذشته بیاندازیم خواهیم دید نظام و حکومتی که علیرضا رجایی‌‌اش در زندان است، و دزدان و غارت‌گران بر سر کار، نظامی نیست که دوامی داشته باشد. این نظام اگر یک «برنداز» و فقط یک «برانداز» داشته باشد همانی است که قرار بود «سکان‌دارش» باشد. تا دیر نشده است دکتر علیرضا رجایی را آزاد کنید شرف و صداقت را نمی‌شود زندانی کرد تنها خودتان را مضحکه‌ی خاص و عام می‌کنید.

جستارهای وابسته
* ترک سیگار و خاطراتی که ترک نمی‌شود
* به حق نان و نمک
* در ستایش نسرین ستوده

پیوند به بیرون
* مادر علیرضا رجایی زندانی سیاسی: پسرم شش ماه زندان است؛ نه تنها ما، بلکه خودش هم اتهامش را نمی‌داند
* مادر دکتر علیرضا رجایی:سرکوب ها حاکمیت را تضعیف می‌کند نه تقویت
* نامه‌ی اعتراض خانواده‌ی علیرضا رجایی به مقام‌های ارشد قضایی
* در فیس‌بوک
* در ویکی‌پدیا

دیدنی‌ها

در ستایش نسرین ستوده

نسرین تسوده

این دستان بسته، آزادترین دستان جهان اند و این لبان خندان، مغموم‌ترین لبان دربند.

گل از نسرین همی‌پرسد که چون بودی در این غربت
همی‌گوید خوشم زیرا خوشی‌ها زان دیار آمد
همی‌زد چشمک آن نرگس به سوی گل که خندانی
بدو گفتا که خندانم که یار اندر کنار آمد (دیوان شمس)

جهان‌وطن هم که باشی روزی در گوشه‌یی از دنیا با این پرسش روبه‌رو می‌شوی که «کجایی هستی؟» و می‌مانی که چه بگویی. وقتی نام کشوری که در آن به دنیا آمدی را می‌بری با چیزهایی تداعی می‌شوی که برای‌ات خجالت‌آور است. با رییس‌جمهوری که کابینه‌اش را اجنه اداره می‌کند، با قضاتی که مجرمان را به دست خود با سنگ می‌کشند، با نوجوانانی که چهارپایه از زیر پای محکوم می‌کشند، با اسیدپاشان و چشم‌کورکننده‌گان… می‌خواهی گریز بزنی به تاریخ و از زیر خاک و گل «منشور» و «دانشمند» بیرون بیاوری که «من آنم که رستم بود پهلوان» می‌بینی خودت را مضحکه‌ی مردمی می‌کنی که تاریخ برای‌شان افسانه است و حال و قال را می‌نگرند نه ریشه و تبار…
امروز می‌توانم با سری افراشته بگویم: «من در جایی از این کره‌ی خاکی به دنیا آمدم که «نسرین ستوده» در آن به بار و بر نشسته است.»
زن است در کشوری که بر زنان جفای دوچندان روا می‌دارند، مادر ست در جایی که بهشت زیر پای مادران است و این حکایت از آن دارد که مادران بیرون بهشتند، وکیل است در کشوری که بی‌قانونی نص صریح قانون ست با این هم او «نستوه و استوار» ایستاده است و سر بر جادوگر خم نمی‌کند.
حکم‌رانان بر اریکه‌های سست‌بنیاد قدرت تکیه می‌زنند برای چندی، حکومت‌ها می‌آیند و می‌روند اما چیزی که سرانجام در خاطره‌های جمعی می‌ماند فداکاری کسانی چون نسرین ستوده است مادری که خود بهشت است، زنی که تمام واژه‌های مردسالارانه‌ی شهامت و دلیری را به سخره می‌گیرد و وکیلی که فرشته‌ی عدالت است با چشمانی باز و گلی در دست و بوسه‌یی بر لب.
شیرآهن‌کوه زنی چنین عاشق با دستان بسته و لب خندان چون معشوق در آغوش می‌کشد عیسا دم به جهان مرده جان می‌دهد تا زنده‌گی توش و توان تازه گیرد و «مرگ» از اریکه‌ی قدرت به گوشه‌ی عزلت بخزد.

زادروزت مبارک و فرخنده باد! ای که «ستوده به و نام ستوده به خوی»یی (فرخی) سپاس که به دنیا آمدی تا به دنیا ببالیم که چون تو گلی ستودنی و نستوه داریم.

در مجله‌ی شهروند چاپ تورنتو

پی‌نوشت:

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 2,164 مشترک دیگر بپیوندید